Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

سوگ‌نامه

سوگ‌نامه


حمید عزیزم؛
در غم هجران تو و در ایامی که رنجِ فُراق و فقدانت، رنج معاش و زیستن را

از خاطرم زدوده، در خلوت شب و لحظاتی که سرشک اندوه بر گونه‌ام جاری‌ست، سوگ نامه‌ام را با یاد تو و مهر‌بانی‌‌هایت می‌نگارم. به یاد آن شور و شوقی که در انتهای هر نمایش، بی‌اختیار و صادقانه بر سن تئاتر یکدیگر را گرم در آغوش می‌گرفتیم. به یاد آن سفرهایی که برای اجرای یک نمایش همره یاران صمیمی و یک دل بودیم. به یاد اوقات خاطره انگیزی که در خانه‌ی پدریت گرد هم می‌آمدیم و تو چه قدر خندان و پر نشاط بودی. به یاد دلتنگی‌هایت، به یاد دغدغه‌هایت، باورها و کلامت… آن خنده‌ها کو؟ آن شور و نشاط؟ و آن اندیشه‌های ناب…
حمید جان؛
محمد را می‌بینی؟ یار و غمخوار همبشگی‌ات، برادرت، رفیقت، اکنون سر در گریبان، شکسته و گریان، کوهی از غم و اندوه بر دوش دارد. نمی‌شود به او نزدیک شد. همین که نگاهش با ما تلاقی می‌کند، بُغضش می‌ترکد، بُغض‌مان می‌ترکد، و های های گریه، سرها در هم فرو می‌روند و اشک و ناله‌ امان نمی‌دهد. همه طاقت از کف داده‌اند، پدرت مات و مبهوت، همسرت با شال عزا، مهدی برادر کوچکت غمین و افسرده، بچه‌ها … همه... همه، و امیر بهت زده مرگت را باور نمی‌کند ـ برزگر را می‌گویم ـ لنگان و عصا زنان بر مزارت نشسته، می‌گویم بیا برویم، امتناع می‌کند، می‌خواهد دمی با تو تنها باشد. امید بر تربت پاکت مرثیه ‌سرایی می‌کند، غمگین و گریان شعری می‌خواند، جعفر (بهبهانی)، جهانشیر (یار احمدی)، حسن (غلامی) و … همه مویه می‌کنند.

حمید عزیز: دوباره بر نمی‌گردی تا تئاتر بازی کنیم؟ یه نمایش دیگه؟ همین آخریشه، نمایش مرگ نمایش! خیلی پرسوناژ داره، همه‌ی بازیگر‌ها و عوامل هستند، بوشهری‌ها، تهرونی‌ها و .... همه‌ی ایرونی‌ها. پایانش هم خیلی خوبه، همه‌ی شخصیت‌ها می‌میرند و بعد اسم‌شون‌رو روی پلاکارد‌ها حک می‌کنند و یه عده‌ای هم که زیر علم عزای تو و بعدش من سینه می‌زنند، حمید، حمید... حشمت، حشمت می‌کنند، آنهایی که هرگز، حمید، محمد، حشمت، عبدالرحمن، امید، رامتین، پیمان، ایمان، جهانشیر، حیدر، فرشید، داریوش، اصغر، حسن… و دیگران را ندیدند اما نام تو و بعد دیگران را واسطه‌ی پُست و مقام و منصب قرار می‌دهند. می‌دونم که روح پاک و بی‌آلایش تو از اون بالا همه را نظاره می‌کنه، کی دروغ میگه و کی راست. دیگه باهات خداحافظی می‌کنم، همیشه دوستت داریم و یاد و نامت در قلب‌مان حک شده و همیشه با ماست