Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر

قسمت صد و شصت و چهارم
بوشهر
7 آوریل 1907
5ـ حکمران در روز اول مارس تلگرافی دریافت کرد دایر بر این که اعلیحضرت پادشاه با کمال مسرت شاهزاده فرمانفرما (حکمران کُل سابق کرمان) را به عنوان وزیر عدلیه منصوب نموده و به او اختیار داده است تا رؤسای عدلیه‌ی مناطق مختلف را در ایالات، انتخاب کند. تجار محلی در روز اول آوریل برای فرمانفرما تبریکی تلگرافی ارسال کردند.
[ 5 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


چهارمین روز نوروز در بوشهر


 

هفت کتاب شعر از نبض اتفاق تا صلیب مهیا

هفت کتاب شعر از نبض اتفاق تا صلیب مهیا
کارنامه‌ی دکتر ایرج صف شکن تا امروز
دکتر "ایرج صف شکن" دکتر داروساز است و صاحب داروخانه، و همین هم پاشنه ی آشیل هنری اوست و هم مایه ی دست و دلبازی هنری او و امکانی برای یاری دادن به اهل. هر چند این در وهله‌ی اول پارادوکسیکال می نماید، اما ای کاش ایرج صف شکن رشته ی ادبیات فارسی را تمام کرده بود تا هم امروز دچار نقیضه‌ی دومی نمی‌شد.
اگر سخن ارسطو را در مورد شعر بپذیریم و این وجه مشترک در همه‌ی تعاریفی که از شعر شده در همه‌ی ادوار تاریخی و جغرافیایی قبول داشته باشیم که اصل شعر "کلام مخیل" است، در واقع دکتر ایرج صف‌شکن را باید شاعر بدانیم، منتهی پیش پیش بگویم که صرف داشتن خصیصه‌ی شاعری برای شاعری که باید او را در کار شعر موفق بدانیم کافی نیست و دکتر صف شکن صرفاً دارای خصیصه‌ی شاعری است و ظاهراً دور بودن او از ممیزات هنری چندان شیفته ی شاعری‌اش ساخته که متوجه نیست معدن‌چیان حوالی نیشابور، سنگ‌های کریمه‌ای که با رنج و عرق جبین از دل کوه بیرون می‌کشند در چین و هند با پردازشی که بر روی آن‌ها می شود به قیمتی ده هزار برابر به فروش می‌رسانند. در واقع کافی نیست که صاحب معادن الماس و فیروزه باشیم، باید که الماس به دست آمده را به دست جواهر سازی ماهر داد تا باسخته و پرداخته کردن آن قشنگ‌ترین نگین‌ها را برسینه ی ماهرویان و تاج و انگشتر امیران بنشاند. قُدما برای شاعر مشخصاتی می گفتند که هم اکنون هم به طور مسلم مصداق دارد. اول این که شاعر به علوم زمان آگاهی داشته باشد و دو دیگر این که دست کم دو هزار بیت از اشعار شعرای بزرگ از برداشته باشد.
به شعر حافظ که نگاه می کنیم، می بینیم که شاعر عرفان را می دانسته، علوم زمان را می دانسته، جامعه را خوب می شناخته و به وضعیت حاکمان وقت به خوبی آگاهی داشته، حتی بر ظرایف نجوم و مذهب واقف بوده، مردمان را خوب می شناخته و قرآن هم به گفته‌ی خودش به چهارده روایت از برمی خوانده. اگر چنین نبود هیچ گاه ما به هنری به آن والایی نمی رسیدیم. بنا براین نمی شود کسی بگوید شاعرم و هنرمندم، اما هنرش خالی از بازتاب عاطفی دنیای خارج در او باشد و در واقع وقتی که دنیا را آب می برد او را خواب برد و او در خواب خوش برون ریز تخیلات خود باشد و نگاهش صرفاً گرد بر گرد عناصری باشد که هیچ گاه به خود زحمت مراجعه به دیوان کبیر و مثنوی معنوی و دفترهایی از این گونه نداده باشند و تنها دلخوش باشد که زبان زمانه را دریافته و نیازی به پیشینه ندارد.
گفتیم ایرج صف شکن شاعر است. او ذهنی خلاق و سرشار دارد، اما الماس و فیروزه‌ی او به چین و هند برده نمی‌شود تا صیقل خورد و پرداخته گردد. نگاهی می‌کنیم به دفتر اول او:
شاعر در اولین شعر اولین کتاب خود (ص 7) ضمن بازی با نحو زبان فارسی چنین می‌سراید:
«آن که از دریچه‌ی ابر / پیغام شب را باز می‌‌گردد» و بعد می‌رسیم به این تکه‌ی زیبا:
«می‌پرسم/ آن سوارِ تنها/ رکاب خونین را/ در سمت کدام حادثه می خواند…» و دوباره سرت را به سنگ به اصطلاح ساختار شکنی می‌کوبد و تو می‌مانی که یعنی چه؟ و این نوع نحوی است که شاعر تخیل سرشار خود را با آن به باد می‌دهد…«آن گاه / پیراهنم را عریان می‌نشینم / و می‌گذارم تا باد / بوییدن دوباره تنم را باز گردد».
«و هیچ کس نمی‌داند / گردن بند کلام دریا/ حضور ماهیان را تمام می شود، ص 9
«نطفه را در نگاه می ماند؟!» ص 14
«چگونه باور کنم، / حادثه ی دو دست/ در قیامت یک صدا و حاصل سلام خلاصه می شود. ص 16
تا همین جا کتاب اول را رها می کنیم و به کتاب هفتم می رویم. انگار دفترهای دو و سه چهار و پنج و شش را هم خوانده باشم. نخواندن سه چهارم از دفترهای شاعر اصلا غبن و حسرتی به بار نمی‌آورد. شاید بعضی‌ها با دهان باز به این رقم شگرف نگاه کنند و شگفت زده، خشک‌شان بزند. اما من می گویم آقای صف شکن، تو می توانی و ای کاش حرف من کنار دل شاعر می نشست و شاعر با این همه ایماژهای قشنگ وقتی می سراید: «می پرسم / آن سوار تنها/ رکاب خونین را/ در سمت کدام حادثه می خواند… » ص 7. چرا از او «عبدوی جط» ی نمی بینیم. تکرار می‌کنم آقای صف‌شکن؛ تو می‌توانی الماس و فیروزه‌ات را خود پرداخته و صیقل دهی و به ارزش ده هزار برابر عرضه کنی.
به چنگ در آمدیم / چنگکی را / که آویزان بودیم و / خزیده بود به بالا» ص 9
ملاحظه می‌فرمایید که زبان و نحوه ی بیان به همان سبک و سیاق دفتر

اول شاعر است. در واقع شاعر صرفاً تخیل خود را در حال و هوایی که دارد، می نویسد و رشدی نمی بینیم. انگار که شاعر در سماعی طولانی دور خود می چرخد و ضرب می گیرد و می خواند، منتها در هفت منزل، اگر هر دفتر را منزلی تلقی کنیم. باز هم شاهد می آوریم:
«نگاه کن / شیراز گل کرده بر سر انگشتانم و / حافظ ایستاده بر دنده‌ی چپم/ آی ماریا/ آی ماریا.» ص 11
«چروکی بر پیشانی‌ات نشسته است/ که زیبایم می‌کند» ص 13
هیچ کس با بدایع و ابداعات در هنر و به ویژه شعر مخالف نیست چرا که «منِ نگارنده» دست کم ده‌ها سال است که با شعر همراه و هم‌زبان گام می‌زنم اما نو آوری و هنجار شکنی هم حد و مرزی دارد و می‌بایست که شاعر ما توانایی‌های ذهنی خود را با پرداخت و تراش، دل انگیز و چشم نواز کند.
ایرج صف شکن اگر می خواهد بماند و موفق باشد ناچار به پرداختن به راه و روشی است که بزرگان شعر رفته‌اند و الا اگر به جای هفت کتاب، هفتاد کتاب هم آماده و چاپ و منتشر کند باز هم دچار چرخش در حلقه‌ای است که گیرم منازل بسیار داشته باشد اما به یقین به دور خود چرخیدن و آواز تکراری خواندن است.
بالاخره من نفهمیدم معنی «چروکی بر پیشانیت نشسته است/ که زیبایم می کند.» چیست؟ و شاعر چه چیزی را می‌خواهد بیان کند. لابد این جا هم «مرگ مؤلف» باید به داد مخاطب درمانده برسد.
یقین دارم که شاعر می‌تواند زبانش را شسته رفته‌تر به کار گیرد والا خواننده‌ی درمانده، کتاب را تمام ناکرده رها می کند و می‌پرسد: معنی این کار چیست؟ جناب ایرج خان! هفت دفتر شعرت پر است از صدها شعرک دلنشین و ای کاش شعرک ها را جدا جدا می نوشتی تا مخاطب اقلاً به یک سری مناظر زیبا نگاه کند و حاصلی از صرف وقت نصیبش شود. گیرم که اگر هم هفت دفتر را نخواند، چیزی از دست نداده است و یقین دارم که ایرج خان صف شکن به هیچ وجه مایل به چنین دست آورد مصیبت باری نیست.
«چه قدر باقی مانده‌ات آسان است» ص 16. به هزار آیین سوگند می خورم که این حتی به هذیان هم شباهت ندارد چه رسد به شعر، و راستی آقای صف شکن؛ چه کسی تو را تصدیق می کند؟ دوباره سوگند یاد می کنم که در گولت نشسته اند و تو نیاز به «تولدی دیگر» داری که اگر چنین شود اولین کسی که مبارک بودت را خواهد گفت، من خواهم بود. هیچ گاه فریب آن چه به نام شعر در این جا و آن جا می بینی به کج راهه‌ات نکشد که زیان سنگینی است که بر دوشت نهاده‌اند. حیف است شاعری که چنین می سراید:
«سه پاره‌ی آتش / که تو را/ دهان به دهان/ تاب می‌خورد و / می‌خواندت شرابی/ بی‌آن که / جامی فرا نهاده باشی.» ص 47. چنین بسراید:
«سه داغ / بر جدار تنوری نشسته ام و / تنوره می‌کشم/ دامن کشان خاکستر و / رقص میان باد.» ص 46