سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.
1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید [ 30/4/1387 ] [ ادامه ] |
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر اینکه به خانههای خود برگردند. [ 2 روز پیش ] [ ادامه ] |
|
|
بنتوکبنتوک
سوار موتور داشتم میرفتم به طرف دکهی محمود تا هم یک سری به بازنشستههای اون جا بزنم و هم یه هوایی تازه کرده باشم. تو مسیر یک ماشین قشنگ مُدل بالای خارجی از همینهایی که از گمرک بوشهر ترخیص میکنند و میگن خیلی هم گرونه دیدم. همینجوری که محو تماشا بودم
یک مرتبه از طرف راننده یک چیزی پرید بیرون و خورد تخت سینهی بنده. یواش کردم دیدم پوست موزین که تازه غلاف شده. تعجب کردم که نه به ماشینش و نه به پوست موزش! گاز دادم و رسیدم بغلش دیدم بَه بَه یک آقایی شیک پوش سه تیغه کرده با لپ های پر از هر آن چه که پوستش را به ما حواله کرده بود پشت فرمان لم داده و در کنارش خانم تیپتر از خودش که با یک دستش نارنگی را ادب میکرد و پوستش را میکند و با دست دیگرش هم میلمباند و هم پوست ناقابلش را میفرستاد به فضای ناچیز بیرون اتومبیل محترم شان! واقعاً جای تعجب داشت که این ماشین و این سر و وضع و این فرهنگ چطوری تو یه صندلی نرم و راحت و کلاس بالا با هم جور شدن؟! گفتم اینجوری نمیشه، بزار حالی شون کنم که اگر توی خونهی خودشون هم بودند همینجوری رفتار میکردند و اصلاً اینها شهر را خونه ی خودشون میدونن یا فقط از فرهنگ شهرنشینی پُز دادنش را بلد کردن، که یک مرتبه دیدم طرف که پشت فرمان نشسته، عینک دودی محصول دستفروشیهای خیابان نادر را زد بالا و برگشت به طرفم و گفت: عمو شهسوار سلام! حال غار غار کت چطوره؟ جلالخالق ... شناختمش ای "صفرو زار خدر" خودمون بود که اینطوری سر خودش در آورده و خانم محترمی که بغل دستش نشسته "فاطو" دختر "زبیده کفتار" از اهالی زیر خط فقر محلهی سیصد و نود و نه دستگان که مُروای همه سالشون تو بارون اولی ادا میشه و تشت و تلویزیونن که روی آب میگیره و هاور گراف و پمپهای شهرداری اگر نباشه فاتحهشون خونده شده. گفتم: صفرو، بزن کنار کارت دارم، و زد کنار و سلام و احوالپرسی کردم. گفتم: ای چه کارین میکنی؟ زن و شوهری شهر کردین زباله دونی. قباحت داره. صفرو سینهاش صاف کرد و در کمال افتخار گفت: اولاً عامو شهسوار، صفرو نیست و بچهها دیگه بهم میگن "سندی" چونکه به اسمم مییاد. دوماً عیالم دیگه فاطو نیست و صداش میکنم فلامینگو! نمیدونم معنیش یعنی چه ولی میدونم قشنگه. گفتم: اتفاقاً با این قد و قوارهی رشیدش بهش مییاد. گفت حالا از چه شاکی هستی که حالت گرفته شده تا حسابش برسم. گفتم: از خودت و زنت و ای حرکات مسخرهتون، ای ماشین از کجا آوردی گفت: لیزینگ کردم. گفتم: قسطش چطوری میدی؟ گفت: حالا کو تا قسط. چک و سفته دادم بعد هم مگه نه میگن شهر ما خانه ی ما، منم دلم میخواد تو خونم هر کاری که خواستم بکنم، چهار دیواری اختیاری! ضمناً تو فکر میکنی اگر ما چهار تا پوست موز و نارنگی نندازیم تو خیابان، کسی متوجه میشه که ما هم بعله بالاخره نمردیم و سوار ماگزیما شدیم!! دیدم خیلی بدبخت تر از این حرفها هسن که بشه باهاشون بحث کرد.. موتور روشن کردم و ازشون دور شدم.
همچنان ماشینهای خارجی در حرکت و رقص زباله در فضا و رفتگر خسته و ناتوان شهرمان پر تلاش و ماشینگران قیمتی بر سکوی زشتی جلوِ درِ بانکی خودنمایی میکرد و صفرو و زنش را به مهمانی افتتاح حسابهای قرضالحسنه دعوت مینمود.
|
|
|