Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 3 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

نامه ای به هیأت نظارت

نامه ای به هیأت نظارت
شب به خیر آقای حیدری رییس هیأت نظارت استان !
سلام ! من شما را نمی شناسم. صدایت را نشنیده ام. تصویرت را در هیچ کتاب و روزنامه ای ندیده ام. هیچ خبری از تو نخوانده ام. تازه چند روزیست که نام آقای حیدری را از این و آن می شنوم. تازه فهمیده ام که رییس شورای نظارت استان شده ای. تازه فهمیده ام که مدت ها معلم بوده ای. مدت رئیس ها دانش آموزان را درس داده ای. تازه شنیده ام آقای حیدری رییس هیات نظارت پدر چند فرزند است. بازنشسته ی آموزش و پرورش است و میانسالگی را دارد پشت سر می گذارد و از سراشیبی عمر پایین می رود. فرزندانش را دوست دارد، به آنان مهر می ورزد، نگران آینده ی آنان است. برای همین است که گفتم دقایقی از وقتت را که این روزها بسیار قیمتی و تنگ است به من بدهی تا با تو چند کلامی به رسم پدر و فرزندی سخن بگویم.
آقای حیدری؛ نمی دانم می دانی مجروح جنگی یعنی چه یا نه؟ نمی دانم می دانی مسمومیت شیمیایی یعنی چه یا نه؟ نمی دانم می دانی درد ناشی از تیر و ترکش یعنی چه یا نه؟ نمی دانم می دانی بی خوابی فرزندی بر اثر سرفه های یک ریز پدر یعنی چه یا نه؟ اگر نمی دانی بگذار برایت بگویم:
پدر من مجروح جنگی است! آقای عزیز! یعنی جانباز است، همان واژه ی زیبایی که امروز برخی به واسطه ی آن به نام و نان و کام رسیده اند. پدر من بخشی از بدنش را به تیر و ترکش دشمن سپرده است تا امروز من و فرزندان شما سربلند و سرافراز زندگی را به شادی و رفاه و خوشبختی نفس بکشیم. پدر من بهترین روزهای عمرش را با صدای مهیب خمپاره و گلوله سپری کرده است. پدر من شیمیایی شده ی جنگ است. شب ها از سرفه های او خواب و آرام نداریم. هر شب از درد پای مجروحش خواب ندارد.
پدر من یک سجاده دارد به وسعت آسمان ها. مهری دارد که عطر حسین می دهد، تسبیحی دارد که بوی زهرا می دهد. پدر من شب ها بدون قرائت آیه ای از قرآن سر بر بالش نمی گذارد. پدر من هیچ صبح جمعه ای نیست که دعای ندبه اش ترک نکند. پدر من آلبومی دارد پر از خاطرات جبهه و جنگ! پر از تصویر شهیدانی که جسم و جان خویش را به آسمان پیوند زدند. پدرم از کودکی ما را با مهربانی و محبت با آموزه های دینی و مفاهیم قرآنی آشنا ساخته است. پدرم ... پدرم ... آه ...پدر عزیزم ...
آقای رییس! شما و دوستانت در هیأت نظارت پدر مرا به جرم عدم التزام و اعتقاد به دین مبین اسلام ردصلاحیت کرده ای؟ و او را از حق قانونی خود بازداشته ای؟ من این رأی شما را قبول ندارم. من این رأی شما را ناحق می دانم. من این رأی شما را ... نمی دانم این دستگاه سنجش و معیار مسلمان یا نامسلمان بودن دیگران را از کجا یافته ای؟ نمی دانم به چه جرأتی این گونه درباره ی دین و ایمان مردم نظر می دهید و رأی صادر می کنید؟
آقای حیدری! اما بدان و بفهم که هیچ رأی و نظری نمی تواند مرا از دین حنیف اسلام باز دارد و هیچ حرکت نسنجیده و ناپخته ای مرا از آن مفاهیم عالیه ی آسمانی و آن آموزه های رحمانی که پدر جانبازم به ما آموزش داده است دور سازد.
آقای رییس! من و تو و همه ی آن چند نفری که در این رأی با تو هم نظر بوده اند روزی از روزهای بسیار دور به هم خواهیم رسید. آنجا که قرار است کارنامه ی اعمال خود را پاسخ گوییم. آن روز رستاخیز که مردگان سر از خاک برون آورده و بر درگاه آفریدگار طلب مغفرت و رحمت می کنند. آن روز که خیلی هم دیر نخواهد بود فرا خواهد رسید و من جوان 19 ساله ی امروز در دادگاه عدل حضرت حق چشم در چشم شما اعضای هیأت نظارت خواهم دوخت و آنقدر به چشمان تان خیره خواهم شد تا ...
نه آقای رییس نترسید! من در آن یوم الحساب و در آن هنگامه ی رستاخیز از شما شکایت نخواهم کرد. شما را خواهم بخشید و از حضرت حق خواهم خواست تا از سر تقصیرات انسان جایزالخطا بگذرد... این را به حقیقت می گویم. من شما را خواهم بخشید... این عفو و بخشش را از پدرم آموخته ام آن گاه که هر شب جمعه صدای الهی "العفو العفو"ش در سکوت خانه رها می شود...
آقای رییس هیأت نظارت! این رنج مویه یی را که برای تو باز گفتم از سر درد بود و گلایه! گفتم این ها را بگویم تا امشب که سر بر بالین می گذاری آسوده و آرام نخوابی... این ها را که گفتم برای این بود تا فردا صبح که از خواب برمی خیزی حیدری دیگرگونه ای شده باشی. پس تا فردا صبح خدا نگهدار!
شب خوش آقای رییس!