Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 3 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

جُستارهای روشنفکری در آثار و اندیشه‌ی هدایت

جُستارهای روشنفکری در آثار و اندیشه‌ی هدایت
گمان نمی‌کنم هیچ نویسنده‌ی دیگر ایرانی چون صادق هدایت و به اندازه‌‌‌ی او توانسته باشد در احضار روحِ ناخودآگاه ایرانی این‌گونه، عمیق نگریسته و نوشته باشد.
نوشته‌های هدایت و به ویژه داستان‌هایش مواد خام سرشاری است برای تحلیل و تعلیل مناسبات فرهنگی، روشنفکری و سنتی جامعه‌ای ایران. چیزی که کم‌تر مورد کاوشگری منتقدان و روشنفکران ما قرار گرفته است.
سمبلیسم هدایت ـ آن‌چنان که در خودِ جریان مدرنیسم هم هست ـ آماده گاهی است برای نقد مناسبات پیشا مدرن. اوج توانایی کار هدایت در آن جاست که نه چونان منور الفکران از فرهنگ برگشته نسخه‌های تماماً غربی می‌پیچد و نه همانند نویسندگانی چون مرحوم جمال‌زاده به نقد یک لایه‌ی مناسبات سنتی در ایران می‌پردازد.
هدایت نمادها را به خدمت می‌گیرد، زیرا نمادها می‌توانند هزار توهای منزوی، خمود، غیر شفاف و مبهم ذهنیت و روان ایرانی را نشان دهند، چه فرهنگ جامعه بسته و خودکامه هیچ‌گاه اجازه‌ی ظهور و بروز واقعی پدیده‌ها را نمی‌داده است. به جز هدایت، بیضایی نیز در به تصویر کشیدن این مناسبات از زاویه‌ی سمبلیستی موفق و هنرمندانه عمل کرده است.
فرانسه‌ی زمان هدایت، کانون روشنفکری بود. فرانسه یک «چیز»‌ی داشت که مثلاً در آلمان، آمریکا یا کشورهای اروپایی دیگر نبود. بر عکس آلمان که زادگاه و جایگاه میراث‌های فلسفی بزرگ بود و بر خلاف آمریکا که هنوز با نوعی پراگماتیسم فلسفی و فکری (که گاه خیلی متصلّب می‌نمود) درآمیخته بود. فرانسه اما چند بُعدی‌تر می‌نمود؛ هم اندیشه‌های چپ در آن رشد بیشتری گرفته بود، هم با نوعی رمانتی سیسم گره خورده بود، هم آماده گاه سینمای موج نو بود و هم ادبیات سیاه و پوچی در آن جرقه‌های بزرگی زد. هم مهد "آرتور رمبو"ی

سمبولیست بود. هم آندره‌برتون را داشت. هم کافکا و کامو را پرورانده بود و هم سارترِ اگزیستانسیالیست را و مهم‌تر این که روشنفکران پیرامونی چون فرانتس فانون وامه سزر را در خود حل کرده بود.
میراث انقلاب 1789 فرانسه و دستاوردهایی چون آزادی و برابری سبب شده بود این کشور به عنوان گرانیگاه سنت‌ و

روشنفکری، آوانگاردیسم و تعهدهای اجتماعی ـ فلسفی به شمار آید. نکته‌ی دیگر این‌که برای روشنفکران و نویسندگان پیرامونی جاذبه‌ی فرانسه بیش از کشورهای دیگر بود. اندیشه‌های رادیکال ـ که به عنوان ابزاری برای مخالفت با حکومت‌های وقت بود ـ اغلب از فرانسه برمی‌خاست. علی شریعتی نماد بارز این وضعیت بود.
هدایت از همین قانون برخاسته بود. نوشته‌های او عمیقاً با سنت ایرانی آمیخته شده بود. گمان نمی‌کنم هیچ داستان نویس ایرانی به اندازه‌ی او به عمق ناخودآگاه قومی جامعه‌ی ما نزدیک شده باشد. اگر شریعتی از ادبیات سارتر و فانون رادیکالیسمی انقلابی را بر گرفت هدایت اما از جهان کافکا و کامو بُن مایه‌های عمیقی از زیست متفردانه‌‌ی «مسخ» شده‌ی انسانی را پیش چشم مخاطب به تصویر کشید.
در بوف کور، هویت ایرانی، تمام رخ به صحنه می‌آید. هدایت در به تصویر کشیدن این هویت از تکنیک «وَهم انگاری» استفاده کرده، رویکردی که

نمای مبهم و موهوم هویت ایرانی را به نمایش می‌گذارد.
«زن» یکی از محوری‌‌تریم نقش‌ها و عناصر را در این هویت بازی می‌کند. زن فتانه، زن اثیری، زن لکاته و نگاه جنسیتی جامعه. زنی که هیچ‌گاه نمود و بروزی تمام نداشته است.
«پیرمرد خنزر پنزری» آیا نه آن
سنت قدیمی دیرینه‌دار و هراس

انگیز‌‌ی است که در مقابل جاذبه‌ی افسون انگیز شور و عشق به دانایی و احساس جدید ایستاده است؟!
هدایت دوربین «جریان سیّال ذهن» را به کار می‌گیرد تا نگاتیوهای هویّت صامت ایرانی را در تاریک خانه‌‌ی ذهن و زبان امروزیان به چاپ و ظهور رساند.
"بوف کور" از جنس وَهم است. چنان که هویت ما وَهم‌ناک است، و وَهم آن‌گاه که به زبان هنر، خود را نشان دهد زیبا و افسون گراست؛ همانند«در جست و جوی زمان از دست رفته»‌ی پروست، همانند «جان شیفته‌»‌ی رومن رولان.
هدایت در «داش آکل» به نقد مناسبات جامعه‌ی توده‌یی می‌نشیند. مناسبات اخلاقی جامعه‌ی قهرمان‌زده‌ی بیمار. قهرمانانی که تنها تصاویر سیاه یا سفیدی هستند و بس. قهرمانانی که قدرت مقاومت ندارند. از پا در می‌آیند. قهرمانانی که احساسی و هیجان زده‌اند. یا چونان داش آکل افسرده و در خود فرو رفته و منزوی‌اند. یا چونان کاکارستم لااُبالی آنارشیست و عقده‌یی و جامعه‌یی که ناچار یا باید بدان آری گوید یا به این یکی بلی و خود نقش منفعلانه را بازی می‌کند. جامعه‌یی که یکی را دوست می‌دارد و به دیگری از سر ترس مایل است.
در «توپ مرواری» با نثری مغشوش، با ذهنیتی استعمار‌زده، با رفتارهایی توهم انگارانه، خیال پردازنه، تهاجمی، خرافه‌گرا و آدم‌هایی شیزوفرنیک و مالیخولیایی مواجه هستیم. توپ مرواری در عین حال حکایت صفویه و مذهب نیز هست. حکایت استعمار نیز هست. حکایت جدال مذهبی هم هست. حکایت خرافه و فناتیزم نیز. حکایت توطئه‌ هم و این‌ها همه شاکله‌ی ناخودآگاه تاریخی ایران است؛ ناخودآگاهی که شکستن‌اش سخت و دشوار است.
در داستان‌های هدایت نوعی شهود شرقی و گونه‌یی نازک رفتاری و ظرافت اشرافی دست به دست هم داده تا لطافتی هنری را بیافریند.
گرایش هدایت به پاک دینی و بازگشت به اصیل‌ترین چشمه‌های هویت ایرانی و اقبال او به دین بهی و مزدیسنا هم البته می‌تواند در تحلیل و نقد روشنفکری ایرانی و رویکردی‌های آنان قابل تأمل باشد و از این حیث می‌توان صادق هدایت و مهدی اخوان ثالث را در یک رده و ردیف به تماشا ایستاد.
در جهان‌بینی هدایت نوعی سازگاری و مدارای ایرانی را می‌توان سراغ گرفت. حیای شرقی،‌ گوشه‌گیری، ایثار و بخشش و از همه مهم‌تر شادخواری ایرانی ـ که او را به خیام و حافظ و بُنِ آرمانِ ایرانشهری نزدیک می‌کرد ـ محورهای مهم اندیشه و رفتار هدایت را برای ما باز می‌تاباند. از این رو صادق هدایت را می‌توان در تصویرگری و روایت‌گری ذهنیت، زبان، رفتار و ناخودآگاه ایرانی منحصر به فرد دانست.
به باور من تجزیه و تحلیل مباحثی چون روشنفکری ایرانی، جامعه‌شناسی سنت و مدرنیسم، روان‌کاوی قدیمی ایرانیان، تحلیل طبقاتی جامعه، ذهنیت تاریخی و انسان‌شناسی اجتماعی در این سرزمین بدون فهم و تحلیل آثار هدایت تحلیلی ناقص و ناتمام خواهد بود.