![]() |
||||
|
|
||||
|
ادبیات کلاسیکادبیات کلاسیک
گفتار اندر آفرینش مردم چو زین بگذری مردم آمد پدید شد این بندها را سراسر کلید سرش راست بر شد چو سرو بلند به گفتار خوب و خرد کاربند پذیرندهی هوش و رای و خرد مر او را دد و دام فرمان برد ز راه خرد بنگری اندکی که مردم به معنی چه باشد یکی مگر مردمی خیره خوانی همی جز این را نشانی ندانی همی ترا از دو گیتی برآوردهاند به چندین میانچی بپروردهاند نخستین فطرت پسین شمار تویی خویشتن را به بازی مدار شنیدم ز دانا دگرگونه زین چه دانیم راز جهان آفرین نگه کن سرانجام خود را ببین چو کاری بیابی ازین به گزین به رنج اندر آری تنت را رواست که خود رنج بردن به دانش سزاست چو خواهی که یابی ز هر بد رها سر اندر نیاری به دام بلا نگه کن بدین گنبد تیزگرد که درمان ازویست و زویست درد نه گشت زمانه بفرسایدش نه آن رنج و تیمار بگزایدش نه از جنبش آرام گیرد همی نه چون ما تباهی پذیرد همی ازو دان فزونی ازو هم شمار بد و نیک نزدیک او آشکار حکیم ابوالقاسم فردوسی در سالگرد پنج سده به مهندس : احمد احمدنیا اسکندر احمدنیا از ته ِ این چاه یک نفس می شود صدایت و می بردم یک ریز تا سالگرد پنج سده ی دیگر به تاریخ قمری تا بچرخم به دور ماه ستاره های آخر شب می سوزند در دامن بی رحم خورشید کاسه کاسه شده ای در هوا قسمت هر کس درون کیسه ای دلفین خسته جان، خرناسه می زند در بستر پر از دندان ساحل سرگردان هر گردنه و پستو چاه می شود ماه به دست خود قالب زده ای دست، پا، سر و هر چه گوش است و خورشید را درون چشمت آه مثل اینکه از ته ِ این چاه یک نفس می شود صدایت در سالگرد پنج سده از چند هزار، سیصد و شصت و چند روز شمسی قمر در عقرب است جرّارتر از پیشانی ات خم شده در پیچ در پیچ ِزلف یک نفس از سیصد و چند هزار از چند هزار، سیصد و چند روز شمسی از ته ِ این چاه یک نفس می شود صدایت 16/10/86 برف برای اسکندر احمدنیا و مادر همهی مادران: مادر آسیه ابراهیم مهدیزاده ـ تهران بیداد میکند زمان لحظه مینشیند حیاط مانده شب معطل بیتوته روز میچیند، آنک دخترک پنجره پنجره شکوفه. فاصله افتاد افتاد میان حیاط و زمان. بریده باد باد باد نفسها قفس مانده عطسه در در هوا، یقین نه. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه