Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هشتاد و سوم بوشهر
7 ژوئیه 1907
9ـ کشتی «تیوتونیا» در ساعت 15/2 روز ششم از بصره برگشت و در ساعت 9 بعد از ظهر بوشهر را ترک کرد. این شناور کالایی را در بوشهر بارگیری نکرد.
10ـ کشتی «آسی‌ریا» در ساعت 15/2 بعد از ظهر روز هفتم از بصره برگشت.
ج. اچ. بیل
معاون اول نماینده سیاسی
«مسؤول وظایف جاری»
[ 5 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


عكس مراسم يازدهمين سال انتشار نصير بوشهر - گروه موسيقي ديار(3)


 

در بی‌نهایت که میان گاهواره یا گور است، گاهواره یا گور کدامین آغاز است؟

در بی‌نهایت که میان گاهواره یا گور است، گاهواره یا گور کدامین آغاز است؟

سنگین و سخت‌ترین لحظات عمرم را بدون حضور عزیز‌ترین رفیقم "حمید" تجربه می‌کنم، و در این سیاه‌ترین لحظه‌ها باورپذیری را تمرین.

بارها و بارها میزان سن می‌دهم، راضی نشده در صحنه‌ای به وسعت ذهن ترسیمش می‌کنم. که خفته‌ چه آرام. چه پُرصلابت. گویی برای همیشه خفته، ناخدا، در انتظار شراع کشیده انگار، هی‌یا الله گفته تا حماسه‌های مردان غریب‌ بندر را فیدوس کشد به وسعت همه‌ی حنجره‌اش در ظلام‌ترین شب. برگستوان پوشیده. هودج بیاراسته. نیتوک سرباز را بر دستان تابوت گونه‌ی بنات النعش تا بی‌نهایت زمان با خود برده است. مغیب کرده است خورشید تابان من.
بر بالینش که می‌ر‌سم کنار دستش دفتری را باز می‌بینم و مدادی سرخ رنگ و عینک پلاستیکی سیاهش را که وقتی با صورت بر دفتر افتاده، چپیده است. چشمم به شعری می‌افتد که به خط خودش همان شب نوشته:
آن چه جان از من همی ستاند/ دشنه‌ای باشد کاش/ یا خود گلوله‌ای / به هنگامی که همجنس‌ باز و قصاب/ بر سر تقسیم لاشه/ خنجر به گلوی یکدیگر نهاده‌اند/ من جنازه‌ی خود را بر دوش داشتم/ و خسته و نومید گورستانی می‌جستم…
من و حمید خیلی راه آمده بودیم. بیشتر از آن چه آمده بودیم در پیش رو داشتیم. پاهایمان همیشه تنهایی را دویده بود. در کنار سکوت اسطوره‌ای حمید، بغضی می‌ترکد. به خود می‌آیم ولی هنوز بعد از گذشت پانزده دقیقه و یا شاید بیشتر خبری از آمدن تیم اورژانس نیست. بی‌قراری بر بی‌قراری و ترس از گذشتن و دیر شدن چون لشکری عظیم می‌تازد بر من. حالا منم و گردابی از وحشی‌‌ترین موج‌های تنهایی. موج‌ها، موج‌ها در هم می‌کوبندم. همسرش مثل قمری‌ای که جفت از دست داده و در اتاق شیشه‌ای محبوس‌اش کرده‌اند بر در و دیوار می‌کوبد انگار. بارها و بارها پنجره می‌گشود اما از آمدن پیک نجات بخش اورژانس خبری نیست. دستپاچه‌ام. خدایا چه دارم جز مونولوگ‌های تنهایی در گوش حمید.
سرم را تا نزدیکی چهره‌ی حمید پایین می‌آورم، بانگ‌اش می‌زنم، می‌خوانمش، صدایش می‌زنم از بیخ جگرگاه به وسعت همه‌ی آوندها و سلول‌هایم. انگار... نه جوابی نیست، اگر هم هست آن قدر خفیف که در ته گلوگاه مردی است که روزی به وسعت همه‌ی صحنه‌ فریاد می‌کشید. خدای من، نه… اشک امانم نمی‌دهد. دست‌هایم به تمنایی ناخواسته‌ این سو و آن سو می‌شوند و انگار ناله‌های حزینی که از آن سوی تاریخ می‌آیند موج برداشته به من می‌رسند. ای دست‌‌ها یاریم کنید که هجران هزاران ساله‌ی همیشگی پیکار مرگ و زندگی بر قامت من می‌نشیند اینک. چیزی نمانده است تا سوگی جانسوز، تا حادثه‌ای بزرگ تنها یک قدم فاصله است شاید، و من آماده می‌شوم تا تنهایی را مشق کنم. مهدی که می‌رسد، حمید آن یکی چشم نیمه بازش را نیز بر هم می‌نهد. دلواپس دیدن برادر کوچک ‌بود شاید. خبر مثل بُغضی بزرگ می‌ترکد و هر کس به تناسب حال و روزش خود را به منزل حمید می‌رساند. نمی‌دانم چه طور پدر با این کهولت سن دو طبقه پله‌ را بالا آمده است. پیرمرد تنگسیر هوشیارتر از این حرف‌هاست که بتوان پنهانکاری‌های این سوگ سترگ را از او پنهان کرد. خواهران یکی یکی می‌رسند و با بال‌های چادر، رقصی غریب را در هوا آغازگر می‌شوند.
علی قربانی را می‌گیرم. تماس برقرار نمی‌شود. صغیری را از خواب بیدار می‌کنم، ناباور، آن سوی خط یکی دو کلام می‌گوید و بعد سکوت. جواد صداقت خود را رسانده است. احمد قربانی یاری که نزدیک به دو دهه با حمید همبازی بوده است هم، کاش دلتنگی نیز نامی داشت چون مرگ که نام کوچک زندگی است. حمید مست سماع پروانه‌ها بود با چشمی که عاشق خوابی بلند است. خیابان غریب‌ و خلوت مدرس در صبحی سنگین و عبوس که بوی مرگ می‌پراکند و زمزمه‌ی شعری زیر لب در تراکم غلیظ شرجی و من با همه‌ی وجودم می‌خوانم:
چه دور، چه دور از دسترسی رؤیاهای من.