![]() |
||||
|
|
||||
|
به مردانِ "سرگردانِ ساعتِ چهار"استاد اسکندر احمدنیا و پدرم به مردانِ "سرگردانِ ساعتِ چهار"استاد اسکندر احمدنیا و پدرم ـ ماه مرده است؟ ـ ماه مرده است. من اکنون بر بساطِ شب چهارده ایستادهام و تا طلوع دیگرِ ماه گوشهایم را به خشِ خشِ رندهی نجار میسابم. خورشید که در آید منتظر گنجشکِ بازیگوش همسایهام تا هم سایهی من شود. تا دیروز نَفَسهایم به شماره افتاده بود که نه یک وقت تو را نبینم. اگر نتوان تو را دید تلألوی فانوس هم، چشمکی به ما نمیزند. ابروی ماه را در نخستین روزهای طلوعاش به یاد میآورم که چقدر زیبا بود. ابروی کمان تو را میچسبانم به سمت دیگر آسمان، الان چه قدر دلتنگ تو میشوم. صدای رندهی نجار روح مرا میسابد. بندِ کفشهایم! هر دو بندِ کفشهایم را به هم گره میزنم تا به نُکِ ماه بیاویزم و با آن تا انتهای راه شیری قدم بزنم. حتی صدای رنده کردنِ نجار تا استراحت گاه کهکشان را میشنوم. میدانم رودخانهای از خونِ درختان سرزمینم بر پهنهی جهان جاریست. عشقِ به سفر مرا در این مسیر قرار داد تا بگریزم از هر چه نجار و صیاد است. انگار از غصه سنگینم . بند کفشهایم تابِ مرا ندارد. حواسم را جمع و جور میکنم و پشت خورجین دو چرخه چهار تا میکنم و از بالای رؤیا سُر میخورم توی تشک شرجی نشستهی پشتِ بام کاهگلی خانه. این دمِ عیدی چه قدر گلهای زرد ریز و درشت از کاه گلها بیرون زده. یک گل زرد را میچینم و مقابل چشم ماه میبینم که چه رنگی دارد سرزمینِ دلخواهِ من. مثل این که نجار، شب هم دست از جنازهی درخت بر نمیدارد. گاهی اوقات از استاد حبیب نجار میترسم. همیشه گوشهی لبش سیگار اِشنو است. اگر فردا بگویم که از صدای رندهات خوابم نبرده، مثل همیشه میگوید: رندههای من صدا ندارد. استاد نمی داند که نالههای درختان، تمام دنیا را پر کرده است. دلم میخواهد راست راستکی ماه شوم و قدم توی کهکشان خدا بگذارم یا این که روی ابروی تو بنشینم و تاب بازی کنم. دستهای بابام خیلی زبر است. وقتی روی کمرم میکشید تا خواب خوشی را روی پشت بام داشته باشم، میگفتم: چرا دستات زبر است. میگفت: زبر نیست، جای خارهای گل محمدی است. آخر پدرم باغبان بود. تن و دستهایش همیشه بوی سبزه و گل میداد. به پدرم گفتم: همهی گلها خار دارند؟ گفت: همهی گلها یک جورایی خار دارند، و دیگر ادامه نداد. همیشه او زودتر از من خوابش میبرد و من میماندم و صدای مادرم که با زنهای همسایه روی پشتبام در تابستان شرجی گرفته دور هم جمع شده بودند و برای دختر و پسری نقشه میکشیدند و قلیان به هم تعارف میکردند. حواسم به طرف گلهای زردِ زیر بالشم ـ که حالا پژمرده شدهاند ـ میرود. آنها را دسته میکنم و میگذارم زیر بالش پدر. کمکم چشمانم برای طلوع فردا بسته میشود. منتظرم که فردا شب ماه را دوباره ببینم، چون امشب که چهاردهمین شب ماه است تولد چهارده سالگیام را با بوی تن خستهی پدرم جشن گرفتم. با صدای زنگ ساعت پدر، من هم از خواب بیدار میشوم. پدرم همیشه ساعتش را روی "پنج" میگذاشت، اما او "ساعت چهار" بیدار بود. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
به مردانِ "سرگردانِ ساعتِ چهار"