Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

یک روز با شورا

یک روز با شورا
ساعت چهار بعد ظهر است. نباید دیر برسم، اما چه می‌‌شود کرد در این وقت روز تاکسی گیر نمی‌آید. نمی‌دانم چه قدر گذشت اما بالاخره خودم را به ساختمان امیریه رساندم. با سرعت از پله‌ها بالا می‌روم. درِ سالن جلسات را که باز می‌کنم خیالم راحت می‌شود، جلسه هنوز شروع نشده است.
"اردشیر محمدی باغملایی" که روزی پشت میز مدیر کلی امور اجتماعی استانداری نشسته بود، بعد هم با عنوان مدیر کل میراث فرهنگی و گردشگری به مردم این شهر خدمت می‌کردـ راستی یادم نرود که روزی به ایشان فرماندار هم می‌گفتند فرماندار دشتی ـ این بار نیز پشت میز نشسته و مدام او را رییس خطاب می‌کنند، رییس شورای اسلامی شهر بوشهر. جناب رییس صدایش را صاف می‌کند و می‌گوید: سی و ششمین جلسه‌ی علنی شورای شهر بوشهر را با نام و یاد خدا آغاز می‌کنیم. در ابتدا روز 17 شهریور را گرامی می‌داریم و به روان پاک شهدا درود می‌فرستیم، نطق پیش از دستور نداریم دو نفر از اعضای شورا در مرخصی و مأموریت به سر می‌برند ]امان‌الله شجاعی ، و مسعود شکوهی را می گوید[. پوربهی نیز با تأخیر می‌آید. با لحن جدی‌تر می‌گوید خواهش من از شهروندان این است که موبایل‌ها را خاموش کنند.
بعضی وقت‌ها حس و حال یک مدیر کل را دارد، این را از لحن صدا و نگاهش می‌توان تشخیص داد (البته خودش قبول ندارد).
صدا می‌زنند "جمالی". پیرمردی که موهای سفیدش حکایت از تجربه‌های فراوان دارد پشت تریبون قرار می‌گیر‌د و می‌گوید: حضور بنده در شورا به خواسته‌ی مردمی است که شایسته‌ی توجه بیشتر هستند. سپس از نقطه زمینی که به گفته ی خودش 50 سال حراستش کرده سخن می‌گوید.او می‌گوید با سختی آن جا را به فضای سبز تبدیل کرده، تا این که شهرداری آمد به ما قول داد آن جا را به شکل نوینی در بیاورد، اما افسوس ...
پیرمرد از گذشته‌ها نیز یاد می‌کند می‌گوید یادم هست در قدیم هم انجمنی بود ولی شهردار را انتصابی از مرکز می‌فرستادند ولی الان ما قدر عافیت را نمی‌دانیم. او به اعضا گفت مردم شهر بوشهر این جا را یک پارلمان می‌دانند. مردم انتظار و امید دارند. او می‌گوید دیواری دور زمین کشیدند و شهرداری 5 میلیون چک کشیده است ( برای این که آن جا را به شکل نوینی در بیاورد) سپس می‌گوید شاید 400 هزار تومان خرج شده باشد، این را به میگلی‌نژاد هم گفته بود.
بعداز جمالی،اسامی دیگری نیز صدا می‌زنند. افراد هم به نوبت پشت تریبون قرار گرفته و از مشکلات‌شان سخن می‌گویند. یکی از توافقی که با شهردار قبلی داشته می‌گوید، یکی هم از پیرزنی که سر خیلی‌ها را کلاه گذاشته و زمینش را به چند نفر فروخته می‌گوید. حالا در و دیوار قدیمی این ساختمان هم با غم‌ها و دردهای مردم این شهرآشنا هستند. شاید باورتان نشود یک روز یک دیوانه نیز به شورا مراجعه کرد و پشت تریبون هم رفت و حرف زد، آن هم چه حرف‌هایی با چه شوری. یک روز هم خانم جوانی که از مشکلاتش گفته بود با این جمله که من تهدید به مرگ شدم همه را شگفت زده کرد. یکی از اعضا گفت: مگر این جا برره است، نمی‌دانم شاید باشد! زن و شوهری به شورا مراجعه می‌کنند و می‌گویند وزیری ( همان وزیری که روزی یکی از اعضای شورای شهر بود) به آن‌ها سخت گرفته و آب و برق را بر رویشان قطع کرده است. زن با بغض می‌گوید بیایید تحقیق کنید. چه کسی می‌تونه بدون آب و برق بمونه؟ من با بچه‌هام توی حیاط می‌خوابیم. آنها ظاهراً در زمین دولتی ساکن هستند، اداره مسکن و شهرسازی می‌گوید به آنها گفته مشکلات‌تان را با وزیری حل کنید، وزیری نیز می‌گوید من پیمان کار هستم به من ربطی ندارد.
جناب رییس این طور راهنمایی‌شان می‌کند : شما بفرمایید مشکلات‌‌تان را در دادگاه حل کنید.بعد مشخص شد دادگاه هم رفتند و نتیجه نگرفتند. به این فکر می‌کنم مشکل این زن و شوهر را روی کاغذ پیاده کنم. صدای پیرزنی که نزدیک به در نشسته بود بلند شد و به جوانی که پشت تریبون ایستاده بود گفت: به تو می‌گویند این طرحی را که می‌خواهی اجرا کنی آیا کسی اجرا کرده یا نه؟! آقای جوان بهش برمی‌خورد رو به رییس می‌گوید آقا این خانم نظم جلسه رو داره به هم می‌زنه! جناب رییس هم نگهبان را خبر می‌کند.
نگهبان رو به پیرزن کرد و گفت: برو بیرون! پیرزن با خشم گفت: سی کو ای جرأت داری مو بنداز بیرون! چند جمله‌ی دیگر نیز که خوب نیست بنویسم ردو بدل شد. که یکدفعه نگهبان دست پیرزن گرفت و کشیدش به بیرون. صدای مشت و لگد هم با صدای ناله‌ی پیرزن به گوش می‌رسید. با سرعت شماره 110 را گرفتند بعد از 5 دقیقه 110 آمد قضیه را جمع کرد.
اما آن چه که بیشتر باعث ناراحتی من و یکی از دوستان خبرنگار شد تشکر و قدردانی یکی از اعضا از نگهبان بود خوب ما هم تشکر می‌کنیم.