![]() |
||||
|
|
||||
|
بدرود یار وعدهی دیدار بعدِ مرگبدرود یار وعدهی دیدار بعدِ مرگ
انگار هنوز تو آنورتر، چند کوچه آنورتر از من، همچون من به سختی نفس میکشی… از خودم میپرسم در این آوردگاه خفالود، مرگ بهتر است یا زندگی؟! و تو حمید عزیز در کدامیک آسودهتری؟!... میخواهم کلمات در یاد تو راه خودشان را بروند، همان طور که افکار من غرق دریای مهربانی و دوستیهای توست. باور مرگ تو، باور خود مرگیست … و تو بهترین یادگار سالهای گرد و غبار تئاتر شهر من… روزها و شبهایی که در موزهی یادهای من و ما هیچگاه به سرقت نمیرود، یادت گرامی باد. دیشب خواب تو را دیدم که چه طور جان شریفت را از این دنیا به دَر بردهای تا جسم نحیف تو همان طور که خدایت به امانت داده بود به اصل خویش باز گردد که در خاک کوزهی تو خُنکا شربت شیرینی جای دارد… چه خوابی! رنج قصهی سفر تو چگونه در زخم جگرم متعادل میشود. تو از میان ما چگونه راه میانی را رفتهای، وای بر من… خداوند متن وجود تو را چه با ایجاز حوصله در این بیچیزگاه زندگی به پایان برد. فرق میان من با تو انگار در این "نیست" که مردهای! که تو ماهرانه اما توانستی از میان ما مردگان زمین، ترک این تخته بند تن کنی و از میان ما ارشد جنبندگان عبوس، همچو سیمرغی فرشته بال راه بهشت را به مَسرت و دلخوشی پرواز کنی. خوشا به حال تو حمید عزیز که این بار قرعه از میان ما زندانیان زمین به نام تو افتاد و بدا به حالِ ما دوزخیان که از زور مردگیها، زندگی را به شماره افتادهایم… خداوند تو را به آغوش پذیرفته است… این مرگ بهانهای برای ماندگاری تو در جهانیست که وعده دادهاند… تو خسته از روزمرهگیها به خواب رفتی، چه خوابی!؟ جسمنازنین و خستهیتو بیهیچ اصرار و خواهشی، جان شریفت را رها کرد و خاموش شد تا روح زندهی تو مجال تازه و روشنی دیگر را در این لایتناهی خلقت تجربه کند. به امید هیچ دیداری در این دنیا و به امید دیدار در آن نا کجا نام و آباد جای جهان… درود و بدرود… * عنوان متن برگرفته از غزل زندهیاد استاد منوچهر آتشیست. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه