سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.
1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید [ 30/4/1387 ] [ ادامه ] |
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانههای دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیرهی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده [ 19/8/1387 ] [ ادامه ] |
|
|
بنتوکبُنتوک
بنیادی" در حالی که به زمین و زمان ناسزا میگفت، همراه با دو هزار مگس نشست سر جای همیشگیاش و به زور جواب سلام بقیه را داد. معلوم بود از یک جایی مییاد که حالش گرفته شده، به همین دلیل هم
سراغ شهسوار را گرفت و یک جملهای هم راجع به شهسوار گفت که اصلاً مفهوم نبود. ظاهراً بنیادی به بند پوسیدهی شهسوار اعتماد کرده و با هفت کورس تاکسی رفته جفره پیش اسمعیل پسر خواهر شهسوار تا چند کیلو میگو ارزان بخرد و برگردد، ولی دریغ از یک گِرَم! بنیادی وقتی درِ خانهی اسمعیل را میزند و میرود داخل میبیند اسمعیل در حال استراحت نشسته رو به روی تلویزیون و دارد تند و تند کانال عوض میکند و تازه رسیده به کانال1251 وعشق دنیا میبرد. بنیادی میگفت: از اسمعیل پرسیدم که چه طور نرفتی دریا مگر نه فصل صید و صیادیه. اسمعیل در حالی که چشم از صفحهی تلویزیون بر نمیداشت یک نخ سیگار "اولترالایت" روشن کرد و با همان حالت گفت: خدا پدر و مادر رییس جمهور بیامرزد، به خدا اگر ده تا مرد تو دنیا وجود داشته باشهای محمودو اولیشن، پدر بیامرز کی دیگه میره دریا و خودش وزن بچهاش وقایق و موتور و جاشو و هزار دنگ و فنگ دیگه به عذاب بندازه و بعد خسته و کوفته و دست از پا درازتر تنگ غروب بر گرده خونه تا شاید بتونه ده کیلو میگو زیادی غارت شرکتهای عمل آوری و از ما بهترون بیاره بده دست دوست و رفیق که این هم معلوم نیست حالا گیر بیاد یا سالی دیگه، منم همهی وسایل صیادی و قایقم فروختم و با سهمیهی بنزینش آغایی میکنم. همی نیم ساعت پیش زنگ درِ حیاط زدند. احمدو فرستادم ببینه کیه و احمدو اومد تا چیلش فچ میخنده. گفتم: بوواچتن؟ گفت: یه خانم بو خوشِ تیپزده با یه ماکسیمای مُدل بالا دم در کارت داره. رفتم دیدم احمدو راست میگه. فوراً سلام کرد و پرسید: منزل آقا اسماعیل؟ گفتم: بفرما گفت: ببخشید پنجاه لیتر بنزین میخواستم پولش هم هر چه قدر بشه اشکال نداره، فقط خواهش میکنم همین امروز تهیه کنید آخه دارم میرم کازرون واسه امتحان کنکور پزشکی، بنزینم کمه میترسم تو راه جا بمونم و به امتحان نرسم. حقیقتاً دلم قبول نکرد بهش نه بگم. به چند دلیل: اول این که ماشین و تیپ و عطر و ادکلونی که زده بید محشر میکرد و دوماً حیف نی حالا که ای همه کلاس نهاده اومده جفره، دست خالی برگرده. ضمن این که اگر کارِای بنده خدا راه میافتاد به نوعی کمک به علم و دانش و ترقی کشور میشد. اومدیم فردا ای دوشیزهی محترمه دکتر شد، افتخارش برای کیه؟ اول برای جفره، بعداً برای بوشهر و در آخر هم کشور! با همهی این حرفها اعلام کردم بیست لیتر بیشتر نمیتونم بهش بدم، کسان دیگری هستند که مریض دارند یا همین ماشینهای کویتی و قطری، بندهی خداها این همه راه میزنند میان وارد کشور میشن خُب بنزین از کجا گیر بیارند؟ این جان که ما ای ثواب مهم هم میبریم. باور میکنی تو ای چند روز گذشته چند تا شون با دینار و درهم راه انداختم. حالا جنابعالی با ریال خومون بنزین میخوای اونم پنجاه لیتر، نه ندارم فقط بیست لیتر، و قبول کرد و کارش راه انداختم. حالا باز هم میگی برو دریا، اصلاً وقت این کارها ندارم. میگم بنیادی، ای گوشهی تلویزیون که زده منهای هیجده میفهمی یعنی چه؟ ـ نه نمیفهمم من اصلاً نگاه نمیکنم که بفهمم یا نفهمم. ـ به دلت بد راه نده معنیاش اینه که بنده به زیر هیجده سال بنزین نمیفروشم. بنیادی کلافه از اطاق اسمعیل بیرون زد و سفرهای آویزان روی طناب وسط حیاط که بوی نفت میداد و شعاری که روی دیوار رو به روی خانه اسمعیل نوشته بود: دلم هوا… دارد، به من رأی دهید!
|
|
|