Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و شصت و نهم
وشهر 28 آوریل 1907
1ـ اطلاعاتی که در محل از معین‌التجار ساکن در تهران دریافت شده حکایت از آن دارد که دولت ایران تصمیم گرفته
تا امتیاز تیول کلیه‌ی زمین‌های موجود را لغو کند و خود دوباره آنها را در دست گیرد.
2ـ در روز 21 ماه جاری گمرک بوشهر، که اطلاع یافته بود
[ 8 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


چهارمین روز نوروز در بوشهر


 

فتح خرمشهر؛ آیینه‌ای برای نوشتن

فتح خرمشهر؛ آیینه‌ای برای نوشتن
 عبدالرحمن برزگر
رفته‌اند مسافران این کشتی! اکنون من ایستاده‌ام عریان از تفکر و اندیشه، خود را به آهنگ تازیانه‌ی زمان می‌‌نوازم تا به خود آیم.
قدمی به این سو، نگاهی به آن سو، خاطرات غبار گرفته را تکانی می‌دهم تا آینه‌ای برای سال‌های شرجی و غربت گردد.
نمی دانم فرصتی داشته‌اید تا سری به گلزار شهدا بزنید. عبور از این همه شهامت، دست یازدیدن به این همه شهادت، دشوار معمائیست. عکس‌ها هر دم آینه‌ای روشن در برابرت به تصویر می‌کشد کمی تأمل کن، برابر آینه‌ای بایست حتم دارم خود را خواهی دید. به چشمان‌شان بنگر به جبین پرصلابتشان به نام‌هایشان دقت کن. عبور از هر کدام، لحظه‌هایی به اندازه‌ی زمان می‌خواهد گوش کن شاید
بتوانی شمیم نفسش را از عملیات بشنوی، اکنون من و تو وارث آن‌ها در فرسنگ‌ها دورتر از خود هستیم. اما هجوم مهربانی آنها قابل لمس است. “صدایی می‌شنوم” ! آیا ما از فرزندان قبیله‌ی فراموش شدگان هستیم و یا آنان را درکوچه پس کوچه‌های دنیا فراموش کرده‌ایم؟ “صدایی می‌شنوم” ! این سو در قل باب می‌کنند. آن‌سوتر خون فراسوی این زمان، این مکان، ندای فرشتگان می‌آید ردِ خون سرخش به آفتاب گرم خرمشهر گره می‌خورد. درباز می‌شود او با صلابت میان افق می‌درخشد. بر پیشانیش یا زهرا‌(س)‌. بر سینه‌اش نقش یا علی ترسیم نموده است. پیداست که کارون چشم‌هایش شطِ خون است. او مرا با چشمهایش می‌نوازد تا ببیند فرزند قبیله‌اش به کدامین سو می‌نگرد و کمی بعد تو او ما را با لبان پُر از عطش رها می‌‌کند تا بمانیم منتظِر قطره‌ای انتظار “ صدایی می‌شنوم” !
یکایک از مقابل تصاویر پر از عشق می‌گذرم. در این دیار شهیدانی را می‌شناسم که مرگ به خاک‌بوسی او به سجده نشسته است. آنان روزی صدبار به مرگ فرمان می‌دادند.
به یقین این چهره‌ها تکرار نخواهد شد. ما درِ دهر دیگر این فرزندان را به دنیا نخواهد آورد. هر کدام از اینان ستونی افراشته برای ایستائی این مرز و بوم پابرجا و استوار قامت بسته‌اند. دیگر نمی‌خواهم فرزندم، برادرم، پدرم، خواهرم و مادرم را در تکرار دوباره‌ی تاریخ از دست بدهم. می‌خواهم در کنار آنان آرامشی که به هدیه گرفته‌ام در چمن‌زار شقایق بکارم تا هرگاه به یاد آنان خاطره‌ای جاری شد با غرور بگویم آنان رفته‌اند تا من بمانم، خسته‌ایم از نبود آنها، چهره‌ی غمبار مادران تحمل را می‌ستاند. او غم را با هر دم می‌نوشد. به راستی کامش را به کدامین شهد شیرین کند. مادران و همسران شهیدی را می‌شناسم که برای فرزندان این گهربوم نماز می‌خوانند تا برای تحقق آرمان‌های شهیدان بمانند. دیگر نمی‌خواهم از صدای انفجار، گوش‌هایم از خون پر شود. دیگر نمی‌خواهم صدایی غیر از صدای مرغ غزل‌خوان ایرانی بشنوم. پچ، پچ شبانه‌ی دشمن در کمین‌گاه، چقدر وهم‌انگیز است. برق سرنیزه‌اش را، سرنیزه‌ای که قلب کودکم را از سینه می‌رباید. او می‌خواست دزدانه در شب معصومیت خواهرم‌را برباید، اما نعره‌ی‌مردانه‌ی‌جوانان، غریو مستانه‌ی نماز شب، ایمان ایرانی، خیال خام دشمن را در نوردید. نمی‌خواهم، نمی‌خواهم باردیگر جای پای دشمن را با خون برادرم بشویم و اکنون به زانو در مقابل مزار شهیدم می‌نشینم، لبانِ لرزانم را از شرمساری فرو می‌بندم. بوسه‌ای بر مزار می‌زنم، شقایق دلم را تا ابد گوشه‌ی تصویرش می‌کارم. می‌گویم درنگی لازم است تا بعد ...
/////////