![]() |
||||
|
|
||||
|
گردش بر رودخانهگردش بر رودخانه
گی دومو پاسان تابستان گذشته، خانهیی روستایی کنار ساحل رودخانهی سِن در چند فرسنگی پاریس اجاره کردم و هر شب از پارس به آن جا میرفتم. چند روزی از اقامتم در آن خانه گذشته بود که با یکی از همسایگانم، که شاید سی یا چهل ساله مینمود و در واقع عجیبترین آدمی بود که تا آن روز دیده بودم، آشنا شدم. این مرد، دیوانه و شیفتهی قایقرانی بود و همیشه یا کنار ساحل رودخانه میزیست یا در آن میرفت و میآمد. پسینگاه روزی که کنار ساحل رودخانهی سِن قدم میزدیم از او خواستم که چیزهایی دربارهی زندگیاش در رودخانه برایم بگوید. او گفت: "بله ، من خاطرههای بیشماری از این رودخانهیی دارم که میبینید دارد از اینجا میگذرد و میرود. آدمهایی مثل شما که از شهر به اینجا میآیند، اصلاً نمیدانند رودخانه چه جور چیزی است. آدم باید به صحبتها و داستانهای یک ماهیگیر گوش بدهد". این مرد، رودخانه را چیزی مرموز و اسرارآمیز میدانست، یعنی چیزی ژرف و ناشناخته و محل سراب، و شب هنگام، محل دیدن چیزهایی که نمیتوانند وجود داشته باشند، و یا محل شنیدن صداهایی که پیشتر و یا هیچگاه نشنیدهاید. آدم توی قایقش جوری به خود میلرزد که انگاری توی گورستان راه میرود. حقیقت رودخانه، گورستانی هراسانگیز است، گورستانی که مردگان در آن گور ندارند. یک ماهیگیر، خشکی را جایی محصور و محدود میبیند، اما رودخانه، در شبهای تاریک و بدون ماه، نامحدود یا لایتناهی است، در صورتی که دریانوردان چنین برداشتی از دریا ندارند. حقیقت این است که دریا یک وقت سنگدل و بیرحم میشود، ولی رودخانه هم آرام و بی سرو صدا و خاموش است و هم خیانت پیشه. رودخانه هیچگاه نمیغرّد و هیاهوی رعدآسا به راه نمیاندازد، بلکه آرام و خواب آلوده به راهش ادامه میدهد. من این جریان یا حرکت بیپایان رودخانه را هراسانگیزتر از امواج کوه پیکر اقیانوس میدانم. خُب، چون خواستهاید چیزهایی از خاطراتم را برایتان بگویم، دربارهی رویداد عجیبی میگویم که حدود ده سال پیش در همین جا بر من گذشته است. آن روزها، مثل امروز، در خانهی "مادام لافون" زندگی میکردم. یکی از بهترین دوستانم، "لویی برند" که امروز عضو هیأت مشاوران دربار سلطنتی است، قایقرانی را وانهاده بود و در ده فرسنگی پایین رودخانه در روستای "ث" میزیست. ما هر روز، یا در خانهی او یا در خانهی من، با هم غذا میخوردیم. پسینگاه یک روز تنها به خانه میرفتم، و زیاد هم خسته بودم، زیرا در قایق دریایی چهار متریام که اغلب شبها از آن استفاده میکردم به دشواری پیش میرفتم. در محل نیزاری که در دویست متری پل راهآهن بود کمی درنگ کردم تا خستگی در کنم. شب عجیبی بود. ماه میدرخشید ورودخانه نیز درخشندگی ویژهیی یافته بود و هوا آرام و گرم بود، یعنی به حدی آرام بود که به وسوسه دچار شدم و به قول معروف خیال برم داشت. به خودم گفتم که بهترین کار این است که در همین جا پیپ (چپق) بکشم. فکر، پدرِ کردار است. بنابراین لنگر انداختم، و در پاشنهی قایق دراز کشیدم. هوا آرام بود، خیلی آرام بود، اما گهگاه صدای اندک برخورد آب به ساحل را ـ که به دشواری شنیده میشد ـ میشنیدم و نیهای ساقه بلند را به شکلهای گوناگون و شگفتانگیزی میدیدم که پیوسته به این سوی و آن سوی تکان میخوردند. رودخانه واقعاً آرام بود و من در این سکوت یا خموشی وَهم برانگیز خیالاتی شده بودم و به قول معروف خیال برم داشته بود. تمامی موجودات باتلاق زی مثل قورباغهها که شبها آواز سر میدادند ساکت شده بودند. درست در همین هنگام در سمت راستم قورباغهیی نوا سر داد و مرا از جایم پراند. چون پس از آن دیگر صدایی نشنیدم، تصمیم گرفتم پیپ بکشم تا لااقل کاری کرده باشم. چپق را چاق کردم و پک دوم که زدم حالم به هم خورد و ناگزیر آن را وا نهادم. بعد آواز سر دادم، اما از صدای خودم بدم آمد. بنابراین روی کف قایق دراز کشیدم و به آسمان زل زدم و تا دیری به همان حال باقی ماندم، اما اندکی بعد بر اثر تکان خوردن قایق ناراحت شدم، زیرا گمان میکردم قایق دارد حرکت میکند و به این سوی و آن سوی میرود و بالاخره گمان کردم دستی ناپیدا آن را بلند میکند و روی خشکی میاندازد… سر و صداهایی را از پیرامونم شنیدم. بیدرنگ نشستم. آب میدرخشید و همه جا در سکوت فرو رفته بود. من به این نتیجه رسیدم که اعصابم دارد داغان میشود و بهتر است از آن جا بروم. زنجیر لنگر را کشیدم، قایق کمی جلو آمد، اما پایداری ویژهیی احساس میکردم. طناب لنگر را محکمتر کشیدم، اما متوجه شدم آزاد نمیشود. گمان کردم لنگر جایی گیر کرده است و آزاد نمیشود. بعد پاروها را برداشتم و سرِ قایق را برگرداندم و کوشیدم محل استقرار لنگر را عوض کنم، که این کار هم افاقه نکرد. لنگر سخت گیر افتاده بود. نشستم و به فکر فرو رفتم. زنجیر لنگر را هم نمیتوانستم پاره کنم.... ناگهان حس کردم چیزی به پهلوی قایق برخورد کرد. پنداشتم نکند الوار سرگردانی روی آب میرفته و به قایق برخورده است. در این هنگام مه غلیظ و سفیدی روی سطح آب را پوشانده بود، جوری که رودخانه و پای خودم و قایقم را خوب نمیدیدم و فقط سرِنیهای بلند را میدیدم و دشتی که پشت سرشان بود. من در یک محیط سفید پنبه گونه غرق شده بودم و گمان میکردم چیزهای عجیب و غریب میبینم. به نظرم رسید که یک نفر، که او را نمیدیدم، تلاش میکند وارد قایقم بشود. پس از آن گمان کردم شکلها وپیکرههای گوناگونی را میبینم که پیرامون قایق دارند شنا میکنند. ترس برم داشت و به خودم گفتم بهتر است خودم را شنا کنان به ساحل برسانم. اما واقعاً ترسیده بودم..... در هر صورت، چون ناگزیر بودم حداقل پانصد متر شنا کنم تا جایی عاری از نی و علفهای خودرو بیابم و خودم را به ساحل برسانم، ده درصد امکان داشت از مه بیرون بیایم و غرق نشوم. در نتیجه کوشیدم منطقی فکر کنم که فکر کردم شرط عقل این است بیم به دل راه ندهم، اما چیزی یا نیرویی نیرومندتر از ارادهام تلاش میکرد بیم به دلم راه بدهد. آن گاه شگفتزده به خودم گفتم که من باید از چه چیزی بترسم، که در این هنگام خویشتن یا نفس دلاورم بر بز دلیام خندید و در نتیجه فهمیدم دو نیروی متضاد درونم دارند با هم میجنگند و میکوشند پیروز شوند. ترس و هراس نابخردانه و غیر قابل توصیفم به حدی زیاد شده بود که به وحشت بدل میشد. منتظر چه چیزی بودم؟ فکر میکردم و به خود میگفتم که اگر یک ماهی تصمیم بگیرد از توی آب به هوا بپرد، که گهگاه چنین میکنند، واقعاً از شدت ترس قالب تهی میکنم و میمیرم.... اندکی بعد فکری به سرم زد که در نتیجه بانگ برآوردم و به چهار سوی دنیا فریاد کشیدم. چون بالاخره گلویم خشک شد، ساکت شدم و گوش فرا دادم. کمی دورتر سگی پارس کرد. جرعهیی مشروب نوشیدم و روی کف قایق دراز کشیدم و شاید تقریباً یک یا دو ساعت به همین وضع باقی ماندم، بیآنکه چشم بر هم بگذارم و یا بخوابم. پیوسته به خودم میگفتم: بلند شو! اما آن قدر ترسیده بودم که نمیتوانستم از جایم تکان بخورم. بالاخره با تلاش فوقالعاده و در حالی که میکوشیدم سر و صدا به راه نیندازم، نشستم و به هر سوی نگاه کردم... مه، که قبلاً سطح آب راپوشانده بود، از بین رفته بود و در حالی که رودخانه را رها کرده بود، از دور مثل رشته کوهی شده بود که شش یا هفت متری بلندی داشت. تمامی موجوداتی که توی آبگیر یا باتلاق میزیستند بیدار شده بودند. قورباغهها سروصدا راه انداخته بودند. حالا دیگر ترسی در دل نداشتم و در محیطی آن چنان دل انگیز نشسته بودم که هر رویدادی میتوانست در آن رخ بدهد و مرا شگفتزده کند. واقعاً نمیتوانم بگویم که این ماجرا چقدر به درازا کشید، چون که سرانجام چرت زدم و خوابیدم. وقتی که چشمهایم را دوباره باز کردم، ماه پنهان شده بود و ابر،آسمان را پوشانده بود. آب رودخانه اندوهگنانه میرفت، باد هم برخاسته بود و هوا هم سرد و تاریک شده بود. آن چه که از مشروب برایم باقی مانده بود لاجرعه سر کشیدم و لرزان نشستم و به صدای به هم ساییده شدن نیها گوش دادم، و نیز به صدای یکنواخت رودخانه .... سرانجام تاریکی هوا رو به کاستی گذاشت و ناگهان به نظرم رسید سایهیی از کنارم گذشت و رفت. فریاد کشیدم و یک نفر به فریادم پاسخ داد. یک ماهیگیر بود. صدایش کردم. پاروزنان به سویم آمد و به او گفتم چه بر من گذشته و چه بر سرم آمده است. کنار قایقم پهلو گرفت و هر دو زنجیر لنگر را کشیدیم، اما لنگر از جایش تکان نمیخورد. روز داشت رخ میگشود و هوای سرد و اندوه برانگیزی پدیدار میشد. اندکی بعد قایق دیگری را دیدم و برای صاحبش دست تکان دادم. این قایقران هم به ما پیوست که بالاخره لنگر اندک اندک از جای تکان خورد، و وقتی به سطح آب رسید، دیدیم چیز سیاهی را با خود به درون قایق میآورد. آن چیز، پیکر زنی بود که سنگ بزرگی هم دور گردنش بسته شده بود. تهران ـ مرداد 86 |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه