![]() |
||||
|
|
||||
|
پچ پچکریاست شهرو تو خونه داری کردن!
چهمیشه یه کارله عجیو و غریوی تو خونهداری کردن شهرو و ریاستش بر کشور خونواده یانی همو کوچکترین واحد اجتماعی دیدیدم. مثلاً بیشتر و کارله جنجالی خاشش میا. یه مرتوی یه هَف هَش مُهی تمامن همسادیله ما پُی ما قهر بیدن و پی ما داد و ستد و رفت و اومد نداشتن. شهرو خوش سیم چی نگف ولی یه روزی یه همسادیمون گف: عامو گرگو تو گَپ تری، سرد و گرم دنیای بیشتر دیدی و چشیدی. پی شهرو صُحَوت کُ تا پی مردم و اهل محل آرومتر صحوت کنه. گفتم چشم ولی ای میتری یه موردی وَم بگو تا ای وش گفتم حاشا نکنه، سی ای که شهرو هُنره تکذیوش خیلی بالیه فوری میگو مو همچه گپی نزدمه. گف باشه. چن روز پیش شهرو خودِ زنله کیچه که دور هم نشسیدنه، یه مرتوه شهرویه مسئلی کُهنیه سرزوون میاره که و بعضی بر میخواره و شهرو نه تنَها کوتاه نمیا بلکه بیشتر میدمه اونا هم یکی یکی ور شهرو راس ویمن و میرن و پُی هم قرار نهادنه که دِ ری شهرونیان و پاش بِدآوِن! اومدم خونه، اوُ داری کردیم سردُم بی که پینجیله دِسُم خَم وُراس نویمی. دلُِم خاش بی که شهرو اَلان بُخارینی خاکی تو سرم کرده. گفتم شهرو، گف بگو گرگو، گفتم مو خیلی سردمه دنَدو نَلُم ری هم جا نمیگیره، بخاری نزدیه؟ گف نه! گفتم چطو؟ گف گاز نداریم! گفتم عِلادینه میزدی. گف: نفتمون خیلی وخته خلاص کرده. گفتم خو میگفتی سیمون نفت بیارن. گف مُو از بَحدی که خُمْ و خُت رفتیم تو او صَفِِه دراز و تا هَش سات ویسادیم و نفت که گیرمون نومه هیچ، بچه مدرسهای یَلَم دُورمون یَزله گرفتن و شعر دَر اوُردن و خُوندن دِقلمم بشکنه که برم سی نفت! یه مرتوه یاد همو روزکو اُفتادم که اَی عاجز واویدم اما آخرا بچه یلکو خَسّه ایمه دَر کردن. گفتم شهرو والله شعر کودِِ یادت نی؟ شهرو گف مُو، سی زنله همسادیلمون هم گفتمش و همهمون حفظش کردیمه! دلم خاش واوی گفتم شهرو جونِ بچی کُکات خدا مراد یه باری سیم بخونش! شهرو گف ده پونزده بچه مدرسهای وختی صُب رفتن مدرسه مانه دیدن که تو صف نفت نشسیمه و ظهر هم وختی واگشتن تا ما هنی نشسیمه، دور مانه گرفتن و همّه پی هم خوندن: کواُو و برقِ مُفتی، کو پیله نفت که گفتی1، هیچ ملتی نخوارده، گولی وای کُلفتی، هُی پیرزن سرِ پا نِوِیس میاُفتی! گفتم شهرو تو ایَ پنجم نهضت سوات آموزیه گرفتیدی الان یه پا «بینظیر شهرو» بیدیه. شهرو گف که اوسو چه واوو؟ گفتم اوسووت میگفتن: بانوی دموکراسی! شهرو گفت خوخو بسمه اوسویا میکشنم یا مثه سی محمد خاتمی که پی ادغام دو مقوله از کار بر کنارش کردنه وای بترسن قسمتی از منزل ایمام خمینی که حسن آغا وش داده تا قلمدون و دخترش توش بیله هم وش میسدن. سی کردم تا رفتمه تو سیاست. گفتم شهرو واگرد سر اصل مَطْلَو. خو میرفتی خونه همساده سیمون قرضی کم نفتی میوردی. گف نداشتن. گفتم گازی کپسولی میوردی! گف همسادیلون پامون قطع رابطه کردند. گفتم سی چه گف می گن اُفت فشار برق داریم، گفتم شهرو سال ما دراز ما کمک... که شهرو گپه منه بُری و گف: بهترین طرح دولت سی مبارزه با سرما داد.! گفتم چه طرحی؟ گف رییس جمهور فرموده گاز یه منطقی که گاز نمیخواه قطع کنین بدین واینی که میخوان! گفتم ای سَر میکو فراگیره کسی هم هسه که گاز نخواه؟ گف یه طرح دیه هم ایه که مردم با لواس بخوسن یانی هر کسی با کوت و پالتو و پوتین و چکمه بره شی لحاف و پتو!! یادم اومه ویه داستانی و سی شهرو تعریفش کردم، ای که: یه خروسی از چادره صحاوش جدا واوی و کمی از حد معمول دیراوی، یه مرتوه روباهی خروس دی. گفها عزیز برادر اینجو چه میکنی، خروس تو فکر نقشهای رف و گف مرحوم پدر اینجه یه زمینی دادمه میخوام اینجویه شهرکی بسازم. روباه گف: مو بوواته میشناختم آدم بساز بفروشی بی ما پی هم خیلی دوس بیدیم، خروس همی زاتی روباه مشغول حرف کرد و به طرف چادر نزدیک ویمی تا ایکه سگه گله روباه دید و حمله کرد به روباه و دم روباه یه گرف و قطع کرد. روباه همی طوری که میرف و خین از دمش میرفت گف: مو از اینجه دم کَندِه میرم ولی تو هم این جه و اینجور «شهر آواد» کن نیسین، سی کردم تا شهروانگشت تعجّو به دندون گرفته. منم وا پالتو و مِلِکی رفتم شی لحاف... 1ـ منظور آوردن نفت تو سُفری مردمه. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه