![]() |
||||
|
|
||||
|
گنجینه ادب فارسیادبیات کلاسیک
ما برفتیم، تو دانی و دل غمخوار ما ! بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما به دعا آمده ام، هم به دعا باز روم که وفا با تو قـرین باد و خدا یاور ما ! مدعی قصـه آزار من خسته کند رشک می آیدش از صحبت جانپرور ما گر همه خلق ِ جهان بر من و تو حیف کنند بکشـد از همه انصاف سِتم داور ما ! به سرت ! گر همه عالم به سرم جمع شوند نتوان برد هوای تو برون از سر ما تا ز وصف رخ زیبای تو ما دم زده ایم ورق گل خجـل است از ورق دفتر ما از نثار مژه، چون زلف تو در دٌر گیرم قدمی کز تو سلامی برسـاند بر ما هر که پرسید :« کجا رفت، خدا را، حافظ ؟ » گو :« به زاری سفری کرد و برفت از در ما» خواجه حافظ شیرازی دو شعر از : سعید نصار یوسفی بندر دیر 1) ریخته روی این حوض تصویر زنی که می لرزد و سر می خورد آب از فقرات این آفتابگردان که از پارک تا پنجره ماهت را چرخ می خورد! 2) و حالا اگر گل ها را آب نشوم و نریخته باشم حتا توی هیچ چشمی تو خودت را چکه می شوی روی نوستالژی چشم ها! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه