Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

5 آذرماه زادروز استاد "محسن شریف" خجسته باد

بخشی از رمان منتشر نشده ی "تب نوبه"
شنبه سبز می شد ناگهان، بنفشِ ابرو بادی می‌شد. سَر می رفت، جِزّوولز در می گرفت جوش گدازه ی آهن، ردِ نمک. بانگ و بنای مشتوازی، طاقِ بی رجعت. مراسم چوب بازی هم داشت رونق می‌گرفت، دایره‌های دست به دستِ چماق و شِشپر. زمان در ویر سکنا بهل کرده بود گذار آکله اش را به شکل و شمای دَمَقِ آذرزاده، شکل با لاک و لعابِ خودنما و پشت پنهانی آن رو شد. واداد به هر که هر جا می دیدش تا به هر که فکرش می‌کرد، مثل تفِ سر بالا شد. انداخت خودش را به شنبه‌ی برگشتی. رفت روی طاقنمای میدان، روی بام و سرپله، هوار شد در تخم و ترکه ی سر راهی، بخت شد گره برداشت. ماند روی دست. سماتِ اسب سر طویله هم کیمیای درمان شد ناگهان. انگار که پُرز چشمِ جادو باشد، کوریِ چشمِ حسود، صد یادِ سرمه ی تبرک. صف در گرفت و ایاب نخ به نخِ پهن. سمات را یکی اول کفِ دست گرفت، بوئیدش ، برد روی سر وَ حلوا حلوایش کرد تا به دل نشست. شنبه نعلِ وارو زد، افتاد روی مَدارِ کج. اهل ایالت تویش چپ می‌دید به دیده ی جفتی . دو تا دوتا هم تیپا می زد. ساب رفته بود تندار فرو بسته‌ی دَمَق میان طرح سینمایی. هنوز اما بوی زنده می داد، بو وَ بخار جُربُزه وَ حرف تویش در می آمد. یکی از غیب با نفوس غیبی بد به دل می انداخت. هوا خیلی پس بود. بگو نگوی تلافی راه افتاد. طرحِ پایین تنه داشت می شکست. یکی هم پاچه ورکشید، عصای جلو داری دستش بود. پرید پشت کنگره ی طاقنما. رساند خودش را به کالبدِ نظر کرده. مَسّ گشایش سائید.
نشان به سجده‌ی قربت و فریاد که پادگان مار در آستین کرده، کیفِ سرکوبی دارد! بین حرف ها اشاره داشت با عصا به صحنه‌ی قصاصِ مچزنی. از مجری وَ کارگردان هم خیلی بد گفت، از ریش سفید و سر دفترِ میدان تا گیسِ بریده تا قرار وُ مدار پنهانی. دنده اما پهن کرده بود جناسِ ورزانده در ادی فریضه‌ی واجب وَ آب‌ها از آسیاب چند تا منزل گذشت. کَک ورپریده رفت توی گوش، توی چشم و سوراخ دماغ. رفت بین شکافِ شرم و حیا. چوبِِ توبه هم کاری ترشد. عق ریخت بر پوسته‌ی چموشِ پادر هوا. نوچه‌ها دستشان رو شد. طعمِ نان و نمک وا برده بودشان، شیفته‌ی وفای حق به گردنی تا جنازه‌ی

قهوه‌ چی تحفه‌ی امانت باشد. تابوتِ چوبِ صنوبر، گترو گلال لوطی‌گری، قباله‌ی برگ برنده. شال و قبای سرگلِ ایالت و برده بودند دراز دهلیزهای رد گم کرده، منزل به منزل از دهلیز معلق وَ سرپائی وَ وارونه تا دهلیزِِ در بوی گلابِ روحانی تا دهلیز‌های قاب‌شان کاسه‌ی زیرِ نیمکاسه روی شاخ جادو. یکی‌شان اما نارو زد. حرفِ امانت پَرِ پریزه بست، گذاشت لای نان گرمه تا رساند به

گوش توابِ رفاقت وَ اخباری که قهوه چی پیشتر‌ها قابِ قماری بوده، تکخالِ ملیجک پا اندازی. مثل مهره‌ی نظر پُر کن. بعدش روی هم ریخته در بوی پِهن، بو وَ بخار پشکل گرمه با سر مهترِ امیر بانو وَ نم نمک‌جا خوش کرده در حریم از ما بهتران، جاهای ندیده وُ نشنیده، یکی به گوشک، یکی به زاغِ سیاه، به چشم وَ چشمکِ نازک بین تا وعده‌ای مراد و مطلب. نه این که پرده پوشی باشد یا کم بیاید یا حیای رو در واسی. وقتی هم نظر خیلی پر کرده تور انداخته بر باغ و بنای هفت چشمه. آن جا سفره خانه‌ی عیش بزرگان بوده، سورِسات همنشینی، همخوابی، درِ باغ سبز، آب سر بالا، جوی بلور هفت شاخه، دارودرختِ قصه‌گو، درختِ مُروای گل پنبه‌ای وَ ساقه‌ی مِهر گیا زیر‌شان می‌رویید.