![]() |
||||
|
|
||||
|
روحِ فردوسی را آسوده بگذارید...!روحِ فردوسی را آسوده بگذارید...!
یادداشتی بر سریال "چهل سرباز" خوشبختانه آخرین قسمت از سریالِ عذاب دهندهی «چهل سرباز» به پایان رسید تا سوهانِ روحخراشِ تحمل تصویر فعلاً از حرکت باز ایستد. حقیقت را بگویم؛ من همهی قسمتهای سریال را ندیدم. آن قسمتهایی را هم که نصف و نیمه دیدم، با اصرار دیگران انگشت بر دکمهی کانال دیگری فشرده شد تا من دهانم را بیشتر آلودهی ناسزا به سر تا پای این سریالِ بیسر و ته نکنم، چرا که با هر دیالوگ و صحنهی لوس و چندشآوری که میشنیدم و میدیدم، نمیتوانستم از واکنش و مقابله خودداری کنم. معذرت هم نمیخواهم و پوزش و حلالیت نیز نمیطلبم. همین است؛ وقتی احساس میکنی به شعور و هویت و تاریخ و مقدساتت به بدترین شکل توهین میشود، نمیتوانی خونسرد و بیخیال بنشینی و فقط نظارهگر باشی. متأسفانه بعضی بدون شناخت جایگاه خود، و شأن و ارج آنچه که بدون وضو دست به سویاش دراز میکنند و قصد پرداختن به آن دارند، جنایتهایی فرهنگی را مرتکب میشوند که لَک و ننگ آن تا مدتها بر دامان ذهن و روح جامعه و روزگار میماند. سریال «چهلسرباز» جنایتی فرهنگی از این زمره بود. استفادهی ابزاری از آنچه که مورد علاقه و توجه مردمان این سرزمین است، سابقهای دیر سال دارد. بسیارند کسانی که با تنظیم بادسنجشان و ارزیابی نرخِ نانِ روزِ دیروز و امروز، با توجه به این گرایشها میگردند و رنگ عوض میکنند. اینچنین است که پس از آن همه کوبیدنها و مانع آمدنها و تحقیر و تخته و تخطئه کردنها، حالا با درکِ گرایش مردم به ملیّت و ایرانیّت و نمادهای فرهنگی ملی ایرانزمین، دیگرانِ دیروز نیز سعی در همرنگیِ با جماعت دارند. فردوسیای که سنگِ قبرش را تیشه میزدند، حالا سنگش را به سینه میزنند. همانها که حتا نامِ شاهنامهاش را بر نمیتابیدند و عزم تغییر این نام جاودان داشتند، حالا با بیت اول کاخ بلند نظم او، سخن آغاز میکنند. سرودِ "ای ایران ای مرزِ پرگهر"ی را بر لب دارند که تا دیروز چون میشنیدند، لب میگزیدند. بر این باورم که نباید «شاهنامه»ی "فردوسی" را به تصویر کشید و از جعبهی تلویزیون و یا پردهی سینما نمایش داد. حداقل در این مملکت با توجه به امکانات محدود سینمایی فعلاً امکانِ آن وجود ندارد، مگر آنکه کسی همچون استاد "بهرام بیضایی" آن هم با تکیه بر خلاقیت و نبوغ ذاتی و خدادادی خود، بتواند سینمای ایران را به «شاهنامه» نزدیک کند. البته هنرهای دیگر همچون تئاتر، گرافیک، موسیقی، انیمیشن و... به خوبی از عهدهی این مهم بر آمده و میآیند، اما هنوز برای سینمایی کردن «شاهنامه» در ایران زود است چرا که ستونِ تصویر، زیر سقف عظمتِ این کاخِ نظم زدن، فعلاً از توانایی سختافزاری کشور ما خارج میباشد. حالا این امکانات محدود و مشکلات پیشارو جای خود، یکی هم مثل جناب "فتحی" با آن بنیهی ادبی و هنری ناچیز پیدا بشود و لقمهی بزرگتر از دهانش بردارد و پایش را از گلیمِ نداشتهاش درازتر کند، حاصل کار، سریال مزخرف و بیخودی میشود به نام «چهل سرباز»! شک دارم که نویسنده و کارگردان و بازیگران و دیگر عوامل این سریال، حتا یک بار «شاهنامه» را به طور کامل و دقیق خوانده باشند. بیسوادی آنها و ناآگاهی ایشان از هر صحنه و دیالوگ این سریال هویدا بود، چنانچه حتا در تلفظِ صحیح نام برخی از پهلوانان و شخصیتهای «شاهنامه» مشکل داشتند، به عنوان مثال «زُواره» را «زَوّاره» میگفتند. یا در جایی دیگر اشتباهی را مرتکب شده بودند که خودِ من در ایام تحصیلات راهنمایی چنین میاندیشیدم؛ مجسمهی یک وایکینگِ جنگجو را به عنوان تندیس "رستم" به کار برده بودند. البته اشتباهات کودکانهای از این دست شخصاً در همان اندک قسمتهایی که دیدم، وجود داشت و گر نه در صورت بررسی دقیق "گاف"ها و اشتباهات آشکار، شاید خود مقالهای مجزا میشد. فیلم «300» که روی پردهی سینماهای جهان رفت و افسوس و هیهات برآوردیم که تحریف میکنند و دروغ میگویند و دلخوش بودیم به اینکه این دروغها را دشمنانمان نوشته و پرداختهاند و خود جایگاه خویش میدانیم و میشناسیم، و البته خشم فرو خوردیم از بیلیاقتی آقایانی که با تدابیر و سیاستگزاریهای غلط در سطح بینالمللی، عرصه را برای چنین هتک حرمتی به تمدن و فرهنگ مظلومِ ایرانی وا داده و باز گذاشتهاند. میدانستیم دروغ است. اما حالا با به نمایش درآمدنِ سریالِ شلمشوربای «چهل سرباز» چه بگوییم؟! به راستی حالا که خود اینچنین به تصویر میکشیم چه کسی باید به دفاع از ما برخیزد، و چه مصداق دارد مضمونِ جملهی مرحوم "شریعتی" در مورد این سریال که اگر میخواهید چیزی را بکوبید، از او بد دفاع کنید! متأسفانه بسیاری از اهل ادب و هنر، از نوآوری در آثار کلاسیک ادبی از جمله «شاهنامه» دم میزنند، حال آنکه نوآوری در صورتی که هنوز اصل و ریشه را نشناختهایم، بیهوده و بیمعنی است و ضرورتی ندارد. وقتی همکارم از پسرش میگفت که با دیدن قسمتی از قسمتهای این سریال، پرسیده بود آیا حضرت "علی(ع)" و "رستم" همزمان در یک عصر زندگی میکردهاند، به اندیشه فرو رفتم که مسافرِ جادههای کدام تُرکستانیم! گویی قصد داریم علاوه بر ناآگاهی خود و نیز بیاعتنایی به آثار فرهنگیِ ملی، سردرگمی را هم برای نسل آینده به میراث بگذاریم. البته نویسنده و کارگردان این سریال واقعاٌ یکی از موارد اساسی را جا انداخته بود. کم مانده بود رستمِ این سریال، جملهی معروف «انرژی هستهای حق مسلّم ماست» را هم میگفت تا دیگر آقای کارگردان وظیفهاش را به نحو احسن ادا کرده و کلامی ناگفته نگذاشته باشد! بزرگمردا و آزادهسیرتا حضرت "فردوسی" که هنر خود به هیچ صاحبقدرتی نفروخت و حالا بیاذن و اجازهاش، «شاهنامه» را دستاویز شعارها و سیاستهای کلیشهای و نخنما ساختهاند! اصلاً گذشتیم! نمیخواهیم! سریالِ ملی نمیخواهیم! ببخشید که از شما به خاطر نپرداختن به آثار ملی و میهنی انتقاد کردیم! شما اینکاره نیستید. بهتر است همان زنجیره و سلسلهی سریالهای بیابانهای تفتیدهی حجاز را بپردازید و جلوی دوربین ببرید! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه