![]() |
||||
|
|
||||
|
شعرشاعرِ شعرِ اندیشه
ضیاء جمالی او به اندازهی تمامی اعتقادش، تو را میپذیرد. دوستیاش بیریاست و به خدایت احترام میگذارد. وقتی قلم به دست میگیرد، ُرک و بی پروا در عین سادگی سخن میراند و به کوتاه سخن مخاطبش را میقاپد. وقتی در باغ شعرش به تفرج میپردازی به همان «اقیانوسهای دور در خوابی که فردا» همه خواهند دید؛ با تو میگوید و فریاد میزند: «شاد تر از تو شادتر از من دریایی است» اما دریغ و درد که «فرو رفته در هوا» و دیری نمیپاید که برای تو میخواند: «طاق بلند من روی هیچ کس خراب نمیشود تا سپیدی موهایم درون دستهای توست» و با خود میگویی: چرا همیشه برای نفس کشیدن قرار باید صادر شود؟ و این قرار در اشعار احمدنیا یافت میشود، اما مستلزم استغراق است در اندیشههای او … روح سرکشِ شاعر احمد خالق پناه گاندی میگوید: «شاعر نیازی به آزادی ندارد؛ زیرا او خود آزاد است.» گویا دنیا برای گفت و شنود عاجز و ناتوان میبیند که در هر درد و هر رنجی، او را به سرودن و نوشتن وامیدارد. روح سرکش و ناآرام شاعر همیشه در پیِ شکار، به جزیرهی سرگردانی در سفر است. او شکارهای خود را یکی پس از دیگری از دل آب میگیرد تا بر سفرهی دل بچیند. گاهی به این میاندیشم که "اسکندر احمدنیا" برای نوشتن میزید و یا به عبارتی زندگی میکند تا بنویسد و بسراید، اما آن چشمهیی که همیشه در او جاریست، همانا زلالِ آبیِ شعر است. شاعر، سبک بال و سرمست، نشسته بر قایق خیال، پارو زنان خود را در دریای پر تلاطم هستی رها میسازد و امواج، او را به خیابانی پرتاب میکنند که در آن جا سنگ روئیده و "هاشم" با کفشهای پر از سنگ در کوچههای نفتی و بلوارهای قیر اندود، سرگردانی را زندگی میکند: کوچهها نفتی است / بلوارها، قیر اندود / کفشهای هاشم / پر از سنگ است / خار / سنگی که در خیابان روئیده است. همیشه برای گپ زدن سوژه وجود دارد، اگر با اسکندر احمدنیا باشی. کافیست شکوهای و یا صدای نالهای گوش و روحش را آزار دهد تا او در کوتاهترین زمان، این درد را در جوهر قلمش بریزد و به مدد جوهر وجود، آن را بر زمهریر کاغذ فریاد کند. زادروزش خجسته، قلمش پر توان و جویبار شعرش همچنان جاری باد. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه