![]() |
||||
|
|
||||
|
خداحافظ شهردارخداحافظ شهردار
پنجشنبه مورخ 11/5/86 مصادف با 18 رجب 1428 نما روز ـ داخلی ـ ساعت 8 صبح صدای ممتد زنگ تلفن همراه بازیگر، نگاهی به تلفن همراه میاندازد، انگار رخوت عجیبی او را فرا گرفته باشد. حال و حوصلهی پاسخ را ندارد. صدای زنگ تلفن تمام فضا را گرفته است پس از چند لحظه مکث، صدای تلفن قطع میشود. صحنه پر از سکوت است. دوباره صدای زنگ تلفن پخش میشود. با بیاعتنایی نگاه به شماره تلفن میکند. شماره ناشناس است. باز پاسخ نمیدهد. چند لحظه بعد پیامکی میآید: حمید از بین ما رفت. دوباره نگاهی کم عمق به شماره و پیامک، باز هم ناشناسی دیگر. بازیگر یکهو انگار متوجه چیزی شده باشد از صندلی چرخدارش بلند میشود. شماره تلفنها را با دقت روی کاغذ مینویسد. هیچ ارتباط معنیداری بینشان پیدا نمیکند. سرش را به سمت چپ میچرخاند. گلدانش را میبیند که انگار سالهاست آب ننوشیده است. به سمت پارچ آب میرود. دوباره صدای زنگ تلفن همراه، بازیگر با سرعت به سمت تلفن میرود. بازیگر : الو صدای پشت خط تلفن (با خفگی خاص): الو... پیمان... سلام... بازیگر: سلام شاهین... خوبی... چه خبر؟ شاهین: بد نیستم... شما چه خبر؟ بازیگر: هی گرما و شرجی و کار و اداره و (شاهین از پشت خط وسط حرف بازیگر میآید) شاهین: راستی فهمیدی حمید به رحمت خدا رفت؟ بازیگر (از صندلیش بلند میشود. مقطع مقطع شده است): حمید ... حمید کیه؟ شاهین: حمید ... حمید لطفی. (صدای بوق ممتد تلفن همراه، اتاق تاریک میشود. سیاهی تمام کادر دوربین را میگیرد.) نما روز ـ خارجی بازیگر سوار ماشین میشود، به سمت خانهی حمید حرکت میکند. بازیگر (آرام آرام با خودش نجوا میکند): 20 شب مجلس روضهی علی اکبر حسین که خبر دروغ باشه... تکرار میکند) (به خانهی حمید نزدیک میشود. جلوی در خانه شلوغ است. ماشین میایستد. "محمد" برادر بزرگتر "حمید" به سمت ماشین میآید. فضا پر از صدا میشود. صدای بوق ماشینها، صدای آژیر آمبولانس ... صدای...) محمد: پیمان... حمید رفت... (صدای گریه فضای کادر را پر میکند. تصویر تاریک میشود. در آن تاریکی فقط صدای ضعیف محمد میآید)... حمید رفت... کات... بازی تمام شد که خود هم اکنون عین حقیقت است. مرگ حق... نکیر حق... منکر حق... محمداً امامی... چشمهایم پر از دانههای اشک میشود. تصاویری مبهم و پرشتاب در ذهنم غوطهور میشوند... خدایا... شب چگونه توانست دژخیمانه نفس پر رمز حمید را بگیرد... چگونه حمید رقص خاکستری مرگ را پذیرفت و با او هم آوا شد و پشت سکوت سکنا گزید... آیا حمید فرصت وداع با فرزندانش را پیدا کرده بود... آیا... گریه امانم را میبرد. چشمانم را میبندم. حمید با آن خندهی تلخ همیشگیاش جلویم میایستد. به یاد شهردار نمایش "مسافران شب آفتابی" میافتم. آنگاه که فریاد زد: من شب زدهام... من ره گم کردهام... من به دستور جناب آقای وزیر به این جا آمدهام... آهای حمید عزیزتر از جانم، تو نه شب زدهای و نه ره گم کردهای که تو خود به جرأت شهردار تئاتر دیارت بودی و هستی. باز به اطراف نگاه میکنم. همه چیز غریب است و مبهم... نکند اینها همهاش در خواب باشد... خدایا چه خواب تلخی... دوباره چشمهایم را میبندم و حمید را در هیبت شهردار میبینم که ایستاده در آوان سن و آرام آرام نجوا میکند: امروز هفت شنبه هفت آسمون یک نفر میخواد بمیره... دیگر گریه طاقتم را درهم میکوبد و با او زمزمه میکنم: آری... آری... امروز پنچشنبه... پنج آسمون... حمید قصد سفرداره... سفری که هیچ مسافری از آن برنگشته... زندگان را درود و رفتگان را بدرود |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه