|
قطره قطره میچکد صبرِ صبور
موی او چون موی دریا بورِ بور
دانههایش شکل مروارید بود
بوسههایش گونههایم را ربود
گفتمش ما را خدایی کردهای
مثلِ مرغان هوایی کردهای
مست و شیدا بودم از روزِ ازل
با تو میخواندم همه شعر و غزل. . . 
ترم آخر دانشکده بودم که یکی از بچهها برای خودشیرینی و بیشتر واسه اینکه کفر منو در بیاره و منو بندازه تو هچل به رئیس جدید دانشکده که استاد زبانمون هم بود، گفته بود که آریانا قبلاً کار هنری کرده و تا حدودی به فیلمبرداری مسلطه و همین شد که رئیس جدید دانشکده که به شدت علاقهمند بود که در بدو ورودش خودی نشون بده و به همه ثابت کنه که نسبت به رئیس قبلی از لحاظ علمی خلاقیت بالایی داره پاپیچ من شد که باید برای تهیه یه فیلم مستند تحقیقاتی از صید آبزیان با یه لنج سنتی به دریا برم.
من که از مشکلات خاص رفتن با همچین شناورهایی تا حدودی آشنا بودم در ابتدا . . . 
فیلم سینمایی «دو خواهر» اولین فیلم سینمایی بلند «محمد بانکی» در مقام کارگردانی است. وی که متولد 1325 در اصفهان است، پیشتر به عنوان مدیر فیلمبرداری، فیلمبردار، تهیهکننده و بازیگر در سینما مشغول به کار بوده است.
فیلم، داستان مرد جوانی است که یک گالری هنری دارد و برای کسب درآمد و رفع بدهکاریهای خود دست به یکسری شیادیها میزند تا اینکه با زنی ثروتمند آشنا میشود و از خلأ عاطفی موجود در زندگی زن سوء استفاده کرده و خود را کاندید ازدواج میکند. ولی در همین سیر با خواهر او روبهرو گردیده، دلبستهاش میشود و مجبور میگردد تا در نقش بردار دوقلوی خود نیز بازی کند. ظاهراً . . . 
آرشه بر روی سیمهای ویولون نواخته میشد، بیشک طنین دلنوازش غبار غم و اندوه را از جان و روح پاک نموده و ذره ذره دلانگیزی روحافزایش جایگزین دلتنگیهای آدمی میشود.
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد / نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
روبروی تراس همسایه، عصرها پنجرهای گشوده و جوانی که جای هر روزیش کنار آن پنجره میباشد با ویولون بر دست داشتهاش بر صندلی خود قرار میگیرد. نیم نگاهی به تراس همسایه انداخته که در آنجا پیرمردی بعد از ظهرها بر روی صندلی راحتی خود نشسته و در تراس مشرف به کوچهی ورودی پنجره در انتظار ویولونزن . . . 
حسادت میکنم
بر تو
از اینکه در تاریکخانهای ـ و ـ
در قفس!
باز
میخوانی
حسادت میکنم ـ بر تو ـ
از اینکه دیوارهای سایه دراز ـ
بر سنگفرش کوچهها شده آوار 
حافظا بوی عشق آمد ز شهرت به مشامم
آمد کرد ز جانم همه درد و عذابم
گفتم حافظا تو بکَِن درد ز جانم
آمد از تو جوابی که خودت کَن ز جانت
چه کنم من نتوانم که چنین بود جوابم
که تو شاعر قرن ندانی و نتوانی
من درماندهی عاشق چه توانم چه توانم 
|