![]() |
||||
|
|
||||
|
ویژه ی نکوداشت حیات ادبی اسکندر احمدنیاشاعری در انتظار عدالت
خدا خیرِ امید غضنفر بدهد که گاهگاهی برای بعضی افراد ویژه نامه منتشر میکند. برای این کارش یقهی آدم را سفت میگیرد و میگوید: یالله مطلب بده. صبح زنگ میزند، ظهر زنگ میزند، شب زنگ میزند… چی شد؟ مطلب نوشتی ؟ بیام ببرمش؟ آخه عزیز من، آدم چه بنویسد که تو خوشت بیاد؟ آن قدیم قدیما، سنت حسنهای بود که میگذاشتند وقتی یک نفر آدم ادیب یا هنرمند یا سیاستمدار از این دنیا به آن دنیا تشریف میبرد، پشت سرش هر چه که میخواستند، مینوشتند، آن بنده خدا هم که از نفس کشیدن کاملِ کامل محروم شده و آدم مطمئن بود که از توی قبر بلند نمیشود که اعتراض کند مثلاً: چرا این جای مطلب راست است و آنجایش غیر راست. حالا ما شدیم و امید و اسکندر! خداییش ماندهام که چه بنویسم که اسکندر خوشش بیاد و ما را از رفاقتش محروم نکند و هم واقعیت را گفته باشم که وجدانم آسوده خاطر باشد و هم دل امید خان را نشکسته باشم. اصلاً هر چه بادا باد، مینویسم بگذار هر چه میخواد پیش بیاد. "اسکندر احمدنیا" آدم قد بلند، خوش بر و رویِ خوش برخوردی که همیشه تیپ میزند. شعر هم میگوید. شعر میگوید ماه. شعر عاشقانه میگوید که عاشق و معشوق را مثل فیلم جلویت میبینی، طوری هم با هم عشق میورزند که از روی بدجنسی و حسادت کیفت میگیرد زنگ بزنی و 110 را خبر کنی که بیایند حال عاشق و معشوق را بگیرند. آقاجان؛ نقد مینویسد که پدر صاحب اثر را در می آورد. چه میکند این اسکندر، از بس اثر را زیر رو میکند و هی گوشه موشههایش را زیر نور افکن به همه نشان میدهد که دوست داری طرف را هو کنی. آقا اصلاً میدانید چیه، اسکندر ماهه . اسکندر یه تیکه جواهره . خوبه آقای غضنفر؟! بابا جان ممکنه با این ویژه نامههات کار دست آدم بدی! ولی باز دلم راضی نمیشود که اسم این کار را بگذارم مطلب در مورد اسکندر. هم خودم و هم امید و هم اسکندر میدانیم که این طور قضاوت کردن در مورد کسی بیشتر به شوخی شباهت دارد. لا اله الا الله از دست امید. بابا جان امسال که احتمالاً اسکندرِ ما پنجاه و خوردهای الی شصت سالش است، صبر میکردی بیست سی سال دیگر میآمدی سراغمان که راحتتر در موردش مطلب بنویسم. حالا مجبورم با احتیاط و محافظه کاری کامل که نه سیخ بسوزد و نه کباب در مورد اسکندر بنویسم. اسکندراحمدنیا از روشنفکرهای معترض زمان شاه ملعون معدوم است. شاعر است. آن موقع که من نوجوان بودم، دورا دور ـ یعنی نه چندان هم دور ـ ایشان را میشناختم. فکر کنم یک دو چرخهای هم داشت. کمی هم جنجالی بود. البته نه این که با ماجراهای عشقی در مجامع هنری ادبی، جنجال عشقی یا فراعشقی به پا کند، مثلاً بر میداشت نامه و شعر میفرستاد برای مجلهای به نام "فردوسی" و با چهار تا کلام پس و پیش، کفر دست اندرکاران مجله را در میآورد، آنها هم جوابش میدادند و چند مدتی خوراک مجامع هنری برای غیبت کردن و این حرفها میشد. توی انقلاب هم، اسکندر نه چپ شد و نه راست. فقط یک راست رفت توی سپاه پاسداران. ما آن موقع توی یک تشکیلات چپی بودیم. برای خودمان نمایشگاه میگذاشتیم. طرفدار سرسخت انقلاب هم بودیم. اسکندر میآمد بحث میکرد و ما را میکوبید. البته کوبیدن اسکندر توأم با ابزار لازمه نبود. فقط با بحث و نقد ما را میکوبید. آن موقعها به ما اپورتو نیست، رویزیونیست و سوسیال امپریالیست و این حرفها میگفتند، ولی اسکندر این چیزها نمیگفت. او از یک چیز غافل بود، که ما هم مثل خودش خواهان عدالت اجتماعی هستیم و هر دومان دشمن مشترک انسانها را امپریالیسم آمریکا میدانیم. بعدها که آبها از آسیاب افتاد، چشم اسکندر هم خسته شد از بس انتظار عدالت کشیده بود. دوزاریاش افتاد که ای وای عدالت که نیامد هیچ، بیعدالتی و تبعیض طبقاتی هم مثل بالون رشد میکند. بعضی از رفقای اسکندر سوار ماشینهای آخرین سیستم میشدند و پستهای آن چنانی داشتند و خانههای شیک و پیک، ولی اسکندر هنوز سوار یک موتور کهنهی دندهای که مارکش نمیدانم چیست! گاه گاهی اسکندر ما، آه میکشد و میگوید. آخی … هی! من دقیقاً نمیدانم در این دو کلمهی آخی… هی چیست. شاید خودش هم نداند ولی بیشتر بوی بیعدالتی مشامش را آزار میدهد که با تأکید میگوید: آخی ... هی…! دوم خرداد که شد، اسکندر که هنوز دنبال عدالت وادی به وادی میگشت، رفت در جوار عطارزاده منادی عدالت و مهرورزی و این حرفها در هفته نامهی لیان! "عطار" هم حرفهای قشنگی میزد و هنوز هم اگر سر حال باشد گاهگاهی میزند!! نمیدانم چه شد که اسکندر، عطار را گذاشت و آمد طرف بچه دوم خردادِیها و روشنفکران و روشنفکر نماها و این حرفها. خوب آدمی است دیگر، هزار راه رفته و نرفته را میرود تا راه درست را پیدا کند. حالا هر جا این حضرات باشند، اسکندر هم هست. اما خدایی بگویم، وجدانی بگویم. من به شخصه معتقدم اسکندر آدم پاک و خوب و مهربانی است. وجداناً قضیهی پاچه خاری و این حرفها نیست، من از کسی خرده بردهای ندارم. وقتی میبینمش خوشحال میشوم، او هم همین طور. در میان این همه شاعر و آدمهای پرمدعا، شعرِ اسکندر، حقیقتاً شعر است، حتی شعرهایی که از لحاظ محتوا و معنا با ذهنیات من کاملاً منافات دارند. نقدهایش هم نقد است. چون انصاف دارد. در نقدش قصد کوبیدن کسی را ندارد، چون حسود نیست که مغبون شده باشد که: چرا این اثر هنری را من نیافریدهام. قصدش از نقد تا آن جایی که من دیدهام روشنگری است. اگر صاحب اثر خوب کار کرده باشد و در هنرش تعالی دیده باشد میگوید احسنت و اگر ضعفی هم داشته باشد، ضعفش را خیلی ملایم بدون آن که طرف دردش بگیرد و آخ و اوخ کند روی کاغذ میآورد. آقا امید؛ خوب است دیگر یا هنوز بنویسم؟! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه