سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.
1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید [ 30/4/1387 ] [ ادامه ] |
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر اینکه به خانههای خود برگردند. [ 2 روز پیش ] [ ادامه ] |
|
|
مأمور خان و مأمورین فوتبال !مأمور خان و مأمورین فوتبال !
در دو ماه گذشته نسبت به مطالب بنده دو مطلب یکی بر له و دیگری بر علیه مطالب اینجانب چاپ شده بود که خودم در آن زمان پاسخ ندادم تا نه از مطلب آقای حشمتی مثل بعضی ها خشمگین شوم و نه از نوشته های آقای سرشار خود را گم کنم، گر چه از هر دو آنها سپاسگزارم. در مطلب آقای حشمتی کلی حقایق بود و از آن پند گرفتم؛ این که خبرنگار هیچ سهمی در ورزش ندارد، این که کسی که محراب شاهرخی را می شناسد با ورزش بیگانه نیست و این که هر کس می تواند، من نمیتوانم این نوع فیرپلی را تحمل کنم، چرا؟ برای این که طبق اظهارات وی ـ که از این موضوعات و رازهای مگو اطلاعات کافی ندارد ـ وقتی کشتیگیری در مسابقات جهانی مدال نمیآورد و برای آن که کس دیگری هم مدال نگیرد ـ با عرض معذرت ـ ادرار در آب معدنی کشتیگیر دیگری مینماید که مسموماش کند تا او هم مدال نگیرد آیا میتوان کادوی این «نافیرپلی» را پذیرفت و برایش عکس چاپ کرد و مطالب نوشت؟ نمی دانم. اما آقای سرشار که عمری را با پشتکار در ورزش گذراند و در فوتبال، تیم پاس گناوه را طراوات و تازگی خاصی داد، به کشتی خدمت کرد و بدون چشمداشت و با سماجت تمام به ورزش و خصوصاً گناوه خدمت کرد مرا شرمندهی مطلب خویش کرد. ضمن اینکه در مقابل نوشتههایش بسیار سپاسگزارم و عرق بر پیشانیام نشست برای او و مطلباش بهتر است با یک ماجرا هم به وی پاسخ داده باشم هم به کسانی که در ورزش این استان و در خیلی جاهای دیگر فعالیت دارند تلنگری زده باشم. وقتی در زمانهای قدیم و دوران سیطرهی خانها، خانی دنبال مردی بود که کارهایش را راست و ریست کند، کسی آمد و مأمور او شد تا به او خدمت کند. روزی خان به این مأمور گفت: کسی بیاور تا در میهمانیها سفره بیندازد. مأمور گفت: باشد جناب خان، و روزی که میهمان برایشان آمده بود خودش سفرهانداز شد! وقتی دیگر، خان از مأمورش خواست تا برای اصلاح خود و پسرانش کسی آورده آنها را اصلاح کند، مأمور چون کسی غیر از خودش را قبول نداشت، اصلاح سر و صورت خان و پسرانش را به عهده گرفت! یا موی سر کسی را با مکینه میکشید و یا صورت دیگری را با تیغ پاره میکرد و چون خان فکر میکرد غیر از او کس دیگری به این کار وارد نیست تحمل میکرد! زمان میگذشت و این مأمور همچنان در دربار خان خدمت میکرد! تا اینکه روزی دندان یکی از خان زادهها لق شده و مأمور شد "دندانکش" ! خان از این مسائل اطلاعی نداشت، مأمور هم جز خودش به کس دیگری میدان نمیداد. نخی پشت دندان پسرخان گذاشته آن را کشیده و آب از چشمان پسر خان جاری شده درد تمامی وجودش را فرا گرفت، فریاد زد آخر تو چند کارهای؟! مأمور ـ که میخواست در دربار خان باشد و همه کاره هم باشد قصدش هم کمی تا قسمتی خدمت به خان بود و منظور خاصی نداشت فقط یک عیب داشت که کسی جز خودش را قبول نداشت ـ جواب پسر خان را نداد و سکوت کرد. این کارهای «چندر قلی» مأمور ادامه داشت تا روزی نوبت به ختنهی پسر خان رسید! جشن و پایکوبی و ختنهسورانی برگزار شد. نوازندگان بنواختند، رقاصها رقصیدند، طبال بر طبل کوبید و مأمور که برای خودش قدرتی شده بود و اجازهی میدانداری به کسی نمیداد با فیس و افاده بسیار به طرف پسر خان رفت تا او را ختنه کند. تیغ برداشت و در حال ختنه کردن، بیضهی پسرخان را نیز تیغ زد و داد پسر خان به آسمان بلند شد و جشن به هم خورد. خان دستور داد مأمور را زندانی کنند، اما روزی که دیگر کار از کار گذشته بود!
حالا برادر عزیز، جناب آقای سرشار، نظرات شما «گل». من که در مقابل خیلیها دانشی ندارم اما وقتی که عدهای مثل مأمور خان در فوتبال ما میخواهند همه کاره باشند، تیمداری میکنند، باشگاهداری کنند، رییس و مدیر و مدیر عامل و مؤسس و عضو هیأت مدیره باشند و میدان به کسی ندهند و تا تخم این فوتبال را از بیخ نکندهاند کسی جلودار آنها نیست و کسانی مثل آقای شمسا همچنان خانهنشین باشند! البته ما هم میدانیم آنها قصد شان خدمت است اما کسی جز خودشان را قبول ندارند. وقتی علیآبادی که معاون رییس جمهور و رییس سازمان تربیت بدنی است از فوتبال نمیگذرد، وقتی که کفاشیان با آن پست بالای خود، بند کفشهایش را برای فوتبال محکم میبندد، زمان که فردی که تا حالا تیم فوتبال کوره دهاتی را سرپرستی نکرده یک شبه توسط دوستانش ره صد ساله میپیماید و تا زمانی که در این فوتبال پست، پارتی و پول هست، شما آقای سرشار دنبال سهام محرومان باش، من هم جهت دل خوش کردن کنار ماندههای لایق و دلسوختگان ورزش تا هستم قلم میزنم. شما هم در خانه بمانید تا روزی که شاید تخم پست و پارتی بریده شود نه تخم فوتبال، اما روزی هم زین به پشت میشود.
|
|
|