Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

ویژه‌ی شعر جوانِ کازرون

بن ‌بست لحظه‌ها
 لاله ایرانی
درون واژه‌ی غربت دوباره جا ماندم
دوباره فاصله‌ها مانده تا رسیدن تو
ببین تو رهگذر خاطرات بی‌پایان
چه شد که رفتی و این خسته را رها کردی
من از تو تا ته بن‌ بست لحظه‌ها رفتم
تو لحظه‌ای که نبودی دلم چه تنها بود
درون خاطره‌ها پرسه می‌زدم هر دم
دلم به دیدن رویت چه ناشکیبا‌ رفت
ببین درون دلت مانده ردپای کسی؟
غمی به جان من افتاده لیک پنهان است
دلم شبیه شب است و دل تو از سنگ است
تمام ثانیه‌ها چون طناب اعدام است
درون واژه‌ی غربت دوباره جا ماندم

و تا به مرز جدایی چه بی‌صدا ماندم
و دل نشسته در این جا برای دیدن تو
بیا و عشق مرا در خودت نکن ویران
ببین چه ولوله‌هایی، ببین چه‌ها کردی
فقط خدای تو داند که تا کجا رفتم
درون غربت خود آشنای غم‌ها بود
مگر چه بوده گناهم، مگر چه بد کردم
چه شد که از دل تو نام من به یغما رفت
و یا به تیرگی‌اش مانده سایه‌های کسی؟
و باز شب شد و این دل اسیر زندان است
ببین که ظلمت شب با دلم چه یک رنگ است
مرا کشیده به بالا و او چه آرام است
تو هم نماندی و من با خود خدا ماندم

مرد رؤیایی ...
 لیلا فیروزبخت
از کجای غزل خواجه دلم سهم تو شد
تو بگو سهم من از بودن مرموز تو چیست

همه گفتند: نمان جاده تمامش خطر است
تا تو باید شب و این قصه‌ بمانند ولی

حافظ آن شب غزل عشق به گوشم می‌خواند
آه حافظ سر آن رشته کجا می‌بردم

بین ما فاصله انگار عبوری‌ست محال
مرد رؤیایی شب‌های غزل‌خوانی من

مرد رؤیایی شب‌های غزلخوانی من
ای خدای همه شب‌های پریشانی من

من ولی تکیه کلامم شده: نه می‌مانم
به خدا آخر قصه‌ من و تو … می‌دانم

سرِ این رشته نگهدار که او می‌ماند
تو بگو خواجه که قلبش همه را می‌داند

جاده‌ها منتظر حادثه‌ای غمگین است
بی تو این جا نفس ثانیه‌ها سنگین است

ببار باران
 ساره غلامان

شب باز هم رسیده و باران گرفته است
گویا بهار آمده اما تو رفته‌ای
دارم نگاه می‌کنم از پشت کوچه‌ها
از یاد رفته صحبت دیر آشنای ما
باران ببار باز به قلب شکسته‌ام

غم در سکوت نیمه شبم جان گرفته است
قلبِ همیشه در پیِ درمان گرفته‌ است
این جا چه قدر رنگ پریشان گرفته است
زان کوچه‌ای که غربت باران گرفته است
این کوچه را غبار فراوان گرفته است