Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 3 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

ویژه ی گرامی داشت صد و پنجمین زادروز

یادنامه ی صادق هدایت
زندگی برای بودن هیچ دروغی بزرگ‌تر از خودش ندارد که تحویل آدم بدهد و این دروغ همان امید مداوم و بی‌پایانی است که فعل "بودن" در آن تکرار می‌شود. در چنین مقدر محتومی انگار که آدم از اصل و ذات خود منفک مانده است. اصل ما شاید همان "نسل مَلک" بوده، جای مان هم به قول حافظ "فردوس برین" که با موج خیال و شوق آزادی همیشه آرزومندیم. این جا نه انگار اصلاً به خواسته و رضایت آدم بوده، نه هم صواب و سلیقه‌ی او و از همین نارضایی لابد هست که هر تولدی ابتدا با گریه سر می‌گیرد، از تلخی و ناهنجاری بعد هم با درد و داغ و نکبت ادامه می‌یابد، از همان صحن گهواره تا شکاف نهایی گور و زمان به تعداد چندین زمانه داغ کراهت به عمر می‌کوبد. اما در همین حیات تاریک و تباهی محض است که آدم با خودش تاریخ می‌سازد و در تاریخ هم گوهر هنر می‌سازد. هر هنرمندی حتماً متأثر از جهان، از محیطی و آموزه‌ها، از روزگار و زمانه است. هنر فقط در تاریکی و در ظلم، در تعدی و ناهنجاری، در خشم و غضب و در مصیبت پا می‌گیرد. ریشه در نیاز، در حرمان و بیزاری دارد. مَلَک اما در بی‌نیازی "هنر" نمی‌داند چیست. ملک نه رنج می‌بَرَد، نه داغ درد می‌کشد، نه هم جنگ و جدال و دست اندازی دارد، حریم او به کبریا متصل شده، پاک و منزه است، از آرامش ازل تا مدارج ابدی و او در این مقدر آسمانی، در این سعادت بی‌پایان به رحمت سرمدی پیوسته، مار در آستینش نیست. بنی آدم اما به تاریخش، به عمرش، داغ زحمت بر جبین دارد.
فقط زمین جای قصه و داستان و حکایت است، جای شعر و دلتنگی و درد بی‌درمان است. زمین و زندگی دو روی یک روایت دردند. زمان در زمین فقط پرِ هاری در آورده، آستین‌های زمینی پر از مارند و خلاصه این که زمین خواستگاه بلا فصل هنر و قصه و روایت است. "هدایت" هم در چنین خواستگاهی به خلق آثارش پرداخته و این که او این شرایط را در جامعه‌ی آن روزی ما و در تفاوت‌های فاحش و غم انگیز با آن چه در مغرب زمین به اسم زندگی بوده، درد و ظلم ناحق را مضاعف حس می‌کرده، و زندگی به قول او شاید مشتمل بر یک سلسله دردهایی باشد که نشود آنها را با کسی در میان گذاشت. حالا به اصل مطلب که منابع بعضی گزینه‌ها از دکتر کاتوزیان است می‌پردازم.
هدایت یکصد و چند سال پیش در بهمن ماه سال 1281 متولد شد. او دو ساله بود که مردم ایران به تدارک انقلاب مشروطه دست زدند. تهران در شش سالگیِ او به تصرف انقلابیون درآمد. در بیست و سه سالگی اش سلسله‌ی پهلوی تأسیس شد و این دو رویداد مهم از تولد تا جوانی اش در اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران تحولات حیرت انگیزی پدید آورد.
هدایت در یک خانواده مرفه و دولت مدارِ آن روزی متولد شد. جدّ او رضا قلی خانِ شاعر و مورخ بود و هم به سبب عهده داری تربیت اطفال سلطنتی به "له له باشی" مُلقب شد. رضا قلی‌ خان چندین کتاب و دفتر به عمرش نوشته. برادر بزرگ هدایت حقوق دان و برادر کوچکش افسر ارتش بود. او در شش سالگی به تحصیل ابتدایی در مدرسه علمیه پرداخته و در مدرسه دارلفنون که بهترین پلی تکنیک آن زمان بوده به تحصیلات خود ادامه داده. بعد هم در سال 1298 در مدرسه "سن لویی" تهران با زبان فرانسه آشنا شده. او هرگز در تحصیلات منظم از امتیاز ویژه‌ای برخوردار نبوده است، اما ویژگی‌ نوشتن و خیال پردازی از دوران نوجوانی و جوانی در حالات و رفتارش مشخص بوده. در سال 1302 "ترانه های خیام" را منتشر ساخت، رساله‌ای که با شرح زندگی خیام آغاز شده و مشتمل بر واقعیت‌ها و چند روایت افسانه‌ای و نیز اشعار این دانشمند بزرگ تاریخ است. کار بعدی هدایت "فواید گیاه خواری" است. این رساله با نگارشی شایان‌تر از آن دامنه‌اش نیز وسیع تر است مشتمل بر شرح تفاوت‌های انسان با حیوان و بر فقدان وفاداری انسان تأکید کرده و نیز بر محکومیت رفتار انسان با خودش و با حیوان. این دو رساله در ایجاد و منش مندیِ شخصیت هدایت تأثیر بسیاری داشته.
هدایت در سال 1305 در پیامد اعزام دانشجو از جانب دولت روانه‌ی بلژیک شد به قصد تحصیل مهندسی عمران، بعد هم در فرانسه به مدرسه معماری رفت اما از عهده ی ریاضیات پیشرفته‌ی آن روزی بر نیامد. به رشته تربیت معلم رو آورد اما به این هم پای نبست و چهار سال بعد از ورودش به مغرب زمین با چنته‌ی خالی و با فرآورده‌های سنگین و تلخ تجربه به تهران برگشت. در این پروسه جوری بر می‌آید که هدایت یک محصل یا دانشجوی منظم با تعهدات مثل همسالانش نبوده و این بی‌نظمی و ناهنجاری هم نه از تنبلی یا خوش گذرانی و سهل انگاری بلکه از نومیدی و نفرت و احساس بیزاری بوده، نفرت از خود، از زندگی و هر چه در آن می‌دیده، تا به اولین عزم خودکشی در او انجامیده و در اوایل خرداد سال 1307 وقتی که 26 ساله بود خود را برای مردن به رودخانه انداخت اما نجاتش دادند، و عجب که نجات او به دست‌های یک زوج عاشق در قایق رانی عاشقانه‌ی آنها اتفاق افتاده. او بعد از مراجعت به وطن، کارمند بانک ملی شد اما شغل پول شماری به او نمی‌آمد، استعفا داد. کارمند اداره تجارت آن روزی شد، اما هدایت اهل سود و صرفه و بازرگانی هم نبود، استعفا داد. به وزارت خارجه رفت زیرا زبان فرانسه می دانست و هدایت سیاسی هم نبود و استعفا داد و کارمند شرکت کل ساختمان آن روزی و مسکن و شهرسازی امروزی شد و باز هم استعفا داد، و این همه سرگشتگی و تیپا زدن فقط از هدایت بر می‌آمد که شاید نیروانای ماندن را در هنر نشان گرفته بود.
هدایت با وجود نفوذ فامیلی و سرمایه‌های مستغلاتی و نقدیِ خویشانش برای سفر هندوستان خیلی به زحمت افتاد. به زحمت صاحب گذرنامه شد، به زحمت هم و با فقر به آن جا رسید اما آن جا از حمایت دوستش"شین پرتو" و از توصیه‌های جمالزاده به وزیر دربار میسور برخوردار شد و جامعه‌ی پارسی هند به او محبت کردند. او در آن جا 50 نسخه ی "بوف کور" را به خط خودش تکثیر کرد و 30 نسخه‌ی آن را برای جمالزاده به اروپا فرستاد. مجموعه‌ی "سگ ولگرد" را هم همان جا نوشت. با محقق بزرگ زبان فارسی هند ـ "بهرام گورانکلساریا" آشنا شد و زبان پهلوی را از او آموخت. او پیش از خلق آثار برجسته‌اش کتاب "انیران" را متفقاً با بزرگ علوی و شین پرتو نوشت. این کار کوچک سه داستان تاریخی دارد به اسم شب بد مستی از شین پرتو ـ دیو، دیو از علوی و سایه‌ی مغول از هدایت که سال 1310 نوشته شده. و دیگری داستان "پروین دختر ساسان" بعد هم نمایشنامه "مازیار"، داستان کوتاه "آخرین لبخند" و "نیرنگستان" است.
بعد‌تر هم "بوف کور" که آغازش با زخم زندگی همراه است:
در زندگی زخم‌هایی است که مثل خوره روح را در انزوا آهسته می‌خورد و می‌تراشد» روایت دردناک روزگار راوی برای سایه‌اش. راوی در آن و در سفر زمان به گذشته می‌رود. به خانه‌های کج و کوله‌ی بی‌رونق، به میان "رجاله‌ها" و این واژه‌ای است که در قصه در جای جایش به مردم معمولی اطلاق می‌شود.
آدم‌های خوشبخت و احمق و آدم‌های گرفتار کار که بر عکس راوی سور و سات‌شان خیلی گرم است و گفت و گوی یک موجود محنت زده با سایه‌ی خودش. معماری اثر ـ به قول دکتر کاتوزیان ـ درونگرا، زننده، شوم، بیزار کننده وفاشیستی است. همه در فضای پوچ و توخالی، در خلاء و تاریکی.
در قصه تمام رویدادها جبری و از پیش مقدرند. زن و مار و افسون، نقش آفرینان قصه‌اند. راوی در آن با پدر، با عمو، پیر خنزرپنزری، کالسکه چی، با مادر، همسر و زن اثیری ولکاته سایه به سایه و یگانه می‌شود. همه‌ی داستان و در نتیجه رهایی، آگاهی طبیعی، عشق و هر پدید‌ه‌ی دلگرم کننده محکوم به شکست و نابودی‌اند. بغلی شراب، میراث جد و آبایی و دردناک آمیخته با زهر مارناگ، و راوی در به در دنبال زن اثیری و نمی‌یابد و فکر می‌کند که باید مثل فرشته باشد، پاک و خلیایی و خسته از جست‌وجو به خانه بر می‌گردد. آن جا در خانه، زن بر سکوی خانه‌اش نشسته، درست مثل همان که در تصورش بوده اما او بین خود و زن فاصله را بر می‌چیند. به زن می‌رسد به همان موجود اثیری و دست نوازش به زلف معشوق که ناگهان در می‌یابد مرده و راوی تا چشم نامحرم به معشوق نیفتد تکه تکه‌اش می‌کند و توی چمدان می‌گذاردش.
بعد هم روایت سورچی و گلدان و نقاشی روی قلمدان، و راوی تریاکی لولی وش به عهد باستان می‌رود. در تولد جدید از یک مادر هندی، بعد هم با زنی مثل مادر ازدواج می‌کند با لکاته. راوی را عمه‌اش بزرگ کرده، دختر عمه لکاته است، با رجاله‌ها و پیرمرد خنزرپنزری می‌خوابد و راوی در بوس و در کنار دردناکی به قتل می‌رساندش. "بوف کور" هدایت نه تنها شاهکار او که یک شاهکار مسلم در ادبیات معاصر است. این اثر
















ارزنده‌ی هنری با واکنش‌های عوامل و نمادها در یک کار حیرت‌انگیز داستانی، هم بازتاب شرایط حاکم بر مناسبات اجتماعی و فرهنگی و تصویر‌شان در زننده‌ترین اشکال آنها و هم بیانگر افکار و احساسات مؤلف بوده، نگاه او را به زندگی در چنین شرایطی منعکس می‌سازد. بوف کور از ابتدای انتشارش تاکنون به نقد و نظرهای فراوان و بررسی‌های گوناگون تن داده، هنوز هم در صدر گفت و گوی نظر‌پردازان است و هدایت اگر می‌بودش شاید بر تمام این‌ها خرده می‌گرفت زیرا او هر چه در ادبیات داستانی به تحریر در آورده محض دق دل بر سر هستی خالی کردن بوده و دیگر هیچ.
از دیگر آثار هدایت به یادی گذرا می‌‌پردازم. یکی داستان "طلب آمرزش" است که در سال 1312 نگاشته شده و حرف کاروانی از زوار در کربلا دارد. یکی داستان محلل است به شرح ماجرای زن سه طلاقه‌، یکی هم قصه‌ی "مرده خوارها" که هر دو در سال 1312 نوشته شده، و داستان "داش آکل" که این هم یک شاهکار بی‌تردید است. حکایت دوتا لوطی، دوتا قلندر، دو تا ناخدای محله، یکی جوانمرد شرمگین در برابر زن و بردبار عاطفه، یکی هم لوطی لات بی‌عاطفه. دیگری مجموعه داستان "وغ وغ ساهاب "مشتمل بر34 حکایت با هم‌نویسی فرزاد و داستان "عروسک پشت پرده". قصه‌ی "مردی که نفسش را کشت"، حکایت روزگار یک صوفی ، بعد هم "زنده به گور"، حکایت آدمی که بارها دست به انتحار زده، همچنین داستان‌های کوتاه صورتک‌ها، داوود گوژ پشت، سگ ولگرد، لاله، در تجلی، مادلن، و شب‌های ورامین و داستان‌های دون ژوان کرج، گجسته دژ، آتش‌پرست، آفرینگان، تخت ابونصر و این‌ها و همه که گفته شد بین سال‌ها 1311 تا 1319 به تحریر در آمدند.
و نهایتاً این که هدایت در سال 1330 خود را کشت. او بلافاصله بعد از خودکشی "قهرمان" شد، که این رسم اجتماعی ما است. هنرمندان و بسیاری از بزرگان عصر زندگی، بعد از مرگ به جرگه‌ی قهرمان‌ها در می‌آیند، به ستایش دوست و دشمن. برای هدایت بعد از مرگش روزنامه‌ی چپ چلنگر نوشت: «الهه‌ی هنر در مرگ او سیاه پوش شده».پرچم صلح در 26 فروردین 1330 نوشت: «هدایت با طبقه‌ی حاکم تبهکار ایران دشمن بود». روزنامه‌ پیکر نوشت: «بزرگ‌ترین نویسنده ایران به حیات رنج بار خود پایان داد». اطلاعات ماهانه‌ی آن زمان هم نوشت: «هدایت تنها نویسنده‌‌ی توانا و بزرگی بود که می‌توانستیم او را در مقابل نویسندگان جهان بگذاریم»... و از او اسطوره‌ای ساختند که هنوز هم هیچ‌کس به خود حق نمی‌دهد به نزدیک‌های ساحتِ نویسندگی او برسد.