Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

داستان ........................................

گربه ایرانی خانم ایساکسون

بعد از مدت ها غیبت، امروز خانم
"ایساکسون " با گاری کوچک دستی اش که هم عصایش بود و هم کالسکه ی گربه اش داخل پارک شد و مستقیماً آمد

به طرف نیمکتی که من رویش نشسته بودم. خانم "ایساکسون" بر خلاف دفعات قبل گربه ی سفیدش را در کیسه ی برزنتی گاری نگذاشته بود، بلکه با دست چپ او را گرفته بود توی بغلش و با دست راست گاری را به جلو هل می داد. من تا به حال ندیده بودم که خانم "ایساکسون" در هنگام راه رفتن گربه ی خود را در بغل بگیرد زیرا اولاً گربه نسبت به سن و سالش چاق بود و سنگین و ثانیاً خود خانم "ایساکسون" اگر که تنها هم بود و هیچ گربه ای را با خود نداشت به علت پیری و ضعف شدید نمی توانست بدون عصا یا تکیه به دسته های گاری چهار چرخش راه برود.
وقتی که خانم "ایساکسون" رسید به کنار من و خواست روی نیمکت بنشیند، چون من می دانستم محال است بتواند با گربه روی نیمکت فرود آید به خاطر کمک به او از جا برخاستم و خواهش کردم برای لحظه ای گربه اش را بدست من بدهد تا دستش برای گرفتن پشتی نیمکت و استفاده از آن به عنوان نقطه ی اتکا آزاد باشد. هرچند ابتدا او تردید داشت گربه را از خودش دور کند ولی شاید یا به خاطر آشنایی قبلی با من و یا ناتوانی و ناچاری، قبول کرد. از من تشکر نمود، گربه را گذاشت توی بغلم و با حایل کردن دست هایش بر روی دستگیره ی گاری، هس هس کنان با تردید و کندی رقت آمیزی، آرام و آهسته خود را گذاشت روی نیمکت در کنار من.
اما خانم "ایساکسون" هنوز به طور کامل روی نیمکت جا نگرفته بود که رو به من کرد و عجولانه با تشکر و لبخندی خسته، گربه را از دست هایم گرفت. در واقع بهتر است بگویم که گربه را از دستم قاپید. بیچاره پیرزن! گوئی او با این حرکت سریع نه گربه بلکه طفل دلبند خود را از ترس ربوده شدن از دست های من قاپید.
البته این بار اول نبود که من شدت ابراز علاقه خانم "ایساکسون" به گربه اش را می دیدم. در ملاقات های قبلی هم کم و بیش شاهد عشق ورزی او با این گربه ی پشمالو بوده ام. مثلاً دیده بودم که چگونه او بدون هیچگونه ریا و تظاهری، همانند مادری که کودک خردسال خود را قربان صدقه رود گربه را در بغل خود نوازش کرده و لطیف ترین کلمات محبت آمیز را در گوش او زمزمه کرده است.
بیجاره خانم "ایساکسون"! او قبلاًها، چندین بار با اندوه و چشمان پر از اشک به من گفته بود علت عشقش به این گربه آن است که او تنها همدم و مونس تنهائی و نیز آخرین باقیمانده از خانواده ی ازهم گسیخته اش است.
نمی دانم چند دقیقه یا چندساعت به حرف های خانم "ایساکسون" گوش دادم. همین قدر خاطرم هست که هوا دیگر تاریک شده بود و من حتی نتوانسته بودم یک سطر هم از کتابی را که برای مطالعه با خودم آورده بودم، بخوانم. لحظه ای که ناچاراً از جا برخاستم و مؤدبانه از او اجازه ی مرخصی گرفتم ناگهان دست مرا گرفت و به طرف خود کشید و گفت: راستی تو می دانی نژاد گربه ی من ایرانی است؟
تقریباً هیچ روزی نبود که خانم "ایساکسون" مرا ببیند و این موضوع را به من یادآوری نکند ولی نم یدانم چرا هیچ وقت یادش نمی آمد که دفعه ی پیش هم همین مسأله را یادآور شده است. البته هر بار هم من به خاطر رعایت حد ادب، خود را ناآگاه، متعجب و هیجان زده نشان می دادم و
می گفتم: جدی می گویید خانم "ایساکسون"؟! چه سعادت بزرگی!! و خانم "ایساکسون" هم همیشه با غرور و مباهات جواب می داد: بله!
اما با وجودی که خانم "ایساکسون" امروز هم جواب همیشگی را از من شنید، نمی‌دانم چرا دستم را ول نکرد. گوئی می خواهد چیز مهم تری را بگوید. او با اندکی نگرانی و احتیاط کاری به این طرف و آن طرف نظری انداخت و وقتی که مطمئن شد کسی صدایش را نمی شنود به من اشاره کرد که سرم را به او کمی نزدیک تر کنم. وقتی که من با کنجکاوی و اندکی نگرانی گوشم را بردم به کنار دهانش، او با صدائی لرزان پرسید: آیا به نظر تو می شود از کشورت یک گربه ی دیگر بیاوریم تا با گربه ی من جفت گیری کند و نسل گربه ام را زیاد کند؟!
من که از ساده لوحی این پیرزن بی آزار خنده ام گرفته بود، بی آن که به نشانه ی تمسخر یا هر چیز دیگری حتی تبسمی بر لب آورم، دهانم را به گوشش نزدیک کردم و جاهلانه پرسیدم: خانم "ایساکسون" گربه شما نر است یا ماده؟!
هر چند خانم "ایساکسون" بدون کوچک ترین تردیدی از جنسیت گربه اش اطمینان داشت، ناخودآگاه گربه را برگرداند و با نظر سریعی که به زیر شکم او انداخت قاطعانه جواب داد: نر است!
من آخرالامر با لبخندی که خانم "ایساکسون" را به یک باره ناامید نکند ابروهایم را بالا انداختم و به شوخی گفتم: خانم "ایساکسون" ما ایرانی ها به خاطر نوع خاص فرهنگمان ماده را به خارجی ها نمی دهیم ولی نر را چرا! متأسفانه گربه ی شما نر است!
و با نیم تعظیمی به عنوان ادای احترام، خداحافظی کردم و راهی خانه شدم.