سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.
1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید [ 30/4/1387 ] [ ادامه ] |
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانههای دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیرهی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده [ 19/8/1387 ] [ ادامه ] |
|
|
بنتوکبنتوک
بیش ـ پنجاه سال پیش ـ که رسماً ماشین و ماشینسواری تو بوشهر همهگیر شد و بعدش هم رفته رفته پیکان رقیب ماشینهای خارجی شد، رانندگی و یا به قول ما بوشهریها "شوفری" یکی از کارهای غرور آفرین و عزتبخش به حساب میاومد و مردم با دیدهی احترام و رانندهها با اعتماد به نفس و تیپ مخصوص خودنمایی میکردند و پسوند کلمهی "شوفر" پشت سر هر کسی میاومد یعنی صاحب جرأت، تبحر، تجربه و جایگاه خاص اجتماعی و کمتر کسی پیدا میشد که یک رانندهی به خصوص بیرون شهری بیاد خواستگاری دخترش و جواب رد بده. مردم خیلی سخت شون میاومد دخترشون با کارمند جماعت و به طور کلی مشاغل دولتی به خصوص معلم ازدواج کنه. میگفتن دخترمون گشنه میمونه، کارمندی هم شد شغل؟ بگو بازاری یا شوفرن یه حرفی! و خلاصه راننده و رانندگی خیلی قرب و قیمت داشت. اینها را گفتم که بدونین امروز چه دیدم، و بنیادی در جواب گفت: چه دیدی شهسوار که مقدمه چینی میکنی. گفتم: والله چه بگم. از خیابون عاشوری داشتم رد میشدم، دیدم یه ماشین پرایدی وسط خیابون دنده عقب گرفته و بیست تا ماشین پشت سرش دست نهادن رو بوق و معرکهای به پا شده که نگو و نپرس! دقت که کردم دیدم ماشین پراید یه تابلویی بالاش زده و نوشته آموزشگاه رانندگی ] ....[ و یک جوون تازه خط سبیل درآورده نشسته پشت فرمون و یه مربی از خودش واویلاتر بغل دستش دستور داده تو ترافیک خیابون عاشوری دنده عقب تمرین کنه و پارک دوبل بزنه و خندهدارتر اینکه جفتشون نه کمربندی، نه چراغ احتیاط و خیلی حق به جانب اعصاب خلق الله را ریختن تو چرخ گوشتی و زدن تو برق و همه دست به دست هم دادن تا یه نفر دیگه مثل آقای مربی تحویل اجتماع داده بشه و مثلاً خیلی که ترقی کنه یه ماشین مدل پایینی بخره و بشه شوفر ماشین مسافرکش و هر جا دلش خواست، چه وسط خیابون یا روی پل و خط عابر پیاده گرفته تا پارک دوبل و سوبل و چراغ قرمز و آبی و زرد و جلو در خونهی مردم و درمانگاه و بیمارستان و بازار صفا و پاساژ ملت و لیان تا قیامت بایسته و خیالش هم راحت که شصت هزار تومن خرج کرده و گواهینامه گرفته و حالا چون گواهی نامه داره باید انتقام ای شصت هراز تومن با زیر پا نهادن همهی ارزشها تلافی کنه. نه بزرگ کنه و نه کوچیک و نفس عالم و آدم بگیره و اگر هم اعتراض کردی و گفتی آقا این چه وضعیه؟ فوراً می گه برو بابا، تو هنوز دنیا نیومده بودی که من گواهینامه داشتم! و نه حرمت منه پیرمرد میکنه و نه حرمت مسئولیت خطیر رانندگی که با جون مردم سر و کار داره. مخصوصاً ای مسافرکشهای شخصی که قیامت به پا میکنن و هیچ مسئولی هم خودش را صاحب نمیکنه. راستی کدام قانون گفته محل تمرین ماشین های آموزشگاه رانندگی تو غلغله ی ترافیک شهرن؟
و اداره راهنمایی و رانندگی پر از شلوغی متقاضی گواهینامه رانندگی و گره کور ترافیک شهر در دستان رانندگان تازه و ناشی و جوان موتور سوار با صدای بلندی فریاد میکرد شصت تومنی، شصت تومنی و مأمور زحمتکش نیروی انتظامی در لابهلای آهنآلات رنگارنگ پر توان و وظیفهشناس!
|
|
|