Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

هلا ای عابر ولگرد!

هلا ای عابر ولگرد!
به بهانه‌‌ی «بیرون پریدن از صف»؛ مجموعه‌ی مقاله‌ها، مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های علی بابا چاهی به کوشش مازیار نیستانی

از بامداد تجدد ایرانی قصه‌ی سنت و نو داستانی شد که بر هر سر بازاری رفت. می‌دانیم و می‌دانید که این قصه تابعی است از آن چه در داستان روشنفکری ایرانی بوده است: مشروطه و مشروعه، روشنفکری عرفی و دینی، مدرن و پست مدرن همه و همه از فعال بودن شکاف دو قطبی در معرفت‌شناسی حوزه‌ی نخبگان خبر می‌دهد و کیست که نداند چه تکفیرها و تفسیق‌هایی که در این غائله متوجه «لاادری» گویان نشد.
تفاوت دو قطبی «مدرن ـ پست مدرن» اما این است که جهان شمول‌تر و فراگیرتر است و خود را به همه‌ی صورت‌ها و گونه‌های علوم انسانی، معرفت شناسی، زیبا شناسی، نشانه‌‌شناسی و ... تعمیم و تسری داده است.
هر چند در برداشت‌های از نوع ایرانی آن ذوق زده‌گی‌ و «تو ذوق زدگی» هر دو کم نیست، و بیراهه شاید نباشد/ نیست اگر بگوییم درِ گفتمان شعری و ادبی ایرانی هم چنان بر همان پاشنه‌ی «سنت ـ تجدد» می‌چرخد، گفتمانی که ماهیتاً سنتی (و نه لزوما کلاسیک) ولی از دریچه‌ی مدرن می‌بیند و می‌یابد.
سرزیر شدن چالش‌های شعری به حوزه‌های عمومی تر جامعه ـ البته ـ گویای دیرینه داری شعر در این سرزمین است؛ چه در دیگر گونه‌های آوانگارد هنر در ایران، این «تعیین تکلیف کردن» های اهل حق! خیلی کمتر به چشم می‌آید و به گوش می‌خورد … و اما
علی بابا‌چاهی
هر چند که از تاریخ مصرف باز کاوی فرد شاعرانه در نقد ادبی نزدیک به 8 دهه‌ می‌گذرد، حضور فردیت شاعرانه را در شعر امروز ایران نمی‌توان آشکار کرد و اگر نبود این فردیت چه گونه می‌شد که شاعری بر فراز همه‌ی مخالفت‌ها بر جنون خود پای فشرد؟
«از دهه‌ی‌ چهل آمدن» علی باباچاهی و رسیدنش به دهه‌یی که اکنون هشتاد است خود به تنهایی بهانه‌ی مناسبی به دست می دهد تا حرف زدن از او «چیزی» شخصی تلقی نشود.
سال 46 که «در بی‌ تکیه‌گاهی» منتشر شد، «دلتنگی‌ها»ی یدا.. رویایی هم از چاپ در آمد، در سال 49 که «جهان و روشنایی‌های غمناک» منتشر شد، «مصیبتی زیر آفتاب …» براهنی هم روبه‌روی مخاطبانش قرار گرفت. از آن سال‌ها و از نسل دهه‌ی چهلی کافی است تا اشاره‌وار شاعرانی که به حیات حرفه‌یی خود ادامه دادند را مرور کنیم تا ببینیم که جز همین سه نفر (رویایی / براهنی/ بابا چاهی) دیگر ترانی که به مواجهه‌ی هم زمان، در دو حوزه‌ی تئوری و شعر، متفاوت تر از هم روزگاران خود ظاهر شده باشند را نمی‌بینیم. با این تفاوت که بابا‌ چاهی در حرکت‌های انفجاری‌اش در شعر و تئوری واپسین‌‌تر ـ و نه واپس‌‌تر ـ از آن دوی دیگر گام برداشت و البته دشواری کار باباچاهی بیش از آن دیگران بود، که مخاطبان باباچاهی چون از موج‌های دهه‌ی هفتادی گذشته بودند حساس‌تر و وسواس‌تر به جریان‌های شعری نگاه می‌کردند و هیجانات پیشین خود را ـ نه به تمامی ـ فرو نهاده بودند.
تغییرات، تأثیرات و تأثراتی که هر کدام از این افراد داشته‌اند و ردیابی و ریشه‌شناسی فرهنگی، اجتماعی آن هم ـ البته ـ می‌تواند جالب باشد که در حوصله‌ی این نوشتار نمی‌گنجد.
تفرد، اندوه و عصیان روان‌نژندانه‌یی که در «در بی‌تکیه گاهی» و «جهان و روشنایی‌های غمناک» موج می زد و با تغزلی ـ نه تغنی وارانه ـ که شیدا سرانه در آمیخته بود، شاعر را مستعد و مهیای همین «بیرون پریدن از صف» هم می‌کرد.
غلبه‌ی فردیت شاعر بر شخصیت او (شخصیت‌ ادبی او که معرف وجه جریانی و شعری‌اش است) مهم‌ترین مؤلفه‌ی ممتازی است که او را فراتر از موج‌ها می‌شناساند؛ فردیتی که او را در جدال ذهنی و نوشتاری با چند نحله قرار می دهد: سنتی‌ها، مدرن‌ها، آکادمیسین‌ها.
بابا چاهی «چیز»ی را چون پست مدرنیسم درونی خود کرد و به آفرینشی هم ذات پندارانه از آن دست یازیده است. او به پست مدرن به مثابه صرفاً یک امر ذهنی نمی‌نگرد و در کل کلِ مدام ـ به قولی ـ با شاعران و متشاعران جوان‌تر از خود نسبت به تصنعی شدن آفرینه‌های شعری هشدار می‌دهد.
تلاش‌ هم ذات پندارانه‌ی شاعر به جایی می‌رسد که کردار، نوشتار و گفتار را ساحتی شفاف و یک سان می‌بخشد.
همین که شاعر در باززایی و باز آفرینی مدام است یعنی این که از تصویر کلیشه‌ی خود می‌گریزد و همین بی‌ایمانی آیا گوهر شاعرانه‌گی را رقم نمی‌تواند زد؟
شاعری که ترجیح می‌دهد میان مسجد و میخانه راهی را جدا بیابد حتی اگر «رندی خام» خطاب شود.
شورش بر آکادمی
نقد باباچاهی نقدی رادیکال است همانند نقد دکتر براهنی و از نوشتار‌های پلمیک کسانی چون حقوقی، دستغیب و شمس لنگرودی فاصله می‌گیرد.
هر چند ـ به گمان من ـ گوهر نقد بابا چاهی هم همانند آن دیگران است، کسانی که به واقع شارحان شعر‌هایی از جنس خودند کما این که پس از خواندن نقد ـ نوشته‌های بابا چاهی مخاطبی چون من به این نتیجه می‌رسد که تنها شعری شعر است که از نوع پسا نیمایی‌اش باشد.
سنت نقد ما البته از آکادمی بر نخاسته است و این سنت چونان هیچ یک از نحله‌های فکری و علوم انسانی ریشه‌یی ندارد.
سنت آکادمیک اگر چه سهمی بس سترگ در تولید نظریه و ارائه‌ی مدل‌های واحد در علوم تجربی و انسانی داشته، تن دادن به «قدرت» را همواره بر خود هموار کرده و روی از آن برنتافته است. مگر نه این که سنت‌های سنگ شده‌ی آکادمیک و مدرن متفکران پست مدرن را به واکنش در مقابل کلیت، یکپارچگی و نظم آهنین آن واداشت؟
باباچاهی‌ در نقد به سنت راست و کنسرواتوریسمی که در علوم انسانی و گونه‌ی شعری، ادبی آن تعبیه شده است وقعی نمی‌نهد و مقابل آن می‌ایستد. چیزی که در نقد پست مدرن هم به صورت آنتی‌تزی علیه آکادمی به کار گرفته می‌شود. نقد آکادمیک گر چه در ایران جایگاه و پایگاه چندانی ندارد، رویکردهای شبه آکادمیک (نه تنها انگاره‌های محافظه‌ کارانه را در آن به چشم می‌توان دید) را اما در حرف و سخن و تحلیل‌های منتقدان ایران می‌توان ردیابی کرد.
رفتار باباچاهی اما با شعر و نقد امروز بیشتر













شورش گرانه و هنرمندانه است تا مؤدبانه!
شیدایی دن کیشوت وار باباچاهی او را در معرض هجوم هر دو گروه سنتی‌ها (نمی‌گویم کلاسیک ها) و آکادمیسین‌ها قرار داده که شاید بتواند گفت یکی تولید کننده‌ی سنت‌های فراگیر است و دیگر سر سپرده‌ی به آن.
پیش‌تر از «پسا»
پست مدرنیسم در شعر ایران تنها تخم‌ لقی نبود که دکتر براهنی زیر زبان و دندان جوان‌تر‌ها گذاشته باشد، که جامعه‌ی در حال گذار ایران ناگزیر از شنیدن صداهایی متفاوت‌ و متضاد با آن چه در درون خودش داشت بود.
ناسلامتی حضرت نیچه پیش‌تر از این به پیامبر این قوم روی خوش نشان داده بود و جناب فوکو هم که چند ده سالی بیش‌تر از تشریف فرمایی‌اش به ایران نمی‌گذرد.
بنا‌براین رساندن اول و آخر بحث پست مدرنیسم به براهنی نوعی ساده کردن مسأله است، هر چند جایگاه پیشتازانه‌ی او را در این موج پروری نباید

نادیده گرفت.
مسأله‌ی مهم دیگر در بحث مدرن، سؤال و جواب‌های نخ نمایی است که موافق و مخالف به همدیگر می‌دهند و شاعر ـ منتقد بیرون از صف ما نیز بر کنار از آن نبوده.
مخالفانی که بحث جامعه و فرهنگ را پیش کشیده و استدلال می‌کنند که ما کشمش نشده چه جوری مویز شویم؟!
نمونه‌ای‌ از نوع آکادمیک و مدرنش: «حرف مهملی است. اگر در جوامع غربی بعضی مسائل جا افتاده است برای این است که اینها را زیسته‌اند…
ما جامعه مان هنوز صنعتی نشده است. ما در هنرهای بومی خوب هستیم.
برای این که تجربه‌اش را داریم… شاید بشود تا حدی از روی مسائل سریع‌تر حرکت کرد، ولی یک مرتبه از جامعه‌ی سنتی نمی‌توانیم وارد جامعه‌ی مدرن شویم.»
(مصاحبه‌ی دکتر ضیاء موحد با لادن نیکنام ـ اعتماد / پنج‌شنبه 20 اردیبهشت 86)
و استناد موافقی چون بابا چاهی به این سخن مارکس که ارتباط مستقیمی میان شکوفایی هنر در دوران مدرن با تکامل همگانی جامعه قائل نشده است.
اما واقعیت این است که ابهامات و ایهامات پست مدرنیسم هم در مرحله‌ی تولید نظریه، هم در بحث انطباق آن با ابژه‌های متعین و هم در فرایندهای ادبی، هنری آن فاقد حقیقتی مطلق و همه گیر است.
پرداختن به صدق و کذب های پست مدرن هم در این مجال موضوعیتی ندارد و این بحث شاید از اساس بیهوده باشد، چرا که مفروضات تمامی نظریات اعم از کلاسیک، مدرن، پست مدرن، روشنگری، اومانیسم، رنسانس، فرانکفورت و ... مفروضات متکثری است و از پذیرفتن یک نقش واحد و همه‌گیر، همواره تن زده است. این از این.













مهم‌ترین ایده‌یی که باباچاهی ترجیع‌‌وار بدان استناد می‌کند «دانش ـ قدرت» است و از این رهگذر به نقد فرآورده‌های شعری ایران می‌پردازد. (در قالب مصاحبه‌ یا مقاله)
او زیباشناسی شعر مدرن ایران را به چالش گرفته و با استناد به مواردی هم‌چون کلیت، یکپارچگی، قطعیت، قطبیت‌گرایی، روایت‌های مرکز محور، تصویر گرایی، نماد‌پردازی، مفهوم زدگی و صلبیت معنا، مخاطب محوری و کالایی شدن روابط معنایی، زبان شعر مدرن ایران را در نوعی بن‌بست گرفتار دیده است.
شکی نیست که رهیافت منتقد به این وضعیت پیش از این‌که متصّل به هر نوع «ایسم» و «پسا»‌یی باشد رهیافتی مبتنی بر زبانیت است. رهیافتی که موج‌های آوانگارد جهانی را هم همراه دارد.
بدون این‌که بخواهیم محاجه‌یی حداکثری در به چالش کشیدن رهیافت‌ها و رویکردهای منتقد راه بیندازیم تنها از زاویه‌ی «محلی بودن مقاومت و حقیقت» فوکو می‌توان تشکیک و تردیدی را در یکپارچه انگاری برخی از نقدهای باباچاهی روا داشت.
سؤال‌ها و ابهام‌های من / ما؟
آیا شعر مدرن ایران به تمام ظرفیت‌های خود پاسخ گفت؟ یا این که عوارض بدخیم آن که در نگاه و نقد باباچاهی عیان شده است ناشی از اجرای ضعیف آن بوده است؟
سؤال: آیا کالایی شدن رابطه‌های شعری و معنایی معطوف به مدرنیزم بوده یا سنت شبه مدرن آن در این سرزمین؟
سؤال: آیا هر متن پست مدرنی واجد تمامی شاخصه‌های پست مدرن است؟
باباچاهی در نقد به نوعی پست مدرنیسم حداکثری توسل می‌جوید. چیزی که خود پست مدرنیسم نیز به اثبات آن برنخاسته است و خود او نیز در جاهایی به نقد و نفی آن «حداکثرها» همت می‌گشاید.
آیا تئوری دانش ـ قدرت در ایده‌ی منتقد قدری سهل‌انگارانه و تعمیم‌پذیر طرح نشده است؟
یک بار دیگر «لیوتار» را مرور کنیم و ببینیم آیا محور ایده‌یی‌ که او ـ به تأثیر از نیچه و فوکو ـ بسط دهنده‌اش بوده وضعیت و موقعیت خاص هنر، فرهنگ، علوم انسانی و انسان در جامعه‌ی سیستم‌زده‌، یکپارچه و نظام‌ مند مدرن نبوده است؟
آیا آفرینش شعر پست مدرن (فرض کنید شعر در وضعیت دیگرش) به نحوی مبتنی و معطوف بر وجه نظری و تئوریک قضیه نیست و این خود متأثر شدن از «قدرت» پست مدرن نیست؟ قدرتی که در همه‌ی اشکال و گونه‌ها می‌‌تواند باز تولید شود؟ آیا در این صورت آگاهی پیشینی بر خود آگاهی جنون مند غلبه نکرده است؟
به عبارتی پای کوشی‌های فراوان برای گذار از گزاره‌‌‌گرایی نتیجه‌ی جز در افتادن به دام گزاره‌های قدرت و پست مدرن باقی می‌گذارد؟
آیا اصولاً در شعر به دنبال لذت قاعده‌مند و به هنجار هستیم و گمان نمی‌رود که «شعر در وضعیت دیگر» گر چه می‌‌کوشد که نفی کند وقتی (نفی‌)‌ها به تکرار و اصرار رسید ایجاد قاعده‌مندی کند؟ با خود نوعی قدرت‌ آورد؟ آن هم در شعر و لذت شعری؟
پست مدرنیسم گوهری رادیکال دارد اگر چه در بطن و متن فروریزی‌اش نوعی واسازی DECONSTRUCTION را به همراه دارد. همین رادیکالیسم که نه هیأتی راست مآبانه دارد و نه صبغه‌یی چپ گرایانه (به معنای مصطلح آن) تعریف پذیری از کنش‌های پرولترهای آن را مشکل کرده است. کنش‌هایی که در مرز میان جنون، ایهام، نسبیت و ایمان به باورهای قطعیت‌‌ناپذیر سرگردانند، و شاعر ـ منتقد بیدار (بیرون پریده از صف) نیز از این ایمان و کفران بی‌نصیب نیست. عصیان باباچاهی عصیان طراوت‌‌ مندی است و این طراوت که به طنز و تشکیک و سرک کشیدن به الفاظ و مفاهیم سنت منجر می‌شود لحن شاعر را عطر و طعمی امروزی و شاداب بخشیده است.
کل کل‌هایی که او با نمایندگانی از شاعران دهه‌ی هفتاد به راه می‌اندازد هیچ بوی افاضه‌ی فضل و مؤدب بودن به آداب فاضلانه ندارد.
در مقابل، رادیکالیسمی که در لحن و ادبیات طرف دعوی نهفته است قدر زیادی بوی تحقیر شدن، دیدن شدن، افتخار، انزجار، فردیت(؟!)، تک روی و بعضاً نوعی شیزو فرنیسم معرفتی نمی‌دهد؟!

* از شعر «چه باید گفت» کتاب "در بی‌تکیه‌گاهی"