![]() |
||||
|
|
||||
|
مردی که گریستنمیدانم بایستی از کجا آغاز کرد، اصلاً در مورد چه کسی میخواهم بنویسم، ولی باید بگویم شخص موردنظر من در جایگاه خاصی از زمان قرار گرفته است. برخی آن را مرد بحرانها مینامند و برخی هم آن را عالیجناب سرخپوش! اما برای من فرقی ندارد چون از دید منِ جوان او تنها یک پدرخوانده است. شخصی که شاید شبیه یک پدرخوانده نباشد اما تاریخ در آینده همهچیز را معلوم خواهد کرد.
مردی از دیار کرمان، سرزمین گرم و دارای مردمی خونگرم مردی از… آری، هاشمی رفسنجانی را میگویم. بیشک یکی از تأثیرگذارترین شخصیت سیاسی سالهای اخیر ایران معاصر است. بسیاری او را «تنها» سیاستمدار واقعی ایران میدانند و از نقشهایی که او در این سالها ایفا کرده است، نام میبرند. برخی او را با احمد قوام مقایسه میکنند و درایت و زیرکی هاشمی را میستایند. هاشمی رفسنجانی از جمله پایهگذاران نظام جمهوری اسلامی ایران است. او همواره در طول سالهای جنگ، فرماندهی آن را به فرمان امام خمینی بنیانگذار انقلاب، بر عهده داشت. روایتهای مختلفی از علاقه امام به او وجود دارد و خود او نیز این موضوع را کتمان نمیکند. صرفنظر از جایگاه سیاسی، او اکنون بزرگ خاندان هاشمی است. خاندانی که شایعاتی بسیاری دربارهی آنها، ثروت و نفوذ سیاسیشان مطرح است. با این حال فرزندان هاشمی به صراحت اعلام کردهاند که هرکس، هرکجا، به هرچیزی برخورد که نام هاشمی روی آن نهاده بودند یا ادعا میکردند که فلان ساختمان، پاساژ، فروشگاه زنجیرهای و …از آن هاشمی است، بیایند، بگویند، اگر واقعیت داشت ما آن را به خود آنها میدهیم. «توهم» نسبت به ثروت هاشمی فراوان است. این توهم سایه خود را در حوزهی سیاست نیز گسترانیده است و هستند بسیاری که همه اتفاقات را در کشور «بازی هاشمی» میدانند تا جایی که اخیراً نیز یکی از طلاب قم که نماینده مجلس نیز هست گفته هاشمی معرکهگردان انتخابات دهم ریاست جمهوری هست و اوست که به سید محمد خاتمی و دیگران فرمان میدهد. به هرحال، هاشمی رفسنجانی، صاحب خانوادهای بزرگ است. خانوادهای که شاخههای تنیده در هم دارد و هرکدام به مثابه یک درخت بزرگ است، درختی که ریشهاش در این آب و خاک است. خانوادهای که نقشهای بسیاری را در دیروز، امروز و فردای ایران خواهند داشت. هاشمی به ابزاری بدل گردیده که منتقدین تلاش میکنند تا با حمله و بیاعتبار ساختن وی اسباب شهرت، تشخص و اعتبار بخشیدن به خویش را فراهم آورند. به تدریج در نزد برخی مطبوعات و محافل هاشمی رفسنجانی به عاملی بدل شد که همه خرابیها، ناکامیها و هرآنچه که بعد از انقلاب سیاه و نامطلوب بود بر سر وی ریخته شود. به هرحال در حال حاضر همهچیز بر ضد هاشمی است؛ مثلاً اگر دولت موقت (دولت مرحوم مهندس بازرگان) یا لیبرالها ناکام مانده میگویند کار هاشمی بوده است. اگر روحانیت بعد از انقلاب سعی کرده بود تا پستهای اجرایی را قبضه نماید و یا اگر سفارت آمریکا اشغال شد فرقی نمیکند از ادامه جنگ گرفته تا قتلهای زنجیرهای همه را زیر سر هاشمی قلمداد میکنند. واقعاً خندهدار است. انگار در این جامعه به غیر از او کس دیگری نبوده و تنها هاشمی مسئول همه این کارها بوده است. اگر هم بر فرض مثال حقیقت داشته باشد پس چرا تا به حال کسی جرأت نکرده یکی از مسائل را بازگو کند یا نه، نکند این مسائل را زمانی خواستند بازگو کنند تا شاید بتوانند آرا جمع کنند و با این کار ملت ایران را کمعقل نشان دهند ولی خوشبختانه جوانان وطن با شعار هاشمی حمایتت میکنیم به تمام این حرف و حدیثها پاسخ دادند. صحبت از شعار شد، بهتر است برگردم بر سر مسأله اول و آن هم گریه کردن مردی باغرور است، هیچوقت باور نمیکردم که هاشمی گریه کند آن هم در جمع میلیونی… گمان کنم نمازجمعه پرماجرای 26 تیرماه را هیچکس فراموش نکرده باشد، همان نماز جمعهای که از خرد و کلان، پیر و جوان حضور یافتند تا یکبار دیگر و با تمام حرف و حدیثها در مورد هاشمی پیمان خود را محکم کنند و الحق که هاشمی هم سنگ تمام گذاشت. همین که مردم را همهکاره خواند خود قابل ستایش است و گمان کنم ملت ایران ایشان را بخشیده باشند. اما یادم نمیرود آن زمانی که صحبت از آزاد کردن زندانیها به میان آمد چنان تکبیری در فضا بلند شد که گمان کنم دشمنان خارج از کشور هم شنیدند. هرگز تا به امروز نشنیده بودم و ندیده بودم که سیاستمداری کهنهکار آن هم هاشمی رفسنجانی در مقابل آن همه نمازگزار بغض خود را بشکند و گریه کند. «بیایید زندانیان را آزاد کنید تا به آغوش خانوادههایشان بازگردند.» آری، این سخن همراه با لحن بغضدار بر زبان وی جاری شد که همهی نمازگزاران و حتا آنهایی را که در خانه و از طریق تلویزیون این سخنان را تماشا میکردند را به گریه انداخت. او عزیز امام بود و در زمان ستمشاهی شکنجههای زیادی را تحمل کرد و به راستی که لقب پدرخوانده برازندهی اوست. ولی با این حال این روزها برخی آن را «اکبرشاه» میخوانند و برخی هم جاسوس آمریکا و اگر هر اتفاقی رخ دهد می گویند کار کارِ هاشمی است. اگر کسی دکمهی پیراهنش جدا شود و یا اگر تصادف کند فوراً میگویند کار هاشمی است. در این دوران با آبروی دلسوزان نظام بازی کردن شده همانند یک لیوان آب خوردن و … این حقیر هیچگاه طرفدار شخصی را نگرفتهام و نخواهم گرفت شاید هم از هاشمی دلگیر باشم ولی روی سخنم با افرادی است که تازه پا به عرصهی قدرت گذاشتهاند و میخواهند یک شبه جای سیاستمداری چون هاشمی که یار امام بوده را بگیرند. آیا اسلام میگوید آبروی اشخاص را در یک جمع ببرید یا برعکس نهی از منکر باید در خفا صورت بگیرد؟! شاید هم برخی بخواهند از وی منافقی بسازند و برای بالا رفتن و رسیدن به قدرت برخی را فدا کنند و مهم هم نیست که آن شخص میتواند چه جایگاهی داشته باشد. متأسفانه امروز برخی افراد افراطی حتا روی حرف رهبری هم حرف میزنند. رهبر میگوید هاشمی پولدار بوده است ولی آنها میگویند اصلاً نبوده است. پناه میبریم به خدا…و به قول هاشمی سلام میگوییم به دشمنان انسانیت از بین رفته و حرف حق زدن جرم محسوب میشود. امیدوارم که حرکت جنبش سبز یکبار دیگر انسانیت را به جامعه بازگرداند. باز هم میگویم آن هم از قول جناب هاشمی پناه میبریم به خدا و … و باز هم میگویم همه مجریان و مسئولین به فکر آزادی، جامعه مدنی، قانونگرایی بوده اما هاشمی برعکس آنان به واسطه اصرارش بر باقی ماندن بر سر قدرت به دنبال استبداد و اختناق هست!!! شما قضاوت کنید... |

تاکنون هیچ اداره ارشادی از مطبوعات محلی استان شکایت نکرده ولی میتوان به صراحت گفت که اداره ارشاد در زمان شفیعی بیشتر از تمامی ادارات دیگر از مطبوعات محلی شکایت کرده و گزارش خلاف نوشته ولی به دلیل واهی بودن شکایت نامبرده به جایی نرسیده و همهی شکایتهایش در مرحلهی دادسرا مختومه شده است، بعد از به نتیجه نرسیدن شکایتهایش اقدام به «تذکر محرمانه» به دلایل واهی نموده و همچنین سوبسید سهمیه کاغذ که به طور سراسری به کل مطبوعات کشور تعلق میگرفت، از تعدادی از مطبوعات فعال استان محروم کرده است. بن کارت های کتاب خبرنگاران و مطبوعات را فقط به عدهای خاص دادند که بعضی از آنها در تمامی زندگیشان یک خبر تنظیم نکردهاند. برای تحت فشار قرار دادن و تعطیلی مطبوعات تمامی آگهی ادارات را در اداره ارشاد تجمیع و تعدادی از مطبوعات منتقد را از آن محروم کرده است. خلاصه بیش از یک سال و نیم است که ارشاد تمامی مزایا و کمکهای خود به مطبوعات را از نشریات مهم بوشهری دریغ مینماید و به نوعی نشریات بوشهری را تحریم نموده است.
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه