![]() |
||||
|
|
||||
|
بُنتوکبُنتوک
پنجاه سال پیش تو ایام جوانی به خاطر یه کسالت ساده و محض احتیاط رفتم پیش مرحوم دکتر عادلی. امیدوارم که نور به قبرش بباره، از بس که این فرد با شرف، انسان بود و انسان دوست. آوازهی او تا بحرین رفته بود و کرورکرور آدمهای مختلف با دردهای مختلف از نقاط مختلف میآمدند پیشش تا معاینهشان کند و همان جا هم خودش نسخه شان را بپیچد و شفا دهد. اگر آمپول داشتند میفرستاد پیش مرحوم خدا بیامرز آسید مهیمنی و یا خدا بیامرز علیباش سبیل. یادش بخیر، تکیه کلام مرحوم علیباش موقع آمپول زدن به خانمها خیلی جالب بود. از لحظهای که آمپول داغ میکرد تا زمانی که کارش تمام میشد هَمش میگفت: خواهر برادریهها، خواهر برادریهها! مرحوم سید مهیمنی هم که تبحر خوبی داشت و فقط هدف میگرفت و چشم بسته میزد. حیف و صد حیف که دیگه تکرار نمیشه. واقعاً درود بر شرف و انسانیتشان. اگر کسی پول نداشت، همت عالی هر چه قدر دستش میرفت پرداخت میکرد و هر کسی هم نداشت به سلامت. یک بار با چشمهای خودم دیدم که دکتر عادلی دست کرد توی جیبش و کرایه راه به بنده خدایی که از اطراف اومده بود داد. ای درود به معرفت و مردانگیات که انسانیت پیشت زانو میزد و تبسم میکرد. اینها را گفتم که بدونید اگر کار نیک هر وقت انجام بگیره، نام نیک تا قیامت میمونه. چند روز پیش به خاطر کسالت رفتم دکتر، اول که با هزار پارتی و رابطه و واسطه تونستم نوبت دکتر متخصص را از شش ماه بکنم 6 روز. وجداناً این دکترا هم مثل بعضی از آرایشگاهها یاد گرفتهاند برای خودشون کلاس بذارند والکی شلوغش کنند. بنده خداها از زور کسادی و رقیبِ زیاد نشستند و سر خودشون و همکاراشون را بزک میکنند که تلفون زنگ میخوره، فوراً استاد سلمانی گوشی را بر میداره و شروع میکنه ناز کردن که: به خدا وقت ندارم و سرم شلوغه، حالا ساعت یازده شب بیا ببینم چه کار میتونم برات بکنم، و در حالی که تقویم را ورق میزنه، یه چیزهایی هم توی تقویم یادداشت میکنه و برای خودش جلو چهار تا سرباز بخت برگشتهی مجبور به اصلاح اجباری، کلاس میذاره. حالا دکتراهم از اینها یاد گرفتند و از بیکاری چرت میزنند ولی حاضر نیستند مریض بدبخت را معاینه کنند و الکی وقت شش ماهه و یک ساله میدهند تا مریض بیفتد به التماس و پارتی و بعد هر کاری با مریض خواستند انجام دهند و هر نرخی خواستند ببرند. حالا ما رفتیم پیش یکی از همین دکترا تا علت برفک زبانمان را پیدا کند و شفایمان دهد. چشمتان روز بد نبینه اول که بدون اُرس و پُرس گوشی گذاشت روی قلب من و نبضم را گرفت، بعدیه شیاف شیشهای درجهدار گذاشت زیر زبونم و گفت حرف نزن! بعد هم بلافاصله از توی کشوی میزش یک چکش قشنگی در آورد و ناغافل کوبید رو زانویم که لنگه کفش ما رفت بالای کمدی که توش یه ماری انداخته بودن داخل شیشهی الکل! بعدش هم از بالای عینک مصلحتیش یه نگاه معنی داری به بنده کرد و با چهرهای معنیدار فهماند که: وضعت خیلی خرابه و امکان مرگت بسیار زیاد! به طوری که عزرائیل را یک قدمی خودم دیدم و برای دلداری با خودم گفتم هفتاد سال هم کم عمری نیست، مرگ حقه و "کل من علیها فان" که فورا نشست پشت میزش و شروع کرد به نوشتن و در ظرف یک دقیقه چهار تا نسخه از پیش آماده شده تاریخ زد و مُهر کرد و اسم چهار تا دکتر هم بالای هر کدام نوشت و داد دست ما و از همان جا هم دستور داد به منشی خوش سلیقهاش که تازه از اتاق تزریقات بیرون آمده بود و نوبت داد برای مراجعهی بعدی و جواب آزمایشگاه و ارتوپدی و سونوگرافی و عکسبرداری از پای راست و عینک برای چشم و نوبت دندانساز برای دندان مصنوعی و خلاصه با یک حساب سرانگشتی با بچهها تو خونه، هشتصد هزار تومان پیاده شدم بابت برفک زبان سرخ که قراره سر سبز را دهد بر باد! همهی این بدبختیها نمیدونم چه طور یک مرتبه توی یک روز بر سر ما آمد و چه شد که اینجوری شدم. هر چه فکر کردم که دفترچهی بیمه الان چه نقشی میتونه داشته باشه و چه دردی از ما دوا میکنه فکرم به جایی قد نداد که عیال مربوطه وارد شد و خبر داد که این جوری که زنهای محل میگن این یک مرض جدیدیه که چند نفر دیگه هم گرفتند اما رفتند پیش عطاری و با یک معاینه جزیی و دادن یه جوشاندهی معمولی خوب شدند. علتش هم خوردن میوهی درخت "جمبو" تو این فصله که ما نا پرهیزی کردیم و دوای عطاری خوردیم و انشاءا… خوب شدیم! اینها همه صحبتهای بنیادی بود که بدون مقدمه و یک نفس از بس خوشحال بود که تو سن هفتاد سالگی قرار نیست بمیره برای رفقاش تعریف میکرد. یکدفعه شهسوار دنبالهاش ادامه داد: بله واقعاً روحت شاد دکتر عادلی. کودیگه آدمهای قدیم. این دکتر برای اون دکتر مشتری میفرسته، اون یکی برای این یکی، والا برفک زبون چه ربطی به سونوگرافی و ارتوپدی و دندون مصنوعی داره؟ رحم و مروت هم که رخت بر بسته و رفته ابرقو، وقتی توی قشر تحصیل کرده، بعضیها این جوری میخوان سوار زانتیا و ماکسیما بشن، دیگه چه توقعی از مردم عادی دارید. و سوگند نامه بقراط آویزان بر دیوار مطبی برای جلب رضایت مشتری و صدای آژیر آمبولانسی که سکوت چراغ سبز و زرد و قرمز را شکست و سلطان رفت و شبان برگشت. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه