Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و یکم
بوشهر
5 مه 1907
7ـ در خلال هفته گذشته به علت رقابتِ طرفدارانِ دو مسیر متفاوتِ برازجان به بوشهر اوضاع به شدت ناآرام بود
و اظهارات حکمران هم در این مدت دوپهلو و عذر بدتر از گناه بود، با وجودی‌که در پاسخ به نامه‌ نماینده سیاسی که تصریح کرده بود
[ دیروز ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


مراسم تشييع توراني


 

شبه شعرهایی به اسم فرامدرن

...بازخوانی
گفت‌وگو با منوچهر آتشی :
شبه شعرهایی به اسم فرامدرن
نتیجه ی کج راهه رفتن است
پیش آغاز: متن ذیل، بخشی از گفت‌وگوی "محمد هاشم اکبریانی" با استاد "آتشی"ست که در روزنامه‌ی شرق مورخ
16 تیر 83 به چاپ رسیده و به دلیل اهمیت موضوع و آگاهی بیشتر از دیدگاه‌های استاد "آتشی" درباره‌ی شعر فرامدرن، پست مدرنیسم و همچنین شعر شاملو و نیما به بازخوانی آن می‌پردازیم:
• شما شعرِ پست مدرن را فرامدرن می‌دانید؟
ـ برای من پست مدرن و فرا مدرن یک معنی می‌دهد. به نظر من، عیب اصلی شعر معاصر‌ ما این است که ما هیچ چیز را اندیشیده و فلسفی شده به کار نمی‌بریم. همه چیز را پا در هوا، عاریتی و ژورنالیستی دریافت می‌کنیم. اخباری دریافت می‌کنیم. در اروپا الان فلسفه دارد فلسفه‌تر می‌شود، یعنی به نوعی فسلفه‌ی دینی تبدیل می‌شود. در واقع فلسفه از ساختار سیستماتیک و دستگاهی که مثلاً در افلاطون وجود دارد به صورت «مثل» یا در ارسطو وجود و علت و معلول است که وجود دارد به عنوان فلسفه، یا در دکارت وجود به عنوان فردیت آزاد مطرح است، این‌ها مدام دارند جابه‌جا می‌شوند، در حال فلسفه‌تر شدن، دگرگون شدن و دوباره اندیشیده شدن هستند. یعنی هایدگر وقتی می‌‌خواهد حرف تازه بزند، می‌آید درباره‌ی فلسفه می‌گوید: وقتی ما به یک سیستم بسته‌ی فلسفی نگاه کردیم و قبولش کردیم، انسان را در محدوده‌ی یک تفکر دربند می‌کنیم. او می‌گوید: ادبیات، فلسفی‌تر از فلسفه است، چون ادبیات، زبان است و زبان کارکرد روزمره‌ی ماست و همه‌چیز ما در زبان خالی می‌شود. این ما هستیم که در زبان قرار می‌گیریم، لذا تابع زبان می‌شویم. زبان خانه‌ی اصلی است، وقتی زبان خانه‌ی اصلی است یعنی چه؟ یعنی زبان آن قدر بار معنایی از گذشته گرفته تا حالا که ما دیگر حتی بدون یک عنصر خارجی به میز احتیاج نداریم بگوییم حتماً میز. میز را که می‌نویسیم میز است. یعنی ما آن قدر معناها گرفتیم از زبان، از گذشته که الان خود زبان این ظرفیت را دارد که ما بسیاری از اندیشه‌هایمان را از طریق همین زبان یا به صورت ادبیات یا به صورت شعر عرضه ‌کنیم. علت این‌ها اندیشیدن مدام در مورد همه‌ی‌ مسائل است.
• در واقع اندیشمندان هم معتقدند که
پست مدرن، نقد و بررسی فرآیند‌ مدرن است و هنوز ساختمان مشخصی بنا نکرده است. این نقد و نظر، گاهی از موضع پست مدرنیسم انجام می‌شود، گاهی از موضع سنت. با توجه به نگاهی که از شعر خودتان دارید، نقد مدرنیته‌ای که در شعر شما هست از چه زاویه‌ای و با چه رویکردی انجام شده؟
ـ من معتقدم نقد پست مدرن هنوز به آن ابزارها و عناصر اصلی خودش دست پیدا نکرده، به علت طرد عجولانه‌‌ی مدرنیته، خودش عناصری ندارد. باز وقتی می‌خواهد نفی کند یا باید برود سراغ مدرنیته همان عناصر را بگیرد یا برود سراغ سنت، عناصری از آن بگیرد همراه با عناصری به اصطلاح فلسفی برگرفته از مسائل معمولی. یعنی تبدیل کردن بعضی عناصر معمولی زبان به نقد. این است که خود نقد پست مدرن هم هنوز یک نقد کامل نیست چون بیشتر جنبه‌ی سلبی پیدا دارد تا جنبه‌ی ایجابی.
• ما منتقدی صحبت می‌کردم که خودش شاعر است و اهل فلسفه، در مورد «حادثه در بامداد» شما می‌گفت بهترین کتابی است که طی این یکی دو دهه منتشر شده. فکر می‌کنید چه عواملی در این مجموعه شعر دست به دست هم داده و باعث شده نگاه یک فیلسوف شاعر و منتقد، چنین باشد؟
ـ علتش این است که من هیچ کار اندیشیده نشد‌ه‌ای انجام نداده‌ام، من هیچ چیز را بدون تفکر، از سر هوس یا تفنن انجام نداده‌ام. مطالعات بیرونی‌ام زیاد است و در موقع سرایش آن قد درگیر شعر می‌شوم که می‌خواهم برسم به آن مرحله که خود شعر را لمس کنم، بعد بیارمش بیرون. اگر شعر به این مرحله نرسد برای من همیشه چیز ناقصی است وگرنه اگر من فقط می‌خواستم کتاب چاپ کنم الان 50 تا کتاب شعر می‌توانستم منتشر کنم. من خیلی از شعرهایم را پاره می‌کنم و می‌ریزم دور، برای این‌که می‌رسم به جایی که حس می‌کنم مثلاً از نظر زبان ضعیف است، از لحاظ ساختار ضعیف است یا مثلاً دو عنصر نامطلوب در شعر با یکدیگر تلفیق شدند.
روی این موارد خیلی دقت می‌کنم. گاهی شعر را 4 تا 7 بار بازنویسی می‌کنم، یک علتش این است و دیگر این که، چه در «حادثه در بامداد» چه در «اتفاق آخر» نگاهم متنوع است. شاید این خصلتی باشد که از « نیما» به ارث برده‌ام.
نکته دیگر این‌که در کتاب‌های تحلیلی شعر که می‌نویسم، داشتم نیما را مقایسه می‌کردم با شاملو یا اخوان، دیدم در تمام شعر شاملو شما فقط چهار محور را می‌توانید پیدا کنید که شاملو درباره‌اش شعر گفته، چهار محور هم دست آخر می‌شوند یکی. یعنی یک دیدگاه فرض کنید اجتماعی یا سیاسی می‌شود محور تمامیت آن همه شعر شاعر بزرگی مثل شاملو. یا اخوان مثلاً وقتی از کتاب «زمستان» شروع می‌کنیم تا بهترین کتابش که «از این اوستا» است، می‌بینیم محورها همه برگرد یک حالت شکست و نارضایتی به اصطلاح سیاسی با هر چیز دیگری که اسمش را بگذاریم ریشه می‌گیرد. یک نوع عداوت است با حکومت‌ها که گاهی آن‌قدر ابتدایی می‌شود که جنبه‌ی آنارشیستی پیدا می‌‌کند. می‌گوید ما هیچ چیزی را قبول نداریم. شما می‌دانید در جامعه ما الان یک تفکر بد است که من اسمش را گذاشته‌ام "کپرنشینی"به جای پیرامونی.
ببینید ما در جهان یک تفکر پیرامونی داریم، یک تفکر مرکزی. تفکر مرکزی در دست مردم است، آنها با ابزار و عناصر و منطق استدلالی خود کار می‌کنند ولی در بیرون از این جهان در جهان فقرزده‌ای مثل آفریقا، در جهان فقرزده‌ای مثل ایران و مثل افغانستان شما می‌بینید در اینجاست که قهرمان بازی شکل می‌گیرد. در آمریکای جنوبی «چه گوارا» پیدا می‌شود، خوب این کشورها همه فقیرند، همه زیر ستم دیکتاتوری، چه گوارا می‌شود قهرمان. آیا ما در دوران قهرمان‌ها زندگی می‌کنیم؟ آیا چه گوارا توانست کاری بکند؟ یکی از کشورهای آمریکای لاتین را توانست آزاد کند؟ مورد کوبا را استثنا کنید، آن را کاسترو کرد، آن هم نه کاسترو، آن جامعه کوبا بود که آن قدر کارگرانش گرسنه بودند که تا کاسترو آمد همه رفتند پشت سرش. در عوض در سرزمین ما یک عده‌‌ای به اسم مبارزان سیاسی چپ می‌روند در آبادترین منطقه مملکت می‌نشینند آن هم بعد از اصلاحات ارضی، فوری تفنگ برمی‌دارند می‌خواهند انقلاب کنند، این‌ها تفکرات پیرامونی است یا به قول من کپرنشینی. یعنی این‌که آدم نداند در چه وضع و حدی است آن وقت حرف‌هایی بزند که خیلی پر طمطراق و گنده باشد. شاملو خودش می‌گوید من شاعر انسان‌‌‌ها هستم. من می‌گویم شاعر قهرمان‌ها است. شاملو قهرمان‌ها را ستایش می‌کند. توده‌ی مردم در شعر شاملو جایی ندارند، اما بروید نیما رابخوانید، شما اصلاً قهرمان در شعر نیما نمی‌بینید. مثلاً"مانلی" یک ماهیگیر است. "سریویلی" یک شاعر بدبخت است که رفته در گوشه‌ای در را بسته، همه‌اش می‌خواهد شیطان وارد خانه‌اش نشود یا شعرهای دیگرش همه به همین مردم فقیر می‌پردازد. بیشترین آدم‌های او این‌ها هستند و بعد همین باعث شده که او این‌قدر تنوع دید دارد، این قدر آفاق متفاوت دارد که از هر جا بخواهد شروع کند. می‌‌تواند شعر بزرگی بگوید و من به همین دلیل است که می‌گویم چند تا شعر نیما حداقل ده تا از آنها هست که باید درباره هر کدام یک کتاب جداگانه تألیف شود، چون کارکرد آن آن‌قدر وسیع و در عین حال تازه است که باید باز شوند، تحلیل و تفسیر شوند تا شناخته شوند. شما می‌توانید باور کنید که هنوز بیشتر شاعران ما حتی نمی‌توانند درست نیما را بخوانند. علتش این نیست که نیما ضعف تألیف دارد، علتش این است که ما به چیزها نگاه پیرامونی داریم، می‌گردیم دنبال محورها و قائمه‌های مشخص و چون پیدا نمی‌کنیم و می‌بینیم یکی یکی قائمه‌ها می‌افتند، از بین می‌روند و ریش می‌شوند، بعد در می‌مانیم، کاری نمی‌توانیم بکنیم و از کجراهه رفتن نتیجه‌اش می‌شود همین شبه شعرهایی که به اسم «فرامدرن» مطرح می‌شود.