![]() |
||||
|
|
||||
|
شعرپُشتِ خطی!
امید غضنفر وَختی هَمراش یه ریز میگه: ـ مشترکِ موردِ نظر در دسترس نیس ... فِک نکن هَسّ و میخواد گَمون کُنی نیس شاید هَمون وَخ تهِ تویِ یه زیر خاکی داره زندگیش و بالا مییاره و تو پُشتِ خطی! برای تو به: ابوالقاسم ایرانی محسن موسوی همه چیز بوی تو را میدهد پس از خوردن چای ضرب گرفتن روی میز نگاه آینه راه رفتن تو که تکرار میشوی در هر انگشتی و آن بیرون کنار خیال اسبها یورتمه میرفتند و شکل جوانیام از آن ورِ رود غرق شدن را نگاه میکرد پرید از پلکم و من که چای تازه را از لبان تو مینوشم صورتهای مسئله به هنرمند فقید : زنده یاد حمید لطفی ابراهیم بردبار نشانه میرود هدفگیر واقعه ـ ایست! و سکتهی هجا در دهلیزهای بحر طویل زندگی ـ آشنا! ـ آشنا کیست؟ هم زیست با هر چه بود و نمینمود با شعر و با سرور با بازی در نقش بینیاز در سالن شلوغ احتیاج با خش خش قلمهای ریش ریش سپورها بر خیابانهای مچاله شده با جورچین اسکناسهای آجری بر سینههای تنگ رفته تا لایهی اُزون با رنگ خلط اسماعیل بنا با کندی ریتمهای صعود تا قلههای صدای ناز باز از پنجهی سکوت با پاشنههای آج دار زخم بر صورتهای مسئله با یادگار مشت خنجر بر دهان شانهها با تلاقی دستهای عشق در پس کوچههای دلهره منتهی به سیلی با پینههای مانده بر دست بیل اشکِ زن خالیِ زنبیل با با ... با، بابا نانوایی کار گیر نیاورد و مادر که شیر خشک هم نداشت با خواهر در خوابِ تار سه تار نه یک لقمهی دهان پُر کن بابرادر در ذهن قاب با مالکان بطریهای پر از بادِ گلو در پس ماندههای جهان کیسه شده با هر چه بود و نبود گذشت انتقام بگیر ببند بشین ـ پاشو اینجا منطقهی ورود ممنوع شعر شور شعور تمام هر چه بود ممنوع و شلیک! حالا دنیا رنگ میبازد در چشمهای مات باز آشنا تا هجای شناور در سکون بحر المیّت جان بگیرد و فردا یک نفر در هفت گور دفن میشود دنیا قطعهی هنرمندان است در قبرستان درد دریغ! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه