Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و شصت و دوم
بوشهر
31 مارس
1ـ اطلاعات دریافتی از مدیر تلگراف خلیج فارس حکایت از آن دارد که میرزا ابوالقاسم کنگونی در پاسنی (Pasni) پیاده شده و هشت روز در آن جا اقامت گزیده و راجع به تجارت به تحقیق پرداخته است. او آن گاه در روز بیست و سوم با یک فروند قایق محلی رهسپار گوادر گردیده و اظهار داشته که در نظر دارد از آن جا از طریق خشکی عازم چابهار و جاسک گردد.
[ 3 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


چهارمین روز نوروز در بوشهر


 

بُنتوک

ظهر گرما از بس که از این اداره به اون اداره پاس کاری شده بودم، درِ حیاط که باز شد یک راست رفتم توحوض خونه و خودم‌رو انداختم تو حوض. اگر بدونین شنا تو حوضی که با آب چاه پر شده باشه چه کیفی داره. به همین دلیل هم وارد اتاق هشت دری که شدم یک راست رفتم زیر پنجره‌ی تو کوچه‌ای و تخت گرفتم زیر کولر خوابیدم. از بس خسته بودم، نفهمیدم کی خوابم بُرد. اما چشم‌تون روز بد نبینه، شاید بیست دقیقه گذشته بود که با صدای نکره‌ی بلند گوی نون خشکه‌ای از خدا بی‌خبر از خواب پریدم. بی‌انصاف توی این ظهر گرمای تابستون که مار پوست میندازه و خروس تخم می‌ذاره چنان سرِبلند گوی ماشینش‌رو نهاده بود تو پنجره‌ی کولر و داد می‌زد: نون خشکه بیار نمک ببر، و هر دقیقه هم سعی می‌کرد لحن و تُن صداش‌رو عوض کنه، انگار که داشت تست می‌زد. سرم خیلی تیر می‌کشید و چشمام از تو حدقه درد می‌کرد. دیگه نتونستم تاب بیارم. رفتم تو کوچه تا تکلیف ای خروس بی‌محل‌رو روشن کنم. آخه بی انصاف فکر نمی‌کنی یکی بچه کوچیک داشته باشه یا مریض یا مثل منِ بدبخت بی‌نوا تازه از گُل کوچیک اداره‌ها آزاد شدم، اومدم که یه چرتی بزنم تا بلکه نمیرم. آخه جا قحطه. اصلاً کی دیگه می ذاره نون زیاد بیاد که بده نمک بگیره؟! که درِ سمت راننده باز شد و آقایی خوش پوش و موقر پیاده شد. حقیقتاً ماندم که شاید خواب می‌بینم! نکنه صحنه‌ی فیلمبرداریه! که خودش زبان اومد و ضمن معذرت خواهی توضیح داد که مجبوره و معذور و گفت: به کی و کی قسم من از او‌ناش نیستم که نون خشکه جمع می‌کنن برای کالباس مارتادلا، بنده فوق لیسانس مدیریت دولتی هستم ولی به دلیل نبودن کار در رشته‌ی تحصیلیم فعلاً طرح کاد هستم و دارم دوره‌ی گویندگی در صدا و سیما را می‌گذرانم. والا همین ماشین وانت را که می‌بینی روزی ده هزار تومان اجاره کردم تا بتونم ان‌شاءا… تو آزمون قبول و اگر خدا بخواهد استخدام بشم.
شهسوار یک قدم عقب‌نشینی کرد و پرسید: خوب حالا اولاً چرا این موقع و دوماً چرا پنجره‌ی‌ ما و سوماً چرا این قدر بلند بلند تُن صدات عوض می‌کنی.
گفت: آره پدر جون، حق با شماست. این که این موقع ظهر مزاحم شدم به خاطر اینه که بقیه‌ی روز از صبح ساعت پنج تا دو بعد از ظهر گرفتار کار کردن تو تاکسی تلفنی هستم، بعد ظهر از ساعت چهار تا یازده شب کنار خیابان لیان بساط سی دی و جوراب زنانه و صورتک دراکولا راه می‌اندازم. اینه که مجبورم ساعت دو تا چهار مزاحم شما بشم. در مورد سؤال دوم و سوم یک دلیل داره، اون هم اینه که منزل رییس محترم صدا و سیما تو همین کوچه‌ی بغلیه و لازمه این جا باشم. شما هم بزرگوار، یک چند ماهی ما را تحمل کنید، ان‌شاءا… بعد از استخدام از خجالت‌تون در میام. بالاخره از طریق روابط عمومی سازمان جبران می‌کنم. صدای ضجّه‌ی نوزادی عریان از خانه‌ی همسایه در کوچه پیچید و حمید، لطفش را بر دوش هنر با خود بُرد و فلامینگوهای دریاچه‌ی پریشان به گِل نشستند.