![]() |
||||
|
|
||||
|
زخمهای کهنه و التیام نیافتهی درونزخمهای کهنه و التیام نیافتهی درون
«بیخیال و خوش باش، غمش نخور، دنیا همینه» ... این چند کلام که مجموعاً یک معنا دارد، ترکیبی است که بعضی افراد بیآنکه به اسرار درونی کسی پی برده یا اصلاً شناخت کافی از وی داشته باشند نثار آدمهای درمانده، مشکل دارو به بنبست رسیده و کسانی که در آستانهی افسردگی قرار گرفتهاند، مینمایند. ناگفته نماند هر دو شرایطی دارند که هیچگونه ذهنیتی از یکدیگر نداشته و شاید منظور خاصی هم نبوده باشد، چه میشود کرد؟ زخمها و دردهایی در جسم و روح افرادی وجود دارد که به جز زمزمه کردن و خود خوری، همدردی نمودن با دیگری را محال دانسته و این ابراز اندیشهای است که فرد چنان خود را درمانده نموده که احساس مینماید هیچگونه مرهم درمان کنندهای برایش یافت نمیشود و یا براساس تجربیاتش وانمود کردن دردهایش بیفایده و بینتیجه میماند. اینگونه در دنیای امروز که روز به روز به عناوین گوناگون تکامل یافته و در مسیر ترقی گام برمیدارد، همچنان که تجملات بسیار گردیده و از بعد دیگر هم جهان شاهد بیعدالتیها و تظلم و ضعیف کُشی بوده که این سیستم و این روش عمر گذراندن از آغاز پیدایش خلقت وجود داشته و شامل همهی این جهان پهناور میشود. اینگونه است که میتوان گفت نه فریاد رسی و نه همنفسی … کو و کجا؟ و به راستی آن چه را که از زیبایی و امید مشاهده میشود، سرابی بیش نیست. حقیقتاً کدامین امید و کدامین دلخوشی ، کدامین روزنهای که حداقل دلگرمی در پی داشته باشد؟ عمری سپری شد، همچون شمعی که میسوزد ما هم میسوزیم و میسازیم و با تلخکامیها درماندهایم تا به امروز که با دلخوشی شنیدن کلمهی "پیشکسوت" و مثلاً زمان آرامش باز هم به امید فردایی اگر بهتر باشد. زمانی در مسیر شغل انبیا یعنی معلمی گام برداشتیم که آیندهسازان را بیاموزیم. نسلی دیگر هم در راه خدمتگزاری جامعه، قشر کارمند و کارگر بوده که برای کارگشایی و سامان دادن به جامعه بدون تلاش نبوده و نمانده. روی هم رفته این قشرها جوانی و عمر خود را وقف سازندگی و بهتر شدن نموده تا جایی که عصاره جانشان را بخشیده و حالا دیگر در برابر چه باید کردها در جا میزنند. "معلم" سی سال عمر گرانمایهی خود را با عشق و شوق و مهر و محبت، سپری کرده تا هم فرزندان جامعه را به دانش آذین نموده و هم خود به آرامش رسیده باشد. اما اینکه عموماً در همهی اصناف و اقشار آرامش و رفاهی هر چند ناچیز مشاهده نمیشود، اینگونه است که دستهای وارثین نسل اندر نسل خاندان بینیازان بوده، دستهای هم در جوار حرفه و تخصص خویش مشمول برکات دو جانبهی درآمد هستند ولی متأسفانه اقبال یاری نکردهها که تیپی از امیدواران و چشم انتظاران جامعه بوده که به قول معروف شاید دری به تخته خورده و ستارهای چشمک بزند که با کمال تأسف راه به جایی نخواهند برد. به قول خیام که بسیار بجا و متناسب با حکمت خداوند سروده میگوید: عالم همه محنت است و ایام غم است / گردون همه آفت است و گیتی ستم است فیالجمله چو در کار جهان مینگرم / آسوده کسی نیست و گر هست کم است پیش از انقلاب در یکی از شهرها فردی صراف و نزول خور بودکه مسلماً ثروت هنگفتش را از همین پیشه به دست آورده بود و در این رابطه کوچکترین لطف و بخششی هم در وجودش یافت نمی شد. او دارای یک فرزند دختر نابینا بود و در آن زمان جهت مداوای چشم دخترش، وی را به کشورهای خارج برده ولی معالجه نشده بود. حال تصور نموده این ثروت هنگفت چگونه به دست آمده، چگونه جمع میگردد و به کار میرود؟ آیا مصرف مثبتی داشت؟ آیا مرهمی بود بر زخمی که التیام بخشی باشد؟ یکی آنقدر دارد و آنقدر میخورد که از دهانش بیرون میزند، یکی هم آنقدر اندوخته میاندوزد که بیحد و حساب بوده، اما با کمال تأسف خساست و فرومایگی آنها سبب میشود که حاضر به ریالی خرج کردن حتی دربارهی خویش هم نیستند. تازیانهی جباران ضحاک صفت بر پیکر مظلوم همچنان فرو میآید. این ستمگری از دوران باستان بوده و تا به امروز همچنان به پیش میرود. بر چرخها و کاخهای بلند قدرت سایه افکنده، بر رهرو رهگذران، هر کس به راهی و در اندیشهی هدفی که بیفزاید به اندوختهاش و عابری دیگر هم در اندیشهای که چگونه خستگی روز بیفروغش را در ظلمت شب سپری نماید، شاید فردا مرهمی یابد برای التیام زخم کهنهاش. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه