Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 3 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

 آنتراکت

نامه ی "کاندولیزارایس"
به یک وکیلِ ردّ صلاحیت شده!
 طنزنویس مهمان: عبدالقلم
سلام
می‌دانم این روزها دل و دماغِ کَل کَل نداری و من هم نمی خواهم نمک بر زخمت بپاشم. باور کن از شنیدن خبر ردّ صلاحیت تو خیلی ناراحت شدم و حتا سه روز به تلفن های "بوش" جواب ندادم و سفرم به منطقه‌ی خاورمیانه را هم لغو کردم! الان هم که این نامه را می نویسم یکی از ترانه های داریوش را گوش می دهم که می خواند:
رفیقان یک به یک رفتند/ مرا با خود رها کردند
همه خود دردِ من بودند/ گمان کردم که هم دردند!
دیروز برایت فال" اخوان ثالث" گرفتم، می دانی چه آمد؟ باور نکردنی یه! فال تو این بود :
دوستان و دشمنان را می شناسم … وای اما با که باید گفت این … من دوستی دارم… که به دشمن خواهم از او التجا بردن!
در مجله‌ی "تایم" خواندم که تصمیم داری در این یک ماه باقی مانده از دوره ی نمایندگی ات، چند کارِ معوقه را با هم انجام بدهی، یعنی هم افراشته را عزل کنی، هم اسم استان بوشهر را عوض کنی، هم عسلویه را بدهی به استان فارس و هم بگویی به یکی از دوستانت واقع در طبقه ی دوم اداره ای جنب میدان قدس (یا ساعت) تا به "نصیر بوشهر" تذکر بدهد!با اراده‌ای که در تو می بینم، می دانم اگر بخواهی تمام این هندوانه‌ها را می توانی یک جا برداری!
راستی… خیلی نگرانت هستم. سرویس های اطلاعاتی ما می گویند که تو هنوز در یک اتاق اجاره‌ای زندگی می کنی با امکاناتی نظیر یک بخاری علاءالدین، یک زیلوی پاره، یک قابلمه‌ی مِسی و یک رادیوی یک موج که فقط پارازیت پخش می‌کند! اعتراف می کنم به تو و این همه تسلط ات بر نَفسِ اماره حسودی ام می شود و نمی دانم پس آن همه حقوق و مزایا و پاداش های کلان را کجاها هزینه می کنی که هر بار از بوشهر به تهران می آیی حتا پول کرایه ی تاکسی هم نداری و از ترمینال تا مجلس پیاده می روی!
آن اوایل بعد از اطلاع رسانی تو نسبت به روابط‌ام با جوان قزوینی، خیلی از دست تو عصبانی بودم و از فرط عصبانیت کبود و سیاه شده بودم و حتا تصمیم داشتم به خاطر افشای شکست عشقی ام که مدتی خوراک پاپاراتزی‌ها شد، به یک جایی حمله کنم. حتا به وزیر دفاع هم گفتم که به ارتش بگوید من گفته ام آماده باشند می خواهیم به یک جایی ـ ترجیحاً بنگلادش ـ حمله کنیم! یک دفعه 48 ساعت قبل از حمله، جوان قزوینی تلفنی تماس گرفت و بعد از کلی قربان صدقه گفت: به جان کاندول؛ من فرار نکردم، من توی واشنگتن گم شده بودم و آدرس "کاخ سیاه" رو بلد نبودم و بعد از ماه ها بالاخره تونستم شماره تلفن تورو از یک وکیل مجلس گیر بیارم و باهات تماس بگیرم. الان هم یه ماشین بفرست دنبالم با کلّه می یام پیشت!
بالاخره داستان ما هم "هَپی اِند" شد و الان سه ماهه که جوان قزوینی به آغوش خانواده برگشته و برایش در یک پمپ بنزین کار پیدا کرده‌ام و خدا را شکر زندگی خوبی در کنار 13 تا بچه مان داریم و این را مدیون تو هستم که علی رغم کینه‌ای که نسبت به من داشتی، ولی به جوان قزوینی نصیحت کردی به خاطر این که دیگر امریکا به جایی حمله نکند، مرا تحمل کند. من هم قول می دهم با چندین جراحی پلاستیک، صورتم حداقل شبیه "نیکول کیدمن" شود تا با هم سِت باشیم. دیگر وقت ات را نمی‌گیرم. جوان قزوینی سلام می‌رساند و می‌گوید این وَرا اومدی، سَری به ما بزن! امیدوارم از حالا خودت را برای انتخابات ریاست جمهوری آماده کنی، مطمئن باش در تمام نقاط ایران حداقل 35 تا رأی می آوری؛ به جانِ 13 تا بچه م!