![]() |
||||
|
|
||||
|
آتشی؛ واپسین غولِ این دیارآتشی؛ واپسین غولِ این دیار
بالایِ شعرِ خستهیِ من نازنین!/ غمگین/ منشین/ در زیر این کتیبهی فرسوده/ من خفتهام/ محتاج دستِ سبزِ تو/ محتاجِ سبزهی روحِ تو/ بنشین/ دامن کنارِ دما غم بگستر/ طنین خنده بیفکن در سنگ/ طنین خنده بیفکن در واژه/ بخوان/ بخوان چنان که خون سبز فواره واکند/ از سنگِ استخوان «از زیر سنگ» دیار ما سرشار از شگفتی است و ما چنان غرقیم که آن را و آنها را در نمییابیم! «شاید این نیز یک شگفتی باشد، که شگفتیهای را نمی بینیم و در نمییابیم!!» خودِ این دیار نیز یک شگفتی است دیاری با این خردی در آخرین نقطهی سرزمین، و این چنین پُربار و سرشار و پیش تاز، در همهی اعصار… باری؛ دانشآموز دبیرستان بودم که به مضمونی تکان دهنده برخوردم. ابتدایِ دههیِ پنجاه بود. مضمونی که تا بعد و بعدها همچنان ، گاه و بیگاه ذهنم را به خود میخواند. نوشتهای بود از برتولد برشت (نمایش نامه گالیله) که: بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد! و نمیدانستم!! (و این ندانستن چه قدر زیبا بود!) نمیدانستم چرا و به چه دلیل نویسنده و متفکری از این دست، چنین سخنی را در کلامِ شخصیتِ نمایشنامه خویش قرار داده است؟! و آن زمان، ما بودیم و "آی آدمها"، ما و "خانهام ابری است"، ما و "از زخمِ قلب آبایی"، "مرگِ نازلی"، ما بودیم و "زمستان" و "آخر شاهنامه"، ما و "تولدی دیگر" و "آیههایِ زمینی" و ما بودیم و "اسب سفید وحشی"، "ظهور"، "گلگون سوار" و "غزلِ کوهی"، ما بودیم و همشهری غریبمان! غریبی که همشهری ما بود! اما، دریغا که غریب ما بودیم و هرگز ندانستیم، و او به اعتبار کلامش و سطر سطرِ شعرش آشناترینِ آشنای دیار. این را، امروز آموختهایم که: شاعر را نمیتوان شناخت! شاعر پیوسته چون ماهیِ گریز، رو به گریز دارد! آتشی را نشناختیم. غریب بود برایِ ما همان سان که نیما، شاملو، اخوان و فروغ را هرگز نشناختیم… (و دریغا آنان که حرف از گذر از این بزرگان میزنند و خام خیالانی که فکر میکنند میتوانند بیشناختِ آستانِ اینان، بگذرند و به آبادانی رسند! نود نگذشته، قصد صد دارند!! هیهات که تا ابد در صفر خواهند ماند!) و تا زمانی که قفلِ غربتِ اینان با کلید شناختِ گوهر و جوهرِ شعر و کلامشان گشوده نگردد، حتا اگر پای در راهیم که بگذریم و بگذریم و بگذریم؛ میمانیم و میمانیم و میمانیم، متروک و راکد، مالامالِ سکون، و با دریغی و افسوس هر دَم افزون، چرا که شعر اگر چه دیر یاب است، اما مفتاحِ زندگی است. خودِ زندگی است! و شاعر اگر چه غریب است و ناشناختنی، لیکن کودکی است غُول و غولی است کودک! کودک ـ غولی به غایت شگفت و دوست داشتنی، اما گفتم که: نمیدانستم: چرا بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد؟! آن زمان نمیدانستم و چه ندانستنِ لذت بخشی. اینک اما، میدانیم و چه دردبار دانستنی! و با شدن و رفتنِ این کودک / غول، واپسین غول، از آن دست غولهایِ زیبا از دست نهادیم. «و چنین است که این گستره را اینک در شدنِ این زیبایان و باز نیامدنشان، بر هوتی خشک و تفتیده و عقیم میبینیم و دَم به دم رنج دانستنِمان فزونی میگیرد.» و کوتولهگیِ جهان، محنتی میشود گریبان گیر و نَفَس بُر؛ و هر کرانه و کنارهی عالَم را که مینگری، جُز پژواک این محنت، رنگی دیگر، هرگز … و حالا: غروب که فرا رسد و آفتاب پا بکشد به سمتِ آبخورش من زیر سنگ خوابیدهام و تا تاریکی، که مثل دُلفینی خیز بزنم از خیزابهای فسفری تکان نمیخورم (خوابی آفتابی، علفی سنگی انگار) «شش سوغات، شش نگاه به سنگ» اکنون بیساحل و غریب غرق ماسهها و شنهای عاشق خیسِ اشک و خون همه را در خود میگیریم شاید لحظهای، دمی، کنارت بنشینیم «سعید مهیمنی» با این همه، همهی شما و من میدانیم، شاعر هرگز نمیمیرد، حتا اگر در زیرِ سنگ خفته باشد، و تا هنگامی که شعر هست شاعر هست. و همه میدانیم شعر هرگز نمیمیرد.(آهوی کوهی در دست چگونه بوذا/ او ندارد یار، بییار چگونه دوذا) افزون بر این، برای کسی مانند آتشی که هرگز درخود به نهایت نرسید و برایِ شعرش، اکنون، پیوستهی ممتد است؛ یعنی اکنونی تمام نشدنی. خَُفتن بیمعنی است، همان قدر که برای زمان سکون، برای آبِ برچکاد، رکود و برایِ انسان، انسان، انسان جمود بیمعناست. آری آتشی و شاعرانی چون او، پیوسته حضورِ مقتدر در اکنوناند… پس به سمتِ شعر و شاعریاش گام فراپیش نهیم تا چندی در هوای مینویی شعر، نماز بگذاریم: میگویم عشق، و میگویم تنها عشق است که میتواند از کمرِ دیو تیغ باز کند و میتواند تیغ و تفنگ و باروت را در جشنِ پُر هیاهویِ انسان به چرب سوز هیمهیِ خشکی واگرداند و شعلههایِ جانسوز را ـ به جایِ سینههایِ برومند مرد ـ گرم، از اجاق چوپانان برخیزاند. «شعر سلوک/ از وصف گل سوری» جوانی، جوانی: آتشی شاعرِ همیشه جوان جوانمرگی از مقولاتی است که در سرزمین ما به انحاء، مختلف گریبان نویسندگان، شاعران و هنرمندان را گرفته است. صادق هدایت، محمد علی جمالزاده تا مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد (به نوعی ، البته) و … همه مصداق جوانمرگیاند. وقتی هنرمندی به هر دلیل نتواند پس از چهل، پنجاه سالگی آثاری برتر یا دست کم همتراز آثار پیشین خویش بیافریند، به این ابتلا دچار شده است. آتشی اما به این ابتلا، مبتلا نشد. هر چند تا ابتلا به این ضایعه، گامی چند فاصله نداشت، میرفت که پس از "آوازِ خاک"، آرام آرام به این برهوت ظلمانی فرو رود حتا پارهای از ناقدین و اهل تحقیق، در همان زمان و زمانهای بعد بر این باور پای میفشارند که "دیدار در فلق" هم هرگز نمیتوانست مجوز خروج از این ورطهی برزخی قلمداد گردد، اما بازگشت وی به بوشهر و تعمق، تأمل ، و تدبری که بر امور به خرج داد، سبب شد نه تنها به این ورطه گرفتار نشود، حتا حرکتی توفنده و انرژیک را هم آغاز نماید. بنا براین آتشی مانند نیما و شاملو، خلاقیت و آفرینشگری و حضور فعال در عرصهی شعر را تا پایان عمر گرانبار خود ادامه میدهد. تا سالهای اولیهی دههی پنجاه، آتشی سه کتاب "آهنگ دیگر"، "آواز خاک" و "دیدار در فلق" را منتشر میکند که در مجموع شامل 150 قطعه شعر است. آن گاه محاقِ آتشی آغاز میگردد. محاقی که عوامل مختلف در پدید آمدنِ آن نقشِ مؤثر داشتند. از وضعیتِ بغرنجِ اجتماعی ـ سیاسی ـ انسانی تا شرایط درد بار و رنجبار زندگی شخصی و فردی. این شرایط سیاه و عفن برای سوارِ پُر غروری که با شکوه و احترام بر مرکبِ رنج و اندوه و حماسهی اقلیم و جغرافیا؛ به فتح باغ و شهرِ شعرِ معاصر نائل آمده بود؛ غیر قابل تحمل و بیش از حد سهمناک بود. علاوه بر اینها، تناقضِ عمدهای که آتشی در خود داشت، تناقضی که میتوان به تعبیری آن را مایه و پایهی حرکتِ هنرمندانهیِ هر هنرمندی انگاشت، رفته رفته درونِ شاعر را عرصهی نبردی سهمگین و پُر مخاطره گرداند. پارادوکس هایی از این دست را هر شاعرِ صاحب نبوغی و هر غول ـ کودکِ صاحب قریحه و استعدادی به همراه و در درون خود دارد. هر گاه مجموعهی شرایط بسامان باشد، این وضع در یک مسیر در ظاهر توأم با آرامش ادامه مییابد، اما با برهم خوردنِ تعادلِ شرایط و نابسامانی وضعیتِ شاعر، از ابعاد گوناگون، این ناسازوارهها میتوانند به یک پایانِ مصیبت بار و سوگمندانه ختم شوند، یعنی همان وضعی که میرفت آتشی را در پایان دورهی اول شاعریِ خود، در بر بگیرد. تناقض درونی آتشی که بر آیندی دو سویه داشت میتوانست به سمتِ اضمحلالِ شخصیتی ـ هنری وی پیش رود و منجر به از پای در آمدنِ او گردد. ـ اما این تناقض چه بود؟! ذهن و زبان در قطعاتِ دورهی نخستِ شاعری آتشی به شکلی است مردانه و متأثر از طبیعتِ خشن، تفتیده، آفتاب سوخته و کهنِ جنوب: ای نخلهای سوخته در ریگ زاران حسرت میندوزید از دشنام هر باد زیرا اگر در شعرِ حافظ گُل نکردید شعرِ من ـ این ویرانه ـ پرچینِ شما باد «آهنگ دیگر» یا: نه نالهی مردهای بیاسب نه شیههی اسبهای بیمرد در سینهی درههای موهوم چاووشیِ بادها غم آورد «درههای شمالی» این حال و هوا و ذهنیت بر آمده از ماهیت مردانه ـ بومی شاعر است که در زبانِ شعرِ آتشی به شکلِ زبانِ حماسی ـ تغزلی به جلوه در میآید: دیگر پلنگ برنوِ عبدو در کچّه نیست منتظر قوچهای ایل امسال آسودهتر از گردنه، سرازیر خواهید شد. امسال ـ ای قبیلهی وارث ! ـ دوشیزگانِ عفیف مراتع یتیماند! در حجله گاهِ دامنهی زاگرس دوشیزگان یتیم مراتع، به کامتان باد! «ظهور» و حتا سبب میشود، همچون نیما، جغرافیایِ واژگانِ شعر را وسعت بخشد که خود بحثِ پُر حوصلهی دیگری را طلب میکند. باری، شاید بتوان شعر "گلگون سوار" را، به نوعی، نشانهای از چالش درونی شاعر دانست: غریبی مغرور، در غرو.بی پر غوغا ، با اسب در خیابانهایِ پُر های هویِ شهر و گذشتن از چراغ قرمز و رم کردنِ اسب از سوتِ پاسبان و بُوقِ پُر دوامِ ماشینها … شیفتگیای چنین، آن هم در شرایطی که خودِ شاعر بهتر از هر کسِ دیگر می داند فقط یک سراب است و بس! و اندیشه و عقل سخنِ دیگر دارد و سویِ دیگر میتازد، آن را ـ آن شیفتگی و نوستالژی را ـ قابل دفاع نمیداند که بازگشت است و بازگشت مذموم. بر همین روال و سیاق و آن چه در زندگی و پیرامون آوار شد، آتشی به سمتِ سکوت و تعمق و تأمل گام فرا پیش گذاشت و به دورهی فترت قدم نهاد. درک ضرورت نوگرایی و دگرگونیِ مناسب، صورتی از کشف خویش در لحظههای تاریخی است. اگر نیما شصت هفتاد سال پیش خود را در آن لحظهی تاریخی کشف میکند تا دریابیم که مکانیسمهای موجود ادبی پاسخ گوی درونِ متحول ما نیست… امروز هم همان ضرورت در ما جوشان است و فردا هم همچنین … این تحول و دگرگونی مداوم و مستمر به این دلیل اصالت دارد که از جنس خودِ ما و خودِ جهان است… «آتشی/ وصف گل سوری» گذار شاعر از دورهی فترت، ذهن و زبان او را تحول بخشیده است. زبانِ حماسی تغزلی وی که ماهیتی مردانه ـ بومی را در پس پشت داشت، از دالانِ این تحول به شکلِ تغزلی ـ طبیعتگرا با ماهیت و رویکردِ عامِ انسانی، زنده و پویا ظهور میکند: آنک جهان، ملول و مفکّر برگُرده صبورِ یا بویِ سبز بهار از تنگههای عطر گذر میکند و چشمهای تشنهی شاعر از فصلهایِ زنده سفر میکند «رشد/ وصف گل سوری» این گذار سبب میشود با درک عشق در گسترهی هستی و با تأکید بر انسان در زمانهی امروز و اکنون، آن تناقض دیرینه، سرانجام پایان یابد و شاعر از این پس با آرامشی در خور و تأمل برانگیز به سرایش بنشیند: انسان کنار دریا شکل الههای است ـ عریان و خیس و تاریک ـ که روی تخته سنگ سیاهی دو زانو نشسته و آبهایِ دور جهان را میپاید. «دیدار ساحلی / وصف گل سوری» این گذار پُر مکاشفه، جهانِ آتشی را دگرگون و متحول و نو میسازد به صورتی که ضرورتِ این تحول و هر زمان نوشدن را مولویوار در اشعارِ خویش دنبال میکند و هر زمان از آن پس خود را و شعرِ خود را در چار چوبِ شعر فارسی نو میکند. با این مسیر سخت و صعب و گذشتن از مکاشفات و مباحثات و رسیدن به هرگز نرسیدن، آتشی خطرِ جوانمرگی را نه تنها پشت میگذارد، که به جاودانان و ما نایان میپیوندد. "آتشی" بحثی را مطرح کرد با عنوانِ «سنِ شعری». وی بر این باورِ اصولی بود که هر چه سنِ تقویمی شاعر بالاتر میرود باید سنِ شعری وی جوانتر و نوتر شود. آتشی خود همین طور بود. اما پرسش این است: الف) منظور از جوان بودن و نوتر بودنِ شعر چیست؟ ب) راز جوانیِ شعر آتشی چیست؟ الف) متأسفانه پارهای جوانی و نو بودنِ شعر را با تقلیلِ شعر به صرفِ کاربردِ زبانی به نحوِ اغراق آمیز، یکی دانسته و اساساً شعر را در همین کارِ زبانی خلاصه کردهاند. به عبارتی اینان تازه به دهههای اول قرن بیستم و دادائیستها بازگشتهاند و برخورد رادیکال با حضورِ زبان در شعر دارند. غافل از این که حضورِ زبان در متن فقط برای حضورِ زبان در متن منجر به خروجِ زبان از متن میشود، و اینها هر چه باشند، هستند، اما شعر نیستند. یکی از پُر اهمیتترین مسائلی که باید ضمنِ نو بودن و جوان بودنِ شعر، وجود داشته باشد این است که نو بودن باید ـ برای ما، برای شاعر ایرانی ـ در متنِ شعر فارسی اتفاق بیفتد. به عبارتی همان گونه که شعرِ معاصر ـ از زمان نیما و شاگردان وی ـ تکیهی خود را از شعر کهن فارسی بر نداشت؛ امروز نیز نو شدنِ ما نباید با قطع و گسست توأم باشد. شعر امروز، در هر حال باید واجدِ: زبان، انسان، و جهان باشد. طبیعی است مثلثی که از این سه عامل ایجاد میشود، هر قدر منظمتر و فشردهتر باشد، شعری موفقتر و سامان یافتهتر پدید آمده است. یعنی شعری با هارمونی و ساختی بسامان و فُرم یافته. ب) اما راز جوانیِ شعر آتشی در همان تحولی است که در گذار از مرحلهی اول به مرحلهی دومِ شاعری، پشت سرگذاشته است. تحولی که نه ناگهانی و یک باره رُخ داده است و نه شکل و ساخت شعری وی را ناگهان تغییر داده است. [ با دقت بر شعرهایِ دورهی دوم، شاهدِ این مدعا را میتوانیم مشاهده کنیم. در برخی از این شعرها، میتوان شگردها، تمهیدات و تکنیکهای دورهی اول را به خوبی دید. به عبارتی آتشی در متنِ شاعری خویش فاقد گُسست است. (حتی به قیمت مغشوش شدنِ برخی از شعرهایش.)] شعر آتشی، شعر جوان است، زیرا تا آخرین شعرها، آفرینشگری، خلاقیت، حضور سرشار و فعال دارد، و میدانیم که آفرینشگری و خلاقیت را سرِ سازگاری با پیری و فرتوتی نیست و لازمهی بروزِ آفرینش، جوانی و پویایی است. درک صحیح آتشی از شعر و نوگرایی در شعر و حضور به قاعدهیِ زبان، انسان و جهان در شعرهای، سبب شده است که شعر او همواره نو و جوان بماند. خود آتشی این مطلب را با وضوحِ کامل بیان کرده است: «من هرگز از بیرون وارد شعر نمیشوم. بلکه از درونِ شعر به بیرون سرک میکشم. من پنجاه سال است محاط در شعرم، همه چیزم را پایش ریختهام. این ادعا نیست، خیلیها میدانند. در واقع من استمرارِ بلا انقطاع شعرم. من و شعرم در هیأتی جدایی ناپذیر، مثل یک جریان در بستر مکان و زمان میغلتیم و میرویم. بسترِ ما (سبک و شکل و …) حاصل این حرکت و غلتیدن ماست.» «وصف گل سوری» تأکید وی بر حضورِ مدام در شعر و وارد نشدن از بیرون به شعر، هشداری است به آنان که بر اساسِ تئوریها و باید و نبایدها به شعر ساختن میپردازند و پیوسته نقش بر آب میزنند. باری در آخر باید بگویم: آتشی غولی بود ـ از زُمرهی آخرینها ـ کودک؛ کودک ـ غولی اما به بلوغ رسیده! زیرا که کودک اگر باشی تنها حس و غریزهی سرشار سکویِ پرش تو خواهد بود. به بلوغ که رسیده باشی، حس به عاطفه با پشتوانهی اندیشه بدل میشود و فرزانگی رُخ مینماید.انگار که این نیز نوعی پارادوکس است! آری، و همین است که شاعر، کودکی است که در عین کودکی به شناخت رسیده است و نبوغ در مجموع کردن این دو بُعد متناقض است که هر کدام تو را به سمتی و سویی میکشانند، یا سمتِ بیسویی میکشاند و هنگامی در مییابی که در سرزمین و وادی حیرت، مغروقِ بحر عشقی و نمیدانی "که ای" و "کجایی": منم در موج دریاهای عشقت مرا گویی: کجایی؟ من چه دانم! و آخرین کلام، همان گونه که آتشی در مورد اخوان ثالث گفت، با او هم کلام میشوم و میگویم: «...دیگر این که ما همه وامدار او هستیم و سپاس از او، اندیشه و روانِ فرخندهاش را با صدای بلند اعلام میداریم.» شیراز ـ پاییز 86 |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه