![]() |
||||
|
|
||||
|
سرخ و سیاهسرخ و سیاه
نگاهی به عکس ـ چامهیِ "آلندتریچ" گریهی جانم را نمیشنوی چرا که دهانم به خنده گشوده است « لنگستون هیوز ـ شاعر سیاهپوست امریکایی» در ابتدا مهمترین چیزی که در این تصویر به ذهن تلنگر میزند "رنگ پوست" است که از اندیشهی سیاسی عکاس نشأت میگیرد (خاصه در این عکس) و هر بینندهای را وا میدارد که بدون مُداقه، به موضوعی که "رولان بارت" آن را در عکاسی "پونکتوم" (Punctum)(1) مینامد، برسد، یعنی به عبارتی «نمیخواهد از چیزی که دیگر نیست بگوید؛ بل قطعاً از چیزی که بوده است» بنا دارد ما را به ترجمهی تصویر وا دارد. از تقدیر محتوم سیاهان، بدیهیات و مبهمات که در دل پر درد روزگار جا خوش کرده تا از پستوی دل تاریخ بیرون کشیده شود. مشکل بتوان تصور کرد که این عکس خلق الساعه اتفاق افتاده است؛ بل عکسی نمادین مینماید که فرم به خوبی در آن لحاظ شده است. اگر بپذیریم که «فرم شکل محتواست»، ساختمان دیداری این عکس برایمان جذاب میشود و ما را به سوی عناصری صوری که شکل دهندهی فرم در عکاسی میشود، میکشاند: کادر مناسب، فضا و حجم، کنتراست موضوع، نقطهی دید که همان انتخاب دیافراگم مناسب بین عدسی دوربین و سوژه است و پس زمینه، تا نگاه پسر بچه را به ناکجا آباد دوری بکشاند که عکاس با باز گذاشتن دیافراگم، عمق این ماجرا را میرساند. نویسندگان ماهر در زمینهی نقد، برای عکاسی نسبتی با مفهوم "رستاخیز" در نظر گرفتهاند که بیراه هم نرفتهاند چرا که به راستی عکس بیاغراق و به معنای ژرف کلمه بازتابی از این مصداق است و این عکس که خود یک "اپیزود" است تا بیان کند: ای فرزندم! گناه من و تو چیزی نبود جز پوست مان آن هم بدون دخالت خودمان، بلکه تقدیری بود که خدایمان مقدر دانسته بود؛ همان گونه که برای افراد کره خاکی بنا به شرایط آب و هوایی شکل داده بود. سیاه، سفید، زرد، … فقط با یک خورشید که باید میتابید؛ و تقدیر این گونه آغاز شد و تا به خود آمدیم بر گُرده هایمان بار دیدیم و زخم در سینههایمان و قرنها گذشته بود، چرا که سیاهی به خطا بالاترین رنگ حساب شده بود و نشانهی تیرهروزی و من خود زمانی که زیر ضربههای تازیانه بودم و نالههای هم قطاران را میشنیدم که هارمونی فریاد را شکل میداد و خونهایی که از گره های تازیانه ها بر پشتشان جاری بود و آن زمان بالاتر از سیاهی، رنگی دیدم و آن رنگِ "خون" بود که بر هر رنگی برای آزادگی پیشی میگرفت. چقدر به مسلخ رفتیم و رنگ پوست ما که از گذرگاه پُر پیچ و خم تاریخ گذشت و سختیها را پسِ پشت گذاشت و حصارها را در نوردید تا به مرز آزادی برسد. و عکاس، آزادی را این گونه به تصویر کشیده است: پاهای استوار و محکم و باز بودن دستهای صلیب وار. دریا، جزر و مَد، کفش وردای سفید نمادهایی هستند که عکاس به کمک آنها به خوبی دیدگاه خود را به بیننده انتقال میدهد و در اوج این باور از لباس سفید خیس چسبیده به تن مرد برای تفهیم اثر بهره برده است تا بیان کند که دیگر در جهان کنونی، رنگ پوست بیانگر برتری نیست و این یعنی شکستن حصار "آپارتاید". آن گاه، نگاه پسر بچه به مرد و پیرامونش بدون این که چشمانش به تصویر در آید و بدین گونه پرسپکتیوی در عکس لمس میکنی. نگاه پسر و پدر چنان رندانه توسط عکاس به هم گره خورده که در یک جا دال و مدلول این ماجرای تاریخی در یک قاب جلویت نقش میبندد با پیش زمینهای که در کمپوزیسیون عکس قابل رؤیت است و قدمهای پسر بچه که پاهایش در سپیدی کفآلود آب قرار دارد و دستهای نیمه باز او که حکایت از حرکتی دارد که: آینهی تمام نمای او مردی است که رو به رویش قرار گرفته و پوست تیرهتر پسر بچه نشان از خلاقیت فکری عکاس است که شاید به ما میخواهد گوشزد کند او در آغاز راه است؛ با ترکیب نور و تا اندازه ای تاریکی در زمینه؛ روبه روی پسر بچه، این چنین حُکم به قطعیت این ماجرا میدهد، و راز نهفته در آینه ی سیاه پوستان برای پسرک این گونه هویدا میشود. 1ـ پونکتوم: از ریشهیpungo به معنای "زخم". مهمترین معنای آن نقطه است. اما با توجه به تبارشناسی واژه، "بارت" آن را به تأثیر گرفتن (زخم دیدن) باز گردانده است. نکتهی اصلی برایش در کار برد واژه این است که تأثیر یک عکس، گونه ای زخم برداشتن است. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه