سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.
1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید [ 30/4/1387 ] [ ادامه ] |
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانههای دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیرهی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده [ 19/8/1387 ] [ ادامه ] |
|
|
بُنتوکبُنتوک
شهسوار با صدای جیغ زن همسایه پرید توی کوچه و درِ خانه همسایه را زد. ظاهراً "عبدو" همسایه بغل دستی داشت زنش را میکشت و زن عبدو با جیغ کمک میخواست و فریاد رسی هم نبود. عبدو با زنش تنها زندگی میکنند و حالا کسی نیست که بیاید در را به روی شهسوار باز کند و شهسوار که دید در زدن فایدهای نداره برگشت تو و از بالای دیوار تو خانه عبدو سرک کشید. عبدو بیانصاف کمربند پهن فانوسقهایاش را دور دستش پیچیده بود و عین بعثیها آن چنان به این اسیر بدبخت روزگار سیاه میزد که انگار نه انگار زنش است. حالا دیگه التماسهای صغری زن همسایه و فریادهای باز دارنده شهسوار فایدهای نداشت. عبدو دیوانه شده بود و هیچی نمیشنید. شهسوار معطل نکرد، یا الله زد و پرید تو حیاط عبدو و از پشت گرفتش تو بغل و آورد عقب، عبدو مثل ماهی تو دست شهسوار پرید جلو و دوباره به طرف صغری زنش حملهور شد. صغری هم معطل نکرد و با سرعت رفت به طرف در خانه و دست برد که در حیاط را باز کنه که عبدو یک کمربند محکم نواخت تو سر صغری که نقش زمین شد، شهسوار خودش را انداخت جلو عبدو و محکم زدش به دیوار روبه رویی و صغری از فرصت استفاده کرد و درِ خانه را باز کرد و علی دین نبی پا نهاد به فرار. عبدو همان طور که خورد به دیوار از نشیمن گاه پهن شد رو زمین و آرام گرفت. شهسوار یه سیگار روشن کرد داد دست عبدو و پرسید چه شده، عبدو این قدر جوش آوردی نمیگی بزنی زنک ناکار کنی؟ و عبدو همان طور پک میزد به سیگار و مینالید از دست زنش . عبدو میگفت: از موقعی که فرمانداری اعلام کرده زمین ثبت نام میکنه ای زن دو تا پاش کرده تو یه کفش که برو ثبت نام کن، اولش استقامت کردم محلش نذاشتم، میفهمیدم ای وعدهها تو خالیه ولی ای زن، ای رفیق شیطون رفت تو جلدم و خرم کرد! همش گفت همسایهها زمین گرفتن و ما بی عرضهایم. رفتم فرمانداری فرم ثبت نام گرفتم تا شرایط داره. اول باید ساکن محل باشی بعداً متأهل ـ که بودیم ـ سوم باید خونه از خودت نداشته باشی که ما داشتیم. از ای شرط آخری خیلی دلم خوش شد. فرم ثبت نام برداشتم اومدم خونه نشون زنک دادم، گفتم نمیشه. تا فرم دید مسخرهم کرد گفت تو چه قدر ساده و گیجی! تمام محل خونه دارن رفتن کردن به نام یکی دیگه تا کارشون راه بیفته. خیلی بهم برخورد که گفت گیجی ولی به روی خودم نیاوردم. گفتم خوب حالا یکی دیگه کیه که باید به نامش کنم؟ گفت کی بهتر خودم، شریک زندگیت، همسر از جان عزیزت! بعدش هم یه عشوهای اومد. مو هم یاد روز خواستگاری افتادم و قبول کردم. رفتم محضر اسناد، نامه داد شهرداری و دارایی و چهل جای دیگه اگر بدونی چه بدبختی کشیدم تا ای خونه کردم به نامش. خلاصه همهی اینها به جون و دل خریدم و دم نزدم نامه گرفتم بردم فرمانداری گفت مسجد محل باید تأیید کنه ساکن محلی. رفتم مسجد محل دیدم الا ماشاالله صف جماعت برقرار و شلوغ. نماز که تمام شد رفتم پیش خادم مسجد که برگ فرمانداری مهر کنه. حاجی گفت عبدو مگه هنوز تو ای محل زندگی میکنی؟ به شوخی گفتم نه زندگی نمیکنم ای پنجاه نفری که برگه تو دستشونِ و معلوم نیست از کدام ولایت اومدن اهل محل هستند. بیدلیل نیست که ای قدر نماز جماعت شلوغ شده. خلاصه سرت در نیارم با یک مکافاتی با دوازده هزار تومن پول و مدارک لازم ثبت نام کردم و به خیال خودم شدم جزء عاقبت بخیرها، تا نگو تازه بدبختیم شروع شده، خانم از روزی که خونه به نامش کردم رفتارش عوض شده، دیگه جواب سلامم به زور میده. ای آخریها هم دلش به کار خونه نمیره. امروز هم خسته و گشنه از راه رسیدم میگم کو افطاری، میگه میرفتی مسجد افطاری میکردی، من دستام خراب میشه! گفتم زن ای دیگه چه طور حرف زدنیه حالا دیگه تهرونی حرف میزنی؟ جواب میده دلت بخواد. گفتم نکنه باورت شده خونه به نامت کردم و صاحب خونه شدی؟ با کمال پررویی میگه کدام خونه اون که از اول هم مال خودم بود. که دیگه تاب نیاوردم، تلافی فرمانداری و شهرداری و دارایی تو جونش در آوردم و با کمربند افتادم تو جونش که تو اومدی نجاتش دادی! شهسوار سیگار بعدی روشن کرد و سرش انداخت زیر و رفت تو فکر که اگر واقعاً فرمانداری بخواد به این روش مردم را صاحب خونه و زمین کنه کلاهش پس معرکه است والا باید استعلام کنه کسانی که تازه زمین و خونه نقل و انتقال کردن شامل نمیشن و دفتر خانه اسناد رسمی همچنان شلوغ و شهرداری سر درگم و خسته کننده و دادگاه کماکان پر از تقاضای طلاق و بنگاههای املاک ذوق زده برای کمیسیون بیشتر بامشان را بیشتر میکنند.
|
|
|