![]() |
||||
|
|
||||
|
گفتوگو با نخستین بانوی خلبان بوشهری پرواز را به خاطر بسپار…گفتوگو با نخستین بانوی خلبان بوشهری پرواز را به خاطر بسپار…
هر انسانی با آرزوهای زیبا و گاه دست نیافتنی زندگی میکند، چه خوب است که هیچ وقت آرزویی قشنگمان را از یاد نبریم آرزویی مانند پرواز کردن در اوج آسمان. "سمیه خنسیر" آرزوی خود را نه تنها فراموش نکرد بلکه با جدیت دنبال کرد تا اولین بانوی خلبان بوشهری باشد. او که متولد1366 است و از 18 سالگی به دنبال "پرواز" بوده میگوید: سال 84 به تهران رفتم، با وجودی که در رشته خلبانی قبول شده بودم اما مرا نپذیرفتند و به من گفتند کلاسهای ما تکمیل شده و 35 نفر آقا مشغول به تحصیل هستند، نمیتوانیم یک دختر جوان را بپذیریم. یک سال صبر کردم، بهتر بگویم یک سال عقب ماندم اما بالاخره در دورهی بعد دو خانم که مهماندار هواپیمایی ایران هستند ثبتنام کردند و رسماً دورهی آموزشی ما شروع شد. چطور به این سمت کشیده شدی؟ ـ وقتی از بچهها میپرسی دوست دارید چیکار بشید میگن خلبان، من هم پرواز رو دوست داشتم. اولین باری که پرواز کردی چند سالت بود؟ تازه وارد نوزده سالگی شده بودم. چه حسی بهت دست داد؟ ـ حس قشنگی بود، انگار از این گستره ی خاکی کنده میشی. وقتی که فقط 100پا از زمین بلند میشی، حس میکنی به آسمان نزدیکتری. خیلی جالبه، کوچکی دنیارو حس میکنی. در اولین پرواز چقدر ترسیدی؟ ـ ترسیدم دیگه، بالاخره هواپیمای ما هواپیمایی آموزشی بود . همه ی تکانهای هواپیما را حس میکنی. از سختی این رشته بگو؟ ـ هر کاری سختیهایی داره. اول اینکه من یک دختر شهرستانیام، بعد این که هر کسی وارد این رشته میشه یا پدرش خلبانه یا یک نفر را در این عرصه داره. من هیچ کسی رو در این حوزه نداشتم و تنها به ابتکار خودم و حمایت پدر و مادرم وارد این رشته شدم. چه کسی بیشتر حامی شما بود؟ ـ پدر و مادرم. من این جا بزرگ شدم. بوشهر فرهنگ خاص خودش رو داره، یک فرهنگ بومی، ولی پدر و مادرم برای من کم نگذاشتند. خودم فکر میکردم خیلی سخته که حتی به پدر و مادرم بقبولانم میخواهم پرواز کنم. چند خواهر برادر هستید؟ ـ خواهر ندارم. دو تا برادر دارم .اونها رو خیلی دوست دارم وقتی که پرواز میکنم بعدش زنگ میزنم به خونه و برای خانواده تجربهی اون پرواز رو تعریف میکنم. اولین باری که پرواز کردی با کی صحبت کردی؟ ـ با پدرم هم نگران بود و هم خوشحال. از شرایط دورهی آموزشی بگو؟ ـ قبلاً فرودگاه ما قزوین بود. میرفتیم قزوین. خودم ساکن "دربند" بودم. از دربند میرفتم اکباتان مرکز شرکت، از اون جا هم میرفتیم قزوین. ساعت 3 یا 4 صبح از خواب بیدار می شدم، ساعت 10 شب هم برمیگشتیم. باید درس هم میخوندم. تا ساعت 12 هم بیدار میموندم که درس بخونم. یک خاطره تعریف کن. ـ اردیبهشت ماه همین امسال بود که یکی از دوستان ما متأسفانه در یک سانحه هوایی جانش رو از دست داد. کاپیتان چمنی عاشق پرواز بود از صبح تا شب توی فرودگاه بود. فقط دلش میخواست پرواز کنه. در یکی از همین پرواز ها موقع برگشت به فرودگاه دچار سانحه شد و جان خود را از دست داد. همیشه به ما میگفت دلم میخواد توی یکی از پروازها بمیرم. خانمها هم دچار سانحه شدهاند؟ ـ یکی از دوستان خودم دو سه هفته پیش پروازش با مشکل مواجه شد و چشم چپ و دست و پایش آسیب دید. پشیمون نشدی، پدر و مادرت نمیگن برگرد دیگه کافی یه؟ ـ من که پشیمون نشدم. اما پدر و مادرم براشون سخته. ما از هم دور هستیم. آنها نگران هستند ولی تا الان که با هم کنار اومدیم، من واقعاً این رشته رو دوست دارم. کی فارغالتحصیل میشی؟ ـ دو ترم دیگه. کلام آخر؟ هر کسی که خواسته ای داشته باشه میتونه با تلاش بهش برسه، همه می تونن به خواستههاشون برسن. فقط توصیهی من اینه که هیچ وقت آرزوها و علاقههاشون را فراموش نکنن. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه