![]() |
||||
|
|
||||
|
بُنتوکبُنتوک
در ایام نهضت ملی شدن نفت ـ که باعث فرار شاه و سرنگونی دولت دکتر مصدق شد ـ خبردار شدم که در میدان مصدق ـ محل فعلی بانک صادرات مرکز شهر ـ یک عده ای دارند میتینگ میدهند و بر علیه علیاحضرت شعار تودهای پسند جار میزنند. به خودم گفتم ای بی غیرتیه که دخالت نکنم. سوار سیکل رامبار بیست و هشتم شدم و اومدم تا رسیدم دروازه، هنوز دو چرخم تکیهی دیوار نداده بودم که متوجه شدم چند تا جوان ژیگولوی کفش برت پوشیدهی تیپ زده که یکی از اونها به اصطلاح لیدر شون بود رفته بالای چار پایه و الکی در مورد علیاحضرت دروغ میگه. دیگه نتونستم جلو خودم بگیرم. پریدم میون معرکه و بلافاصله و بدون مقدمه شلالش کردم و یک بادمجان محلی زیر چشمش کاشتم. یک عدهای هم که منتظر فرصت بودند شلوغش کردند و جنگ مغلوبه شد و خلاصه ما گرفتند و بردند نظمیه و بنده هم که مسبب درگیری بودم یک راست بردند تو اتاق رییس شهربانی. از این که آورده بودنم پیش رییس خیلی خوشحال شدم. به خود گفتم ما و رییس تو یک خط خدمت میکنیم، رییس زیر پرچم علیاحضرت پا میچسبونه، بنده هم زیر علم همایونی مبارزه میکنم، غافل از این که سخت در اشتباه بودم. به محض این که وارد اتاق رییس شدم چشمتون روز بد نبینه چنان نگاه غضب آلودی به بنده کرد که آدم یاد رضا شاه میانداخت. پیش خودم گفتم رفیقمون ما را به جا نیاورده کم کم متوجه میشه! دیدم نه، از جاش بلند شد مستقیم اومد طرفم پرسید: چه مرگته؟ برای چی لات بازی در میآری و میتینگ به هم میزنی؟ گفتم: قربان خلاف به عرض رسوندن. بنده مثل حضرت عالی جانفشان علیاحضرت هستم، میتینگ مال توده ای ها بود و ما هم به همش زدیم. یک مرتبه مثل پلنگ زخمی پرید به طرف ما و یک چک شلاقی نهاد بیخ گوش ما که هفت ستاره از چشمم پرید و یاد جیرک جیرک زاغ دینشت ننم افتادم. دستور داد بردنم بازداشتگاه و خلاصه 48 ساعت ما گرسنه و تشنه نگه داشتند و بعد با تعهد آزاد کردند. حقیقتاً هر چه فکر کردم چرا و گناهم چه بود نفهمیدم، تا بعد از سال ها دیروز تو یکی از روزنامههای محلی خواندم که ایام نهضت ملی شدن نفت، تمام شهربانی دست توده ای ها بوده و بندهی احمق هم سنگ شاه ملعون به سینه می زدم. سیدرضا پرسید: این همه قصه که تعریف کردی چه میخواستی ثابت کنی، میخواستی بگی شاه پرست بودی، وطن پرست هستی یا با توده ای ها نداشتی. شهسوار عصایش را جابه جا کرد و گفت: نه، میخوام بگم بیشتر بدبختی ملت از بی اطلاعی ما از دوست و دشمن است والا چه کسی باور میکنه بعد از پنجاه سال از این ماجرا و سی سال بعد از انقلاب تازه متوجه بشم که هر گردی، گردو نیست! بنیادی رو کرد به طرف شهسوار و گفت به نظرم دیگه چیزی پیدا نکردی برای گفتن چسبیده ای به پرونده های قدیمی. شهسوار گفت: نخیر، اتفاقاً سوژه دارم خوبش هم دارم ولی چه فایده، کو گوش شنوا؟! مگه این قدر راجع به تجمع کارگران فصلی در میدان مرکزی شهر و بلوارهای بسته شدهی خیابان بهشت صادق و قطع مدام برق و آب و چهل تا بدبختی دیگه از پیاده روها گرفته تا جوی آب ها و... گفتیم کسی خودش صاحب کرد؟! ولی با همهی این حرفها، ما باز هم میگوییم و خواهیم گفت، بذار تا انجام ندهند. بالاخره حالا کسی خودش صاحب نمیکنه، پنجاه سال دیگه یکی پیدا می شه که اهمیت بده… و کاروان ماشین های لوکس ادارات مختلف یکی پس از دیگری وارد محوطهی جلو سالن مجتمع فرهنگی شدند تا در سمینار بررسی معضلات شهری شرکت کنند و آب میوه بنوشند و تنی چند در خنکای کولرهای دو تیکهی سالن مجتمع تجدید دیدار نمایند و احسنت بگویند و قطعنامه صادر نمایند و دیگر هیچ!! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه