![]() |
||||
|
|
||||
|
حقیقتِ آن دو دست جوانحقیقتِ آن دو دست جوان
سرنوشت، زندگیست سرنوشتی از بدو تولد تا لحظه وداع زندگی چون یک نمایش است که با تمام وجود با آن اُنس داریم و قدرش را نمیدانیم. لحظههایی که در عرصهی صحنه هستیم به فکر حرمت هم باشیم نه به فکر بیحرمتی. وقتی که به اوج میرسیم و شهره میشویم، کلام غرور تمام هستیمان را به تنفر میکشاند و به تباهی و به سمت نا کجا آباد میرویم و … چه زیبا و بیریا میگفت و هم کلام میشد کسی که هنوز زنده است "حمید لطفی". کسی که حتی به کوچکتر از خود نیز حرمت میگذاشت، چه رسد به بزرگتر. جستجوگری بود تا حقایق را بداند و در وجود خویش حل نماید و همواره در تمام امور برادر خود را به عنوان مشاور، یاور و دوست صمیمی میدانست. دوستان؛ در هر حال قدر عزیزان و پیشکسوتانی که بیادعا هستند و اعتبار این شهر و دیارند را بدانید و آنها را در زمان حضورشان ارج نهید. لحظهها سخت است وداع یاران و کبوتران هنوز سختتر داغ جدایی گل پونههای وحشی برایم چون اشک پروانههاست پروانههایی که در عزای شمع مویه کناناند و ما در حریم عشق حمید … |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه