Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 3 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

زبل خان یا زاگالو خان!

زبل خان یا زاگالو خان!
یک روز در خانَه نشسته بودم، تلفن زنگ زد. گفته کردم کیست؟ گفته عبدالله بحری هستَ، گفتَه کردم چَه کاری داری، گفته می‌آیی بریم دریا برای شاهین ماهی بگیریم هُو!
خلاصه ما رفتیم جُفره ماهی‌گیری می‌کردیم، قراربود که چند تا شوریده، صبیتی، هامور بگیریم. قلاب اولی که انداخته کردم یَک خرچنگ گردن کلفت آورده کردم که از رنگ و رویش خوش به حال شدَم. دست کردم کهَ نوازش کنم او را و قلاب از دهانش بیرون بیاورم بی‌مروت دو چنگی دستم را گرفت که چشمم سیاهی رفت. در جا فهمیدم که نیرنگ کرده. هر چه به 117 زنگ زده کردم در دست رس نبود، به 115 زدم آمبولانس نبود، خلاصه خرچنگ گفتَه اینجا چهَ کار داری؟ گفته کردم چهَ کار دارم؟ آمدم ماهی بگیرم برای شاهینم. گفتهَ چه ماهی؟ گفته کردم فلان... گفتَه گمگام ببر بگو صبیتی آوردم، اینِ مید بگیر بگو شوریده آورده کردم. خلاصه گفتم هامور چَه کارش کُنم؟ دست کرد زیر سنگ زیر پایی که هَداک می‌کردم. زهروکی پیر درآورد و گفته بگو هامور گرفتم. گفته کردم بابا این شاهین خودش ختم روزگار است. 60 سال است که ماهی می‌‌خوره و همه ماهی‌ها را می‌شناسَه! گفته سرُخش کن و به خودش بده که معلوم نباشَ جریان چی بودهَ. تا خورده کرد فوری پول شوریده‌‌ و هامور و صبیتی بگیر و بی‌خیال شوکه بعد اگر بالا هم بیاورد دیگه خبری نیستَ. تعجب کردَم که این گبگو چقدر نیرنگ باز است. با چشم اشک‌بار و دست خون آلوده چند پلک چشم زده کردم و گفته کردم ای بابا تو دیگهَ کی هَستی؟ گفته من زاگالو خان هستَ، یک دفعه جا خوردم وقتی متوجه شدم که انگشتم قطع کردَه.َ از ترسی که دستم قطع نکنه گفتم چهَ طوری چَه کاری می‌کنی، در سلامتی کامل به سر می‌بری ... هُو!