سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.
1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید [ 30/4/1387 ] [ ادامه ] |
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانههای دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیرهی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده [ 19/8/1387 ] [ ادامه ] |
|
|
بُنتوکاحمدزاده که به خاطر ورم پاهاش صبح تا صبح میرود دریا شنا و سعی دارد خود درمانی کند،
ظاهراً بنده خدا نتوانسته با زبان بیزبانی دردش را به کسی بگوید و به توصیه حاج یوسف که تقریباً بهتر از بقیه زبان احمدزاده را میفهمد صبح زود و بعد از نماز بلند میشود و میرود پلاژ قدیم روبهروی مجسمه ی رئیسعلی دلواری، همانی که قبلاً گفتیم از بس گرد و خاک گرفته انگارکه همین الان از یک درگیری سخت با قشون انگلیس از توی نخلهای تنگک برگشته و حالا داره با انگشتش محل شنا کردن به احمدزاده نشان میدهد و شاید هم احمدزاده اینطوری فکر میکنه. اینقدر احمدزاده آدم ساکت و سادهای است که نگو و نپرس. محمود دکهدار بعضی وقتها برای اینکه سر به سرش بذاره با زبان اشاره میپرسه کجای دریا میروی شنا و احمدزاده با انگشت روی خاک پیادهرو شکل یک تاج میکشه، یعنی جلو مجسمه و هنوز که هنوزه و سی سال از انقلاب گذشته فکر میکنه شاه سرما خورده و مُرده و این مجسمه هم مجسمه شاه به نظرش مییاد. اصلاً او هر چه مجسمه تو دنیا هست از سعدی و حافظ گرفته تا فردوسی و بابا طاهر عریان و رئیسعلی همه را با تاج و شاه میشناسد و حالا احمدزاده به خاطر ورم پاهاش میرود دریا و نه تنها خوب نشده، بلکه چند تاول بد شکل زده به تمام بدنش به خصوص دو تا پاهاش و خانهنشین شده و تمام همسایهها هر کس به نوبه خودش طبابت میکنه و یک چیزی میگه. یکی میگه: باید بروی اهرم تو آب گرم میراحمد. یکی میگه: باید با آب چاه حمام کنی. دیگری میگه: با روغن نهنگ چربش کن و خلاصه احمدزاده مانده و درد بیدرمان و زبان بیکلام. شهسوار هم که این روزها بحث دریا رفتن احمدزاده پیش کشیده شده دلش کشیده با یاد ایام جوانی برود دریا و به قول خودش تا جزیره خارگ شنا کنه و برگرده و به همین دلیل هم بقیه را متقاعده کرده صبح زود بعد از نماز بروند دریای قبلهای روبهروی مجسمه رئیسعلی و تن پیری را با خاطرات جوانی بزنند به دریا. به قول شهسوار، مردم از اون سر دنیا میان بوشهر به خاطر دریا ولی ما تو یک قدمی دریا میریم تو حوض شنا، و حالا محمود و رسول و حاج یوسف و بنیادی و شهسوار همراه با سید رضا با شلوارک مامان دوز توی هوای گرگ و میش دارند به قول محمود آب تنی میکنند. البته این جمله را محمود فقط برای خنده دیگران میگوید و بقیه هم میزنند زیر خنده وعین بچههای هفده، هجده ساله آب به هم میپاشند و زیرآبی میروند. شهسوار که چند متر جلوتر از بقیه شنا میکرد صدا زد: بنیادی، بنیادی بیا اینجا عجبآبش خنکه، دل آدم حال مییاد،و همه شنا کنان رفتند به طرف محل مورد نظر. شهسوار راست میگفت واقعاً این قسمت از دریا خیلی حال میده. حاج یوسف اعتقاد داشت ریزش آب رودخانه ی دالکی به دریا باعث این رگه ی خنکی میشه و با دست مشتیآب برداشت و غرغره کرد تا دلش حال بیاد. سیدرضا میگفت بعضی جاهای دریا چشمه ی جوشان آب شیرین داره و خنکی آب از همان چشمهها ست. بنیادی میگفت این آب سردخانه ی کشتیهای صیادی صنعتی است که آب یخهای ماهی ومیگوی منجمد شده تخلیه میکنند به دریا و خلاصه اظهارنظر بسیار و کیف کردن فراوان و با روشن شدن هوا همه از آب زدند بیرون و پیاده از محلهی جفره تا بنمانع و از انجا تا سنگی گفتند و شنیدند و بعد هر کس به طرفی رفت. فاضلاب شهری از دوازده جای ساحل وارد دریا شد و خنکای صبح را در آب دریا دو چندان کرد و بدن پر از تاول احمدزاده همچنان در خارش بود و اداره محیط زیست و مرکز بهداشت و شهرداری در تلاش برای راهکار اساسی و... این نیز بگذرد!
|
|
|