|
1. تئاتر بوشهر همواره در سالهای رفته در یک قالب و معیار مشخص فعالیت کرده، گاه خوب بوده و گاه نیز نحیف. برای بررسی عمیقتر و کارشناسانه و رسیدن به نقطهای برای اراه راهکارهای درخور باید تئاتر بوشهر را از دو منظر مطالعه کرد:
الف: در حوزه مدیریت
ب: در حوزه جامعهشناسی
الف: در حوزه مدیریت
تئاتر استان بوشهر در حوزه مدیریت کلان در تمامی ادوار از رنج شدید بهره برده است. مطالعهی عمیق دورههای مختلف ممکن است نشاندهندهی تفاوتهای مدیریتی به نوع نگاهشان به این هنر و کم و زیاد بودن حمایتشان از آن باشد،اما. . . 
روابط عمومی خانه تئاتر استان اسامی کاندیداهای بخشهای مختلف در حوزهی نقد، مقاله، عکس، پوستر و …جهت دریافت جایزه بهترینهای اهل قلم تئاتر کشور اعلام کرد. بنابر این گزارش نام جهانشیر یاراحمدی هنرمند هماقلیمی در بخش بهترین مقالهنویس دیده میشود. آیین پایان مسابقه سالانه نویسندگان و منتقدان تئاتر کشور 27 مردادماه در خانه تئاتر برگزار میشود. 
چشمانتظار روزهای نیامدهام
دریا نور را نفس میکشد
ماهیها
چشم در چشم خورشید
کبوتران در پرواز
ذرّات وجودم تکثیر میشوند
در پیچ و تاب موج
شب تنهاتر از همیشه … 
وقتی که در نگاه تو زنجیر میشوم
غیر از تو از تمام جهان سیر میشوم
افسوس میروی و به دنبال رفتنت
من در جوانی دل خود پیر میشوم!
تو عاقبت بهخیرترین میشوی ولی
من زخمی شقاوت تقدیر میشوم
دردی غریب مثل خوره در دلم نشست
چندی دگر ببین که زمینگیر میشوم
هی میخورد شعاع تو بر آب عمر من
من ذره ذره جملگی تبخیر میشوم
غیر از تو از تمام جهان سیر میشوم
وقتی که در نگاه تو زنجیر میشوم 
تقدیم به تو که خوبترین و بهترینی
1.
کجاست این غروب آن شبی
که دستم در میان دست کبوتری پرواز میکرد
و با عشق لانه در منقار میگذاشتم
اما حالا
غمگین
تنها و تلخ
در گوشهی چهار دیواری
زندانی شعر شدهام
و تو
گیانه و آراد
مثل گلهای پاک
به سوی گندم تنت نمیروی
و من هوای تو را پرسه میزنم
واژههای نورانی شعرت را میپویم
وقتی آمدی
شمعی برایم روشن کن
و به یاد آن غروب شعری بخوان.
2.
چه بویی میدهد این گل
که باغ را پر میکند
به نماز میایستم کنار تو
کنار چشمهای که در خوابم روییده.
3.
شاعری در باد
شاعری در باران
شاعری در تو
مینویسم انتظار
از پیراهنم
برگ صبح میچیند
و میبافد
جملهی شب را
عقربههای ساعت
مرگ مناند.
4.
دنیا کوچک است و
من همیشه در چشمان تو نقاشی میکنم
هنوز به آسمان هفتم نرسیدهام
اما
مینویسم هفت بار
نام بلندت را. 
این روزها که دکتر محمود احمدینژاد در پی تشکیل کابینه دولت دهم است و با توجه به آنچه در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی میگذرد و وزیر ارشاد دولت نهم که از «مجاهدتهای چهار سال گذشته در مسیر اعتلای فرهنگ اسلامی و ایرانی» توسط همکارانش تقدیر کرده و شوکران استعفا را پیش از شرنگ عزل نوشیده و از کیهان دولت رخت به دیگر کیهان کشیده، اگر انتصاب وزیر فرهنگ دولت دکتر احمدینژاد به انتخاب بدل شود و در این راستا انتخاباتی (حتی تحت نظارت شورای نگهبان کنونی و در سایه وزارت کشور در ید اختیار سردار محصولی) برگزار شود نگارنده این سطور بیگمان رأی خود را به نام نامی نصرا…شفیعی مزین میکند. دکتر احمدینژاد! اگر صدای من در میان فریادهای خلقی که در پی آراء گم 
نمیدانم چرا این قدر حواسم تند تند میتپد و مغزم مورچهها را میشمارد که از سر و شانهام بالا میروند؛ میترسم که با این ماشینهای شاخدار تصادف کنند و بعدش بیا و بکش که نه سنگین است! فشار خونم مثل آب کتری برقی میجوشد و میرقصد و زوزه میکشد به خودم میگویم: یعنی تو نمیدانی که چرا این همه دلواپسی و حواس پرتی داری، بادبزن توی دست تو هست و دنبالش در لابهلای لانهی بچه گنجشکها میگردی؟ حق هم داری، اون یکی زن میخواهد؛ او یکی خونه میخواهد واله چه بگویم؛ اون یکی، که شاید هم شوهر میخواهد.... اعصابم اصلاً دیگر مثل گلهای شقایق و رازقی نیست میخواهم از خیلی چیزها سر در بیارم، اما مگه میگذارند این همه دیوارهای ردیف شدهی سرخ، تلویزیون را روشن میکنم انگاری خاک سرد قبرستان روی آنتن و سیم صفحهاش ریختهاند حتی روی موی سر آدمهای همه رنگش، از برنامهی خانواده گرفته تا بیخانوادهاش... وزیر مسکن حرف از خانه و این جور چیزها میزند اصلاً توی دلم قند و شکر آب نمیشود که نمیشود ـ وقتی چشمهایم رو به سمت دنیا باز شد، چند سانتیمتر زمین هم میراثم شد ـ توی این فکرم که باید برای این حواس سر به هوایم کاری بکنم، اگر مراقبش نباشم از دسترس خارج میشود و خاکی میزند، مثل این تلفن همراههای همیشه مشغول ـ البته خیلی چیزها هست که باید سرهمشان بیاورم نخ و ریسمان که دستِ من نیست، فقط در این حوالی سنگ زیاد است؛ که به بالهایم نزدیکتر از بالهای تمام پرندههاست! میگویند: داستان بنویس و داستان بخوان ـ هم میخوانم هم مینویسم البته گاهی هم از سر حواس پرتی زیر آواز میزنم که شاید کمر این حواسِ پرت و پلا کمی بلرزد و جرقهای توی ذهن خستهاش کبریت بزند، بالاخره چه میشود کرد باید با این جور رنگها، و زنگها یه شکلهایی کنار بیایم تازه اگر کنار هم که بیایم باز هم این حواسِ خوشگل حرف اولش را میزند و میگوید: بابا چکارم دارید؟ بگذارید همینطور پرت و هوایی بمانم کدام قانون بشر گفته که من باید جذب زمین بشوم و از جایم هرگز تکان نخورم مگر نمیدانند از این هوایی بودن بیشتر به درختها نزدیکم ـ به انسانهای خوب و مهربان که اصلاً دروغ، ریا، غیبت و تاریکی را، حتی بو هم نکشیدهاند نزدیکم.... پس همین درد فریاد بزند و اعتراض کند بهتر از دردهای طولانی و کش و قوسداری است که هر لحظه نبش قبر و نبش مغز و نبش استخوانت میکنند ـ راستی این جاده مرا تا کجای ناکجا آباد خواهد برد؟.... 
|