![]() |
||||
|
|
||||
|
زنی در آستانهی تمامی فصلها به یاد پری بانوی شعرمعاصر فروغ فرخزادزنی در آستانهی تمامی فصلها به یاد پری بانوی شعرمعاصر فروغ فرخزاد
در سرزمین قد کوتاهان / معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کردهاند / چرا توقف کنم؟ / من از عناصر چهار گانه اطلاعت میکنم / و کار تدوین نظامنامهی قلبم / کار حکومت محلی کوران نیست از فروغ فرخزاد در کتابها، روزنامهها، مجلهها زیاد خواندهایم. خیلیها نوشتهاند و نقد کردهاند و خیلی حرف و حدیثهای دیگر، اما … میدانید فروغ چه میگوید؟ او با همه چیزهای خوب رابطه داشت و رابطه دارد و دستهای کوچکِ تنهاییاش از ستارهها پُر بود. زنی در آستانهی تمامی فصلها. وقتی که با خاطرههایم قاطی گلهای قشنگِ پیراهن مادرم میشوم که ناگهان چند قطره شبنم از برگهای درخت توت سفید میچکد روی گونههایم و به این فکر که فروغ عزیز در زمستان به دنیای زمینیان سلام گفت، یعنی: 15 دی ماه سال 1313، و با تکان دادنِ دستی در زمستان دیگر لبریز از تولدی دیگر شد یعنی: 24 بهمن ماه سال 1345 . این را زنی در آبها میخواند، در آبهای سبز تابستان. وقتی فروغ عزیز میرفت تازه آغازِ جاری شدن بود چرا که وقتی حضور فیزیکی کسی از میان مردم میرود خیلی طبیعی است، مهم این است که بعد از کوچ ـ حالا هر جا که میخواهد باشد فرقی نمیکند ـ حضوری جاودانه داشته باشی و چه کسی جاودانهتر از فروغ. بگذار جسم خاکیام نباشد، حضور و روح سبز و آبیام که هست، نفس میکشد، زندگی میبخشد، به پرندهها دانه میدهد و به صبح میگوید: سلام، به ستارهها میگوید: شب بخیر. اصلاً چیزی به نام "بعد از فروغ" نداریم. هر چه هست و هر چه داریم با حضور فروغ داریم، کسی که هویت زنِ ایرانی را صادقانه و شجاعانه فریاد زد و آماج تهمتهای ناروای کوردلان قرار گرفت تا زن در عرصههای زندگی و حقوق انسانیاش آگاهی پیدا کند. آیا زنان ایران زمین، از تاریخ تولد و تاریخ پرواز این بانوی بزرگ شعر معاصر ایران آن چنان که شایسته است اطلاعی دارند. زنی معصوم که بوی گل شب بو میدهد و میگوید: این منم / زنی تنها / در آستانهی فصلی سرد ... فروغ انسان و انسانیت را فریاد میزد نه جنسیت را اما از مظلومیتِ زن، از تاریخ تکراری مرد سالاری تا اکنون در خلوتهای معصومانهاش بسیار ضجهها زده است و من در تمام آن لحظهها کنارش بودم. همین که سرش را بالا میگرفت و نگاهم می کرد اتفاقهای عجیبی میاُفتاد پنجرهها را باز میکرد و گیسواناش را همراه خندههایمان در پناه باد شانه میزد و میگفت: ای اختران که غرق تماشایید / این کودک من است که بیمار است / شب تا سحر نخفتم و میبینید / این دیدهی من است که بیدار است. او مادر است. انسانی که همیشه جاریست. کسی که فریاد میزند و دیوارها را زیر سؤال میبرد و هرگز اسارت را نمیپذیرد. از پری غمگینی که میمیرد و باز به دنیا میآمد میتوانم آغازی بسازم. همیشه فرصتی برای نفس کشیدن هست اما چگونه؟ این جاودانهها را همهی ما دیدهایم و هنوز داریم میبینیم. بالاخره هست با یک دفتر ثبت به نام دفتر ثبتنام آدمها حالا از هر قماشی که میخواهند باشند چه فرقی میکند. یعنی بیخودی کسی پُشت سر هم سکته نمیکند. این جادهها تمام نمیشوند و باز به دنیا میآیند. او میآید، کسی که مثل هیچ کس نیست. پری بانوی با عصمتِ شعر معاصر ایران همیشه ستارهها را به خانهاش دعوت میکند و چراغها را، و هنوز روی خاکهای پذیرنده ایستاده است و صدایمان میزند. فروغ جان؛ پنجرههای خانهام را هرگز نمیبندم در آستانهی تمامی فصلها که جوانه میزنی و به صبح میگویم سلام و به ستارهها میگویم شب بخیر و این تازه آغازِ راه است. ضیافت دارم همین طور پخش میشوم مثل حروف عاطفه در خانه خیابان بازار پارک روی پنجرهی خانههای آدمهای فقیر روی لبهایی که میخندند گریه میکنند در مسیر خاک که با عشق مخلوط است در نگاه درخت روی شانههای تو در بازی کودکان در کف دست خیابانهای مهربان که تولد مرا تو را همه را جشن میگیرند دارم همین طور پخش می شوم مثل نور. زمستان 86 ـ بوشهر |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه