|
میخواهم بیمقدمه در این اندک زمانی که به نوشتن این یادداشت اختصاص میدهم از دوستان ارجمندم بخواهم که به جدال بیفرجام چند هفته اخیر پایان دهند. این جدال را "بیفرجام" خواندم، اگر چه درست بود آن را "بد فرجام" بخوانم، چرا که من با مطالعات اندکی که در حوزه جامعهشناسی با نگاه مردم شناسی داشتهام پیشاپیش میدانم که در آن چه نوشتهاید و از این پس اگر ماجرا را ادامه دهید، چیزی بیرون نمیآید مگر ایجاد موج جدیدی در میان خودتان و دوستانتان که در نتیجه آبروی انسانهای دیگری در معرض صدمهی جدی قرار میگیرد. 
امام حسین(ع) بیشتر از آب، تشنهی لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهایش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بیآبی و تشنگی معرفی کردند. «دکتر شریعتی»
از واقعه و فاجعه عاشورا در کربلا بیش از هزار و سیصد و اندی سال میگذرد ولی هر ساله از اول محرم تا دهم محرم آن قدر تازه و گرم میگردد که هر انسانی وقتی فضا و احوال این روزها را مورد مُداقه قرار میدهد احساس میکند که هم اکنون عاشوراست و یاران حسین (ع) در کنار امام خویش مشغول نبردند و روی همین اصل است که هر گوینده وقتی بر منبر میرود و کلامی از حسین و مظلومیت او میگوید، چشمها بستر اشک میشوند و قلبها شیشه گونه میشکنند. 
از نحوهی برخورد و بیان بیآلایشاش میتوان گفت که فردی محبوب و دوست داشتنی است، مثل بعضیهای دیگر .
اما آن چه که باعث گردیده نویسنده، محبوبیت این سردبیر را که شاید در زمینه سیاسی خیلی هم با هم نزدیک نباشیم به قلم بیاورد اتفاقی است که مدتی قبل به مدت دو روز خود شاهد آن بودم .( همه میدانند که لاوری و هفته نامهاش همیشه حامی جریان اصلاح طلبی و روشنفکری در استان بوده است اما به دلیل نوع نگاهی که ایشان نسبت به اعتدال نیروهای سیاسی در کشور دارند من را ـ که با افتخار میگویم یک اصلاح طلب پیشرو هستم ـ با او از این حیث کمی دور نگه داشته است). 
در پاسخ به مطلب "اعتدال آری، تندروی نه" اینجانب، آقای خورشید فقیه نوشتهای تحت عنوان «اندر حکایت اعتدال و تندروی» را به رشته تحریر در آوردند که ناگزیر به پاسخ َتحت عنوان «اندر حکایت حرکات چریکی و تند» شدم. بعد از چاپ مطلب، بعضی از دوستان محترم به اینجانب و آقای فقیه پیشنهاد دادند مسئله تمام شده تلقی شود و مطلبی نوشته نشود، که به احترام آقایان پذیرفتم، اما آقای فقیه امتناع کردند و مجدداً واکنش تندی نشان دادند. 
گرگو، گرگو؟… خُمه گرفتُم وُ جُواوِش ندادُم. دُواره گُف: گرگو، گرگو پُی تُنُما، جواوُم سی چه نمیدی؟ گفتم: گرگو میگو حُتّاق گرگو میگو شرپ نَیل، گرگو میگو آنفُلو نزی مُرغی، گرگو میگو ذاتّ الرِیّه، گرگو میگو دِشنه، چُماق، گرگو میگو دَرْد ، چَتهِ؟ شهرو گف: گرگو اُمشو که زَدی هُمّی بَرنامی مُنه بَر هم زدی وُ زِنِله دُورَم پیشکِ پِرَه کردی، پُی هزار اِنّا انزلنا هم تاک و کَلی یِه، دوُرهَم جَحم کردیدم تا ائتلافِمونِ قالُو کُنم خُو، دیدی چه واوی وُاُمشو که ایزا سی مُو پیش اومِدِ درازترین شُو عُمرِ مُنه. 
با عرضِ علیکم السلام به همهی عَبد و عَبدههای صراط الیمین! بنده در سال هزار و سیصد و خُردهی هجری ـ در خاطرم نیست پسوندش نام کدام ضعیفه بود: قمری یا شمسی؟ ـ در روستایی که 15 فرسخ زیر خط فقر واقع شده بود، دوعین به عالمِ ظواهرِ مادی مفتوح نمودم. 
تنپوش سیاه با پاهای برهنه، چهره و اندامهای غمبار، گاهی هم سکوت حزن انگیز و یا زمزمه ی ماتم خوانی. اینان رهروان کوچه و بازار خاموش و عزادار هستند. از بهر معشوق خود دنیایشان را وقف خاندانی که جهان را شگفتزده کرده نموده اند. ایام محرم و صفر روزهای خاطره انگیز عاشقان حسین بود و هست و باز هم خواهد بود. آن دوران، دورانی که در سنین کودکی در میان مردان محل عاشقانه و در حد خود فعالِ هر گونه فرمانبری و همکاری با سایر بچهها بودیم. معمولاً در محل کارها و امور مسجد به ویژه در ایام عزاداری به طور منظم به هر یک از مردان محول شده بود به گونهای که هر کس وظیفه ی خاصی داشت و حتیالامکان کسی در کار دیگری دخالت نمیکرد. بزرگترها خدمات عمده و سنگینتری و کوچکترها فرمانبری به عهده داشتند. 
باران عاشورایی، تنها در محّرم چشمها نمیبارد. هر گاه دلی به عشق میاندیشد، پر از ابرهای احساس و حماسه میشود و میبارد. کربلا، سرزمین عشق و احساس و حماسه و درد است. کربلا گسترهی عاطفههای پاک، جانهای تشنهی افلاک و دلیر مردان سینه چاک است. 
|