Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
وضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
ـ ظرف چند روز گذشته تعدادی از بوشهری‌ها که از اقدامات همقطارانشان در تهران و یزد و سایر جاها با اطلاع شده دست به کار شده‌اند تا یک نیروی داوطلب را تشکیل دهند.
40 صنف بازرگانی از جمله بستگان تجار عمده‌ی محلی ترتیب مشق نظامی داده و ناخدا ابراهیم، فرمانده کشتی پرسپولیس، پیشنهاد نموده به آن‌ها تعلیم نظامی دهد.
برابر دستورالعمل، در بدایت امر قرار است مشق نظامی «به طور پنهانی» صورت گیرد و از چوب و چماق به جای تفنگ استفاده شود. این نیرو که مراحل اولیه‌اش در حال شکل‌گیری است
[ 6 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


چهارمین روز نوروز در بوشهر


 

با کاندیداهای مجلس هشتم(2)

با کاندیداهای مجلس هشتم(2)
این هفته : عبدالارزش اصول زاده
کاندیدای ائتلافِ راهیانِ هر وَر باد!
 طنزنویس مهمان : عبدالقلم
بیوغرافی:
با عرضِ علیکم السلام به همه‌ی عَبد و عَبده‌های صراط الیمین! بنده در سال هزار و سیصد و خُرده‌ی هجری ـ در خاطرم نیست پسوندش نام کدام ضعیفه بود: قمری یا شمسی؟ ـ در روستایی که 15 فرسخ زیر خط فقر واقع شده بود، دوعین به عالمِ ظواهرِ مادی مفتوح نمودم. ایام طفولیت را مدام با بیماری "عمو غلومرضا" ـ که گویا عوامل استکبار به ویژه حکیمان دوم خردادی به آن "آنفلو آنزا" می‌گویند ـ دست به یقه بودم، به طور‌ی که عطارِ روستامان ضمن تجویز انواع جوشانده، مدام در حلق من آبِ شغلم می ریخت و بینیِ بنده را پاشویه می کرد!
با توجه به این که ما دارای فقر بودیم، بنده با چند سال تأخیر در 11 سالگی در یک مهد کودکِ شبانه اسم نویسی کردم تا بالاخره توانستم با تأیید کارکنان مهد کودک، تحصیلاتم را در دبستان یک کلاسه‌ی روستا ادامه دهم، به طوری که سه سال بعد توانستم شکل کلمات را هم بکشم!
بنده از همان اوان طفولیت علاقه‌‌ای زیاد به اعمالی داشتم که بعد‌ها فهمیدم مبارزه‌ی سیاسی بوده، به طور مثال در دو سالگی انگشت به چشم یکی از عوامل سپاهی بهداشتِ رژیم ستم‌شاهی فرو کردم و به همین دلیل مرا به "ساباک" بردند و جلوِ من، چشم یکی دیگر را با انبردست کشیدند تا من شکنجه شوم! بالاخره در اثر مرور زمان، بنده بزرگ شدم و دارای دو کفِ دستِ خَفَن گردیدم که جان می‌داد برای کوبیدن در پوزِ وکلایِ اصلاحات! در سال‌های اخیر به دلیل دارا بودنِ عدمِ استطاعتِ مالی و عدمِ دارا بودنِ پول شهریه‌ی دانشگاه، عزیزانِ هم جناحی، یک فقره ورقه برای من ارسال کرده اند که می‌گویند مدرک فوق لیسانس است یعنی از مدرک پنجم و حتا سیکل هم بالاتر است! الان هم اگر "مصلحان" صلاح بدانند و رّدِ صلاحیتم به مصلحت اصلاح شود، من هم چاره ای ندارم جز این که علی رغم میل باطنی و فقط به خاطر اصرار بیش از حد این عزیزان بیایم و چهار سال دیگر هم مصایب و رنج نمایندگی را تحمل کنم!
بخشی از مبارزات سیاسی:
1ـ خواباندنِ سیلی درِ گوش یکی از عوامل رژیم هخامنشی در سال 53 به دلیل آن که اسم بچه اش را دور از جان گذاشته بود "کورش"!
2ـ زمزمه ی شعار "مرگ بر فلونی، همونی که می دونی" در پستویِ خانه در اوج انقلاب!
3ـ عدم تحمل بنده نسبت به اعتراض مأمور راهنمایی رژیم ستم‌شاهی به دلیل ایستادن عمدی پشت چراغ سبز و واکنش شدید اینجانب به شکل درهم کشیدن سگرمه!
4ـ مخالفت شدید با بزرگ شدن فردی به نام "افراشته" در سال های قبل از انقلاب به دلیل پیش بینیِ یک فالگیر مبنی بر استاندار شدن فرد یاد شده در سه دهه بعد و عدول وی از شرح وظایف!
برنامه‌ها:
1ـ تلاش برای تغییر کاربریِ استانداری و تبدیل آن به "اداره‌ی اجرای اوامر وکیلِ استانِ خلیج فارس و حومه"!
2ـ اجرای مراسم "گوش پیچون" و " تودیع کُنون" برای مدیرانی که خوشی زیرِ دل شان زده است!
3ـ برپایی کلاس‌های فشرده برای تدریس شیوه‌های "مدیریت بدون تخصص" و آموزشِ "چه کنیم که بدون عملکرد ولی گُرو گُر بیلان کار بدیم به خوردِ خلق الله" با استفاده از تجاربِ استاد "ناصا شفیعا"!