Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سال نوشت
سالی که گذشت همانند دیگر سال‌ها سرشار بود از خوشی‌ها و ناخوشی‌ها، خوبی‌ها و بدی‌ها، ملایمات و ناملایمات و خلاصه سالی بود همانند سال‌های دگر گذر عمر و روزگار بود. آنان که از گذر ایام عبرت می‌گیرند و تجربه‌ اندوزی می‌کنند برای دگر سال‌ها پیروزند. ولی آیا آنان که فقط روزگار را هم می‌گذارنند پیروزند.
اما؛ وجه تمایز سال 86 در عرصه جهانی با دیگر سال‌ها، مدیریت شخص احمدی‌نژاد در روابط بین‌الملل بود. رییس جمهوری که شاید بتوان گفت هر ماهِ سال 86 را به دو کشور جهان رفت و نام ایران را در عرصه جهانی مطرح کرد. البته رییس جمهوری که به تبعات سفرش به خوبی نیاندیشید. مثلاً اولین رییس جمهور ایران بود که بدون توجه به ادعاهای امارات به امارات متحده رفت، به کشور بحرین سفر کرد، سفر جنجالی خود را به امریکا انجام داد، کشورهای حاشیه خزر را با تمام ادعاهایشان در مورد خزر به ایران دعوت کرد و چندین بار میزبان رییس جمهور ونزوئلا بود.
2ـ ایران در سال 86 شاهد نتیجه اقدامات دولت احمدی‌‌ نژاد، در عرصه‌های سیاست، فرهنگ و خصوصاً اقتصاد بود.
[ 26/12/1386 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
3ـ موسیو پوپف، جنرال کنسول روسیه، در روز سوم فوریه رهسپار بصره گردید.
4ـ کاشف به عمل آمده که محمد صادق ـ برادر نماینده سابق بالیوزگری در بحرین و دوستش علم الهدی ـ نویسنده نامه‌ی بدون امضایی بوده که به داخل دفتر حاج عبدالرسول انداخته شده بود.
5ـ حاج عبدالرسول در پایان هفته جلسه‌ای را در منزلش برپا کرد و از روحانیون دعوت نمود تا در آن حضور یابند. هدفِ او از این کار آن بود تا اختلافاتی که بین آن‌ها راجع به انتخاب صدرالاسلام و امام جمعه ـ به عنوان اعضای انجمن نمایندگان محلی ـ بروز کرده بود، به طریقی دوستانه حل و فصل کند،
[ 26/3/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


چهارمین روز نوروز در بوشهر


 

دختر انگلیسیآنتوان چخوف

دختر انگلیسیآنتوان چخوف

ترجمه: منوچهر بهروزیان ـ سوئد
کالسکه چی چاق، کالسکه‌ی زیبای خود را که چرخ‌های لاستیکی داشت و صندلی‌های آن با مخمل پوشیده شده بود تا عمارت مرد زمین‌داری به نام «گریابوف» راند. در کنار عمارت « فیودور آندرئیچ توستوف » مارشال منطقه‌ی نجیب زادگان از کالسکه بیرون پرید و رفت داخل خانه. در تالار خانه از پیشخدمت خواب آلودی که به پیشواز او آمده بود پرسید:
ـ آیا همه‌ی افراد خانواده در منزل هستند؟
ـ خیر قربان. خانم با بچه ها برای بازدید از یک جایی بیرون رفته‌اند و مادمازل و آقا هم از صبح تا حالا مشغول ماهیگیری هستند.
« اوستوف » درنگی کرد، کمی به فکر فرو رفت، سپس برای دیدن «گریابوف» رو به سوی رودخانه گذاشت.
در حدود یک مایل و نیم دورتر از خانه، او را پیدا کرد. « اوستوف » از بالای صخره های مشرف بر رودخانه «گریابوف» را دید که مثل ترک‌ها، پاها را در زیر هیکل گنده‌ی خود جمع کرده و مشغول ماهیگیری است. از دیدن شمایل او که کلاه را به پشت کله‌ی بزرگ خود برده و کراواتش را هم به یک طرف کج کرده بود خنده اش گرفت.
در کنار او دختری انگلیسی که بلند قد بود و چشم‌هایش مثل یک خرچنگ برجسته بودند، ایستاده بود. دختر، بینی عقابی بزرگی داشت، آن‌قدر بزرگ که می‌شد گفت بیشتر یک قلاب بزرگ ماهیگیری است تا یک بینی. شانه های زرد و لاغر او از زیر لباس بلند موسلینی که پوشیده بود کاملاً نمایان بودند. دور کمر خود را کمربندی طلائی بسته بود و از کمربند هم ساعتی کوچک را ـ که از طلا ساخته شده بود ـ آویزان کرده بود. او هم مثل «گریابوف» مشغول ماهیگیری بود. بر خلاف چوب پنبه نخ‌های ماهیگیری آنها که با موج‌های ریز رودخانه بالا و پایین می‌رفتند، آن دو مثل مرده‌های داخل گور بی‌حرکت مانده بودند.
ـ « دلبستگی‌ات به ماهیگیری ستایش آمیز است اما ظاهراً به طور مرگباری ناامید کننده شده!»
« اوستوف » خندید و ادامه داد:
ـ روز بخیر ایوان کوزمیچ!
«گریابوف» بی‌آن‌که چشم از آب بردارد گفت:
ـ آه تو هستی؟! بالاخره آمدی؟!
ـ می بینی که! و هنوز تو این دیوانگی ابلهانه‌ات را ادامه می‌دهی؟ کی می‌خواهی دست برداری؟!
ـ لعنت بر آن! هر روز از صبح شروع می‌کنم تا نزدیک‌های شب. امروز هم از صبح با این گیج و گول آمده‌ام و نشسته‌ام به انتظار ماهی ولی دریغ از یک نُک! دیگر می‌خواهم فریاد بزنم!
ـ خب، تمامش کن! بیا برویم کمی ودکا بنوشیم!
ـ یک خرده صبر کن. شاید حالا دیگر بتوانیم چیزی بگیریم. دمدمای غروب، ماهی‌ها بیشتر به طعمه نُک می‌زنند.
«گریابوف» گله‌مندانه ادامه داد:
ـ پسر نمی‌دانی چقدر این کار خسته کننده است! می‌دانم حماقت محض است که آدم مثل یک لات، مثل یک محکوم بنشیند اینجا و ابلهانه به آب خیره شود ولی چه می‌شود کرد. من به جای علف چینی هر روز کارم همین است که بیایم اینجا و وقت هدر کنم. دیروز در « هاپونی یوو » روز مقدس خداوندگار بود ولی من نرفتم. تمام روز را با این شیطان مؤنث گذراندم.
« اوستوف » با پریشانی به زن انگلیسی نگاهی انداخت و گفت:
- مگر عقلت را از دست داده ای که در حضور یک خانم این کلمات را به کار می‌بری؟ او....
ـ اوه.... لعنت بر او! اشکالی ندارد. حتی یک کلمه روسی هم بلد نیست. چه تحسینش کنی و چه ملامت، برایش فرق نمی‌کند. تو فقط به دماغش نگاه کن! آدم از دیدن آن پس می‌ا‌فتد. در تمام ساعاتی که این‌جا کنار هم می‌نشینیم و ماهی می‌گیریم حتی یک کلمه هم با یکدیگر حرف نمی‌زنیم. مثل یک آدمک کاهی می‌ایستد و فقط چشم بر روی آب می‌گرداند.
زن انگلیسی خمیازه‌ای کشید، کرم تازه ای را بر سر قلاب زد و آن را انداخت داخل آب. «گریابوف» ادامه داد:
ـ تعجب من در این است که این ابله سال‌هاست که در روسیه زندگی می‌کند ولی تا کنون حتی یک کلمه روسی یاد نگرفته! خرده اشرا‌ف‌های ما وقتی که می‌روند پیش این‌ها زبان اشرافی‌شان را یاد می‌گیرند و اگر نه زیاد، حداقل چیزهایی را بلغور می‌کنند ولی اینها اصلاً و ابداً. تورو خدا به دماغش نگاه کن! به نظر تو این دماغ است؟!
ـ ول کن! حمله به یک زن درست نیست!
ـ ایشان زن نیست بلکه یک دختر ترشیده است. شرط می بندم اکبیری شب و روز در فکر خواستگار است. تو بوی ترشیدگی‌اش را حس نمی‌کنی؟ پسر، ازش متنفرم؛ متنفر! آن لحظه‌ای‌ که چشم‌های زشتش را به طرف من می چرخاند آن‌چنان رعشه‌ای در وجودم پدیدار می‌شود که گویی ناخواسته آرنجم به نرده‌ای آهنین خورده! بدبختی این است که او هم ماهیگیری را دوست دارد. طوری ماهیگیری می‌کند که انگار دارد مراسم مذهبی به جا می‌آورد. به همه چیز به دیده‌ی تحقیر و تکبر نگاه می‌کند. بدبخت ساعت‌ها آنجا می ایستد و فکر می‌کند که مردم او را ملکه‌ی طبیعت می دانند. می‌دانی اسمش چیست؟ « ویلکا چارلزسوونا فایس »! اکبیری!
زن انگلیسی به محض این‌که اسم خود را شنید بینی خویش را به طرف «گریابوف» چرخاند و با نگاهی تحقیر‌آمیز، او را برانداز کرد. سپس چشم از «گریابوف» برداشت و با همان نگاه به «اوستوف» نگریست. زن این‌کار را در سکوت و با وقار و تأنی انجام داد.
«گریابوف» با عصبیت گفت:
ـ دیدی؟ حالا بفرما! آه، هیولا! فقط به خاطر بچه‌ها است که من این چیزها را تحمل می‌کنم.! اگر به خاطر آنها نبود نمی‌گذاشتم حتی از ده مایلی املاک من رد شود. دماغ عقابی بد ترکیب! ای‌کاش می‌شد از جا بلندش کنم و محکم بزنمش بر زمین..... صبر کن! مثل این‌که ماهی به طعمه‌ام نُک زد.
«گریابوف» از جا پرید و چوب ماهیگیری خود را بلند کرد. خیط ماهیگیری به سختی کشیده شد. «گریابوف» با تلاش زیاد خیط را پس کشید اما قلاب از آب بیرون نیامد.
با اخم گفت:
ـ لعنتی قلاب را کشید زیر سنگ. قلاب حالا گیر کرده!
بر روی صورت «گریابوف» آثار اندوه هویدا شد. چند بار به چپ و راست رفت و کوشید قلاب را آزاد کند ولی نتوانست. چند بار قلاب را سوگند داد که رها شود اما گویی قلاب لج کرده بود.
ـ حیف شد! مجبورم حالا خودم بروم داخل آب!
ـ آه ول کن!
ـ نمی‌توانم. ماهی‌های بزرگ همیشه در غروب به طعمه حمله می کنند. چه دردسری! خدایا مرا ببخش! مجبورم بروم داخل آب. باید بروم! من هیچ‌گونه تمایلی به برهنه شدن ندارم ولی اول باید از شرِ این زن انگلیسی خلاص شوم. زشت است لخت شدن جلو او! از آن گذشته؛ باید قبول کرد که او یک زن است!
«گریابوف» کراوات خود را کاملاً باز کرد و کلاه را از سر برداشت؛ سپس رو به زن انگلیسی کرد و با زبانی الکن گفت:
ـ خانم! آهای خانم! .... خانم فایس! چه... چه باید به تو بگویم؟ چطور بگویم که متوجه بشوی؟ میخواهم بگویم..... آنجا! برو آنجا! می شنوی؟!
زن، «گریابوف» را زیر نگاه حقارت آمیز خود گرفت و صدای نامفهومی از بینی خود خارج کرد. «گریابوف» ادامه داد:
ـ چی؟! نمی فهمی؟! گفتم از اینجا برو! عجوزه؛ من بایستی لخت شوم. برو آنجا! آنجا!
«گریابوف» آستین زن را گرفت و اشاره کرد به طرف بوته ها. با این تصور که اگر زن آنجا نباشد تا حد امکان روی دو پا می‌نشیند تا دیده نشود. باز به زن گفت:
ـ برو پشت بوته ها و خودت را قایم کن!
خانم فایس در حالی‌که از حیرت ابروهای خود را به شدت پایین و بالا می‌انداخت چیزی به زبان انگلیسی گفت که آنها نفهمیدند یعنی چه، ولی خندیدند.
«گریابوف» گفت:
ـ برای اولین بار است که آهنگ صدای او را می‌شنوم. شک ندارم که دارد چیزی می‌گوید، ولی به نظرم این اوست که نمی‌داند من چه می‌گویم. خب؛ حالا تو بگو من با او چه کنم؟!
ـ ول کن! بیا برویم کمی ودکا بخوریم!
ـ نمی‌توانم. الان وقت گرفتن ماهی است. نزدیک غروب است. حالا بگو ببینم چه باید بکنم؟ وضعیت آزار دهنده‌ای‌ست ولی مجبورم در مقابل او برهنه شوم!
«گریابوف» کت و جلیقه‌ی خود را بیرون آورد و نشست روی شن‌ها تا چکمه‌ها را از پا خارج کند. مارشال پشت دست را روی دهان گذاشت و گویی نخواهد کس دیگری بشنود خنده‌ی خفیفی کرد و گفت:
ـ ایوان کوزماتیچ؛ این وضعیت واقعاً درد آور و توهین آمیز است.
ـ هیچ‌کس از او نخواسته زبان ما را یاد نگیرد. شاید این درسی باشد برای همه‌ی خارجی‌ها!
«گریابوف» چکمه‌ها، شلوار و همه‌ی لباس‌های زیرش را بیرون آورد و لخت مادرزاد ایستاد. «اوستوف» که هم از خنده و هم از آشفتگی ناشی از شرم مثل لبو سرخ شده بود خواست اندام برهنه‌ی « گریابوف» را از جلو چشم‌های زن انگلیسی دور کند. زن انگلیسی اما چند بار دیگر ابرو و جبین خود را بالا و پایین برد و پشت سر هم مژه زد. در همان زمان هم، لبخند شیطنت آمیز پر نخوتی صورت زردش را از هم شکفت.
«گریابوف» با بی خیالی با دست چند ضربه آهسته زد بر روی دنده‌های خود و گفت:
ـ نباید سخت بگیرم. فیودور آندرئیچ ممکن است به من بگویی چرا تابستان‌ها بر روی سینه‌ی من جوش ظاهر می‌شود؟!
ـ آه! یا زود برو توی آب یا خودت را با چیزی بپوشان ای حیوان وحشی!
«گریابوف» بر سینه صلیبی کشید و قبل از این‌که وارد آب شود گفت:
ـ به خدا این اکبیر حتی ذره ای هم ناراحت نشده است.
و پا را که در آب گذاشت گفت:
ـ وای! آب چقدر سرد است! .... ببین زنی که چطور دارد ابروهایش را تکان می‌دهد از کنار ما دور نمی‌شود. چقدر خود خواه است!... ها ها ها! اصلاً ما را آدم حساب نمی‌کند.
زانوهایش که به زیر آب رفت، «گریابوف» تا آن‌جایی که می‌توانست هیکل گنده‌ی خود را از سطح آب بالاتر کشید و چشمکی زد.
ـ می‌بینی؟ این انگلستان نیست!
دوشیزه فایس خمیازه‌ای کشید. با خونسردی کرم دیگری را بر قلاب زد و آن را انداخت داخل آب. « اوستوف » از همان راهی که آمده بود دوباره برگشت. «گریابوف» قلاب خود را از زیر سنگ آزاد کرد، غوطه‌ای در آب خورد و چلپ چلپ کنان از آب بیرون آمد.
دو دقیقه بعد، او دوباره روی شن‌ها چمباتمه زد.