![]() |
||||
|
|
||||
|
خواب ستارهخواب ستاره
شب سنگینی بود و خوابم نمیبرد. نه از تداعی دهها واقعهی تلخ روزمره که مثل باران سوزن بر تو فرو میریزند، که به اینها عادت کردهایم. از چیز دیگری بود این برخاستن و قدم زدنها و نشستنهای آن شب. در شب کوچک من دلهرهی ویرانی است گوش کن وزش ظلمت را میشنوی حوالی ساعت سه، حوالی اندوه تلخ آن شب بود که غنا هشت زلزلهای خفیف شیشههای پنجره را لرزاند. بهانهی خوبی شد برای اندیشیدن به مرگ، و آن قدر انرژی داشت که تمام دغدغههای دیگر را جارو کرد. اندیشهی مرگی در خواب. مرور تصاویری از آوار و خون… با پوزخندی چشمانم را بر هم گذاشتم و در دلم گفتم که: برای من یکی بهتر از این زندگی سگی ست. وقتی که نُه ساعت بعد در میان سرو صدای ماشین چاپ، خبر خواب ابدی تو را شنیدم، در خود فرو ریختم. چرا نگاه نکردم تمام لحظههای سعادت میدانستند که دستهای تو ویران خواهد شد و من نگاه نکردم حمید عزیز؛ رفیق خوب من حالا دانستهام که خواب آن شب تو با خواب همهی ما تفاوت داشت. توخواب ماهی و ستاره دیده بودی و ما… ماهی تو آب میچرخه و ستاره دس چین میکنه اونوقت به خواب هر کی رفت خوابشو از ستاره سنگین میکنه میبرتش، میبرتش... اشعار در متن از فروغ فرخزاد |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه