![]() |
||||
|
|
||||
|
صادق هدایت؛ روانکاو جامعهی ایرانیصادق هدایت؛ روانکاو جامعهی ایرانی
1ـ «ego» ایرانی سال هاست دچار تناقضی است که او را در مرحله ی گذار و وضعیتی برزخی گذاشته است. بخشی از علت این تناقض (پارادوکس) از قدرت هژمونی فرهنگ و بخش دیگر از شکاف تاریخی دولت/ ملت پدید آمده است. عدم هماهنگی بین منافع مشترک مردم (گفتمان عمومی) و حاکمیت (گفتمان رسمی) به صورت تاریخی تا امروز امتداد پیدا کرده و یک ناخودآگاه استبدادی را شکل داده است. به همین علت جامعهی ایرانی مادام مانند سربازان یک هنگ نظامی در وضعیت آماده باش برای مقابله با حملهی دشمن به سر میبرد. این سربازان «درجا» می زنند و در این وضعیت تثبیت شدهاند و آن گاه که به خود میآیند و قصد پیش رفتن را دارند، فرمانده دستور «درجا» میدهد. این تعبیر، شاید به گونهای واقعیت میلیتاریستی جامعه ایران باشد که هیچ گاه هم اندیشه، هم گام و هم رأی گفتمان رسمی نیست. «رضا شاه» با الگو پذیری از مدل «آتاتورکی» ترکیه و با خوانشی میلیتاریستی، نسخهی عقلانیت تکنولوژیک (ابزاری) را در ایران بنا گذاشت، مدرنیزاسیون او، فردیت و حق دگر اندیشی را به ایرانیان نداد بلکه پوشش جسم ایرانی، شهرها و کارخانه ها را رنگ و لعاب غربی داد تا ثمره ی آن مدرنیته ی الکن و ناقص شد. انقلاب 57 نیز باز گشت به وضعیت پیشا مدرن و سنت بود که نقطه مقابل مدل رضا شاهی شد. انقلاب در ادامه ی خود به ستیزگر با روح مدرنیته مبدل گشت و تبدیل به نگرشی ما قبل مدرنیزاسیون شد. باز خورد انقلاب، دوم خرداد را آفرید که چالش مجدد بین سنت و روح اصلی مدرنیته شد. در این گذار تاریخی اما نخبگان و روشنفکرانی ظهور کردند که بیماری جامعه ایرانی را که ملغمه ای از پارانویای اجتماعی، اپورتونیسم سیاسی و سادو مازوخیسم فردی بود درک کردند و هر کدام سعی کرد برای این بیمار نسخه ای بپیچد تا دیوار سنت و جزم اندیشی شکسته شده و به سوی نو شدن، بهبودی و پذیرش تغییر در جهت احترام به کرامت انسانی گام دارد و اما متأسفانه هیچ کدام از نسخه ها یا کاربردی نشد یا شفا بخش نیفتاد. یکی از برجستهترین این روشنفکران «صادق هدایت» بود. هدایت تشخیص داد که مشکل ایرانیان از کمبود درمان نیست بلکه از نشناختن درد است. هدایت درد را شناخت، دردمندانه از این درد گفت و نوشت. او آگاهانه، به طرح پاسخ نپرداخت و تنها به طرح پرسش دست زد. سؤالات هدایت نوعی روانکاوی بود تا بیمار ـ جامعه ایرانی ـ به خود بیاید و بیماری را از خود بزداید تا شاید بتواند سر سلامت بردارد. برخلاف کلیهی گفتمان های متجدد ایرانی که هیچ کدام به عمق مدرنیته و روح آن نپرداختند و مدرنیزاسیون آنان به صورت ظاهر، و ابزاری بود، هدایت متوجه شد که راه حل رهایی جامعه ایرانی از درجا زدن در برزخ «سنت / مدرنیته»، نوعی روانکاوی. لازم دارد تا با شناخت دوران کودکی (باستان)، آگاهی از سرکوب نیازهای روانی آن و به خود آگاه آوردناش، به رهایی و سلامتی برسد. «م. ف. فرزانه» نویسنده و سینماگر در مصاحبه با «رامین جهانبگلو» در کتاب «ایران و مدرنیته» به نقل خاطره ای از هدایت می پردازد که: «یکی از دوستانم برایم سوغاتی دماسنجی به تهران آورده بود که روی یک برج ایفل کوچک قرار داشت. آن را به هدایت نشان دادم. آن را گرفت و در سطل آشغال انداخت و فریاد زد: اروپا این نیست، و چوب قلمی را نشانم داد که به سبک هنرهای تزئینی کادو شده بود». این خاطره حکایت از نگاه عمیق هدایت به واقعیت مدرنیته داشت تا آن جا که به حق او را می توان بزرگترین رمان نویس و روشنفکر متعهد ایرانی دانست. به طوری که خودِ «جهانبگلو» در توصیف او میگوید:«امروزه صادق هدایت را یکی از بزرگترین نویسندگان ایران مدرن می دانند. بیتردید این شهرت ناشی از این واقعیت است که در میان روشنفکران ایرانی شصت سال اخیر، یگانه کسی است که حقیقتاً فرزند عصر خودش بوده است.» هدایت با نوشتن «بوف کور» باب یک گفتوگوی هرمنوتیکی و سپس با مرگ خود یک واقعه هرمنوتیکی را در جامعه ایران راه انداخت. هر دو این رفتارها «من» ایرانی را وارد یک چالش اندیشه و خودکاوی کردند که برای مبارزه با خود، برای شناخت خویشتن و رهایی از قید و بندهای سنت باید به عقلانیت پناه ببرد. این عملکرد انتزاعی (نوشتن بوف کور) و عینی (خودکشی)، جامعه ایرانی را برای تمامی گفتمان ها تغذیه کرد. در یک گفتمان (انقلاب) نماد ناامیدی و ابهام و در گفتمان دیگر (پس از انقلاب) ـ مخصوصاً دوم خرداد ـ نماد امید، خودکاوی، گام گذاشتن در راه خروج از برزخ شد. هدایت با این اوصاف به صورت واقعی یک روشنفکر مدرن یا بهتر بگوییم یک انسان مدرن بود که رفتار و کردار و باورش مدرن شده بود. هدایت به واسطهی تنهاییاش در جامعهی بیمار و سنت زده و جزم اندیش اوقاتش تلخ شده بود تا جایی که در کلیهی نوشتههای او به گفتهی آذر نفیسی: «دلبستگی به فرهنگ ایران باستان، فلسفهی تناسخ، دلزدگیهای اجتماعی، مشکلات جنسی، ناتوانی فردی و البته کلنجار مدام با زندگی و عشق توأم با مرگ تنیده بود. او یک فرویدیست بود که با علاقه به موضوعات روانکاوی که در آثارش هویدا بود این موضوع را به خوبی درک کرده بود که جامعهی ایرانی یک بیمار است که به روانکاوی احتیاج دارد…». هدایت آینهای شد روبهروی ما که روح و جسم خود را پاس بداریم و با پیکار با خود از خود برتر رویم. هدایت به تنهایی نتوانست و مرگ را برگزید. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه