سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.
1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید [ 30/4/1387 ] [ ادامه ] |
وضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر ـ ظرف چند روز گذشته تعدادی از بوشهریها که از اقدامات همقطارانشان در تهران و یزد و سایر جاها با اطلاع شده دست به کار شدهاند تا یک نیروی داوطلب را تشکیل دهند.
40 صنف بازرگانی از جمله بستگان تجار عمدهی محلی ترتیب مشق نظامی داده و ناخدا ابراهیم، فرمانده کشتی پرسپولیس، پیشنهاد نموده به آنها تعلیم نظامی دهد.
برابر دستورالعمل، در بدایت امر قرار است مشق نظامی «به طور پنهانی» صورت گیرد و از چوب و چماق به جای تفنگ استفاده شود. این نیرو که مراحل اولیهاش در حال شکلگیری است [ 5 روز پیش ] [ ادامه ] |
|
|
یلدای ائتلاف و متل گفتن گرگویلدای ائتلاف و متل گفتن گرگو
گرگو، گرگو؟… خُمه گرفتُم وُ جُواوِش ندادُم. دُواره گُف: گرگو، گرگو پُی تُنُما، جواوُم سی چه نمیدی؟ گفتم: گرگو میگو حُتّاق گرگو میگو شرپ نَیل، گرگو میگو آنفُلو نزی مُرغی، گرگو میگو ذاتّ الرِیّه، گرگو میگو دِشنه، چُماق، گرگو میگو دَرْد ، چَتهِ؟ شهرو گف: گرگو اُمشو که زَدی هُمّی بَرنامی مُنه بَر هم زدی وُ زِنِله دُورَم پیشکِ پِرَه کردی، پُی هزار اِنّا انزلنا هم تاک و کَلی یِه، دوُرهَم جَحم کردیدم تا ائتلافِمونِ قالُو کُنم خُو، دیدی چه واوی وُاُمشو که ایزا سی مُو پیش اومِدِ درازترین شُو عُمرِ مُنه. یعنی یَلدَی و اویده سی مُو وُ موُ خُو نمیرَم. گفتم: چِشتِه بیَل ری هَم و شرو کُ اِشمُردن خُت خُو میرَی. گف: تا چَن بشمارم و چه بشمارم؟ گفتم به اندازی تعداد آرایی که تونسین جحم کنین سی دمکراسی و حقوق بشر. شهرو گُف: تُوکّلِ کشوَر یا اُستان خُمون؟ گفتم هر جا دوس داری. گف: همی تو استان خُمون راحتترم. شهرو شرو که شُمردَن: یک، دو، سه، سی، سی و هف، پنجاه و پنج و .... تا چهارصدو پنجاه که رسی گُف: رأی ما تموم واوی، خُو هَم نرفتُم. گفتم اَی گوش دکتر سروش و عقلای قوم میگرفتین آروم تر خُو میرفتی، شهرو گُف: گرگو حالا که ایطوره تو ای شُووِه یَلدای مُو، سیم مِتَل و رِوایت بگو تا موُ خُو بِِرم. سِمچ واوی تا مُنه مجبور کرد که سیش رُواتَک بِکشُم.
مو رفتم شی جا جیم و شروع کردم و گفتم شهرو یا فانوسه خاموش کُ یا فتیلشه بکش دُومن تا مِتَل سیت بِگُم. گُف: خُو تاریک و یمو! گفتم: خُوواوو، نمیخوام «توُمُورتِه» جَراّحی کُنم خُو! گف: چِشِت میوینه روُات بِکشی؟ گفتم: راس نُواوُم پِنجِ بُتِش بیلُم تا چِشِلشِ مِثه مُشکِه تو تَله بُقْ بِزنه صحرا، بَحد وِلشِِ بِدُم تا تُره دِسِه پَروانی اسکندری بِره؟ خلاصه شرو کردم مِتَل گفتَن: یکی بی سه تا بیشتر نبی، ای سه تا دور هم جحمِ واویدن که یه موجی ره بندازن و خشون موُج سواری کُنن رییس ای سه نفر قبلاً کَد خدا بی و ری هَمی سابقه دو سه تا دیه دورِ خُوش جَحم کرد که یِه «ایمام زادی» بسازِن!!! آخه ناراحت بیدن که چطور زیارتگِ وِلات کناریشون بیشتر مُراد میده و زندانی آزاد میکنه، اعدامی نَجات میده، و به موقع نهیو میده، میخواسن ایمامزادِه تراشی کُنِن، خیال میکردن که «بُت» جَی «رَبِّ» میگیره، خلا صه دس کار واویدن شرو کردن نقشه و برنامهریزی کردَن تا ای که داشتن دولّا دولّا راه میرفتن که و هدف نزدیک واون، یه شوی وختی و هزار زحمت 7 نفر جحم کردن که 4 نفرش از نزدیکل کدخدا بی، از قضا یکی راس واوی کَلِ کاسَی اونیه تو هَم رخِت و به حاضرین فهموندکه هَمتون سِرکارین، خلاصه بَرنامَی کدخدا و با کارِلِش توهَم رخِت کدخُدا تو هَمی اوضاع قِضَی حاجتش اوُمه، دستور داد و یکی از نُوکِرلش که اَفتوُوهی اوُ کُ بیَر تو «چَه پِنَه» بگفتی امروزیَل «توالیت» ای نفر کو خیلی تو جمعیت وَش برخوارد و ناراحت آوی رَف یه کِتله او گرمی که ری سماوَر نهادوَی بُِرد رخِت تو افَتووَی مِسی! کدخدا که میخواس طهارت بگیره اُو گرَم دُمِ شهِ طوری سُخت که تاوُل زِه، کدخدا اومه صحرا و شلاغ ورداشت و نوکرش ویسا، ایسو بزه کی نزه! پس از چن دیقه رفتن منُجی که: کدخُدا عجالتاً بِسِشِه. کدُخدا دَس کِشا نبی، نوکرش همیذاتی که شی دِسه کدخُدا شلاغ میخوارد میگف: کار کدخدا نداشتُوین، شما چه میفهمین که کدُخدا کُجاش سوُخته، مو میفهمم کدخدا کجاش تَش گرفته!! سی کردم تا شهرو هاسی چشلش سنگین ویمو. دلم خاش واوی که شهرو گف: هَنی بگو. گفتم راسی شهرو فهمید ی یکی از هفتهنومیله مُحّلی اِصلاحطلویّ پیش کشه رفیقلش کرده؟ شهرو گف: دی حالم و ائتلاف وای چی یَل بِهم میخوارهِِ، مِِتل بگو. گفتم: در همی رابطه یه متلی بگم. گف: ها. گفتم: میگو یه شیری یه گوسفند یه ورَداشتی و هاسی میرفتِ. مردم و مالِکِلِه اصَلی میش پُی چو و تفنگ و بیل افتادیدن دُنبال شیر. یه روباهی هم دنبال شیر تو حرکت بی و مُتصّل میگف «ما نمیندازیم، نَه ما، نمیندازیم». شیر واگشت و یه چَنگی زِه تو سَر تورَه که نزیک بی دو تا چِشَلِش درَ بیا وُوَش گُف: ای جمعیت اَی و مُو رسیدن مُنه تکه تکه میکُنِِن. ای بار سنگین و عوارض و حواشی شِه و عُواقِوشه هاسی به جون میخُِرم تو میگی ما نَه ما نمیندازیم. اینجه که رسی گفتم خُو، ای پیرد آلو خُو رفته، که شهرو گف: گرگو فقط یکی دیّه بگو دی موُ خُو میرَم. گفتم راسی فهمیدی که بعضیها که «توَهُّم محبوبیِت» داشتن و حاضر نواویدن پی «شیخ گودرزی» ائتلاف کُنِن و ری هَمی توُّهم اِصلاحاته دو دَسی تقدیم طَرفِ مُقابل کرِدنِ هر چی فیلسوف دکتر سروش گف: یکی واوین، نواویدن و اُنچی امرو میکشیم حاصل او خود بینیه؟!
|
|
|